تبليغاتX
گلابتون و حوضش - باری حکایتی ست...

باری حکایتی ست...

 شنبه 20 تیر1388

 

غمگین ام. این کلیت حسمه. از این همه ظلم دلم می گیره و هیچ کاری ازم بر نمیاد. می خونم و بغض می کنم. این تظاهرات نصفه نیمه هیچ فایده ای نداره. وقتی هیچ لیدری نداریم، هیچ برنامه ای نداریم. وقتی ما خودمون را اینجا زیر دست و پای یه مشت جنایتکار می اندازیم و تو شهرستان ها همه بی خیال دنیا به فکر بدبختی هاشونن، نه عامل بدبختی شون. گردش میرن، عروسی می گیرن، دنبال کار می گردن، کیهان می خونن و به م.و.س.و.ی خونخوار فحش میدن!!! تلویزیون نگاه می کنند و ناراحت میشن از اینکه ماشین ها، بانک ها و مغازه ها توسط اغتشاش گران!!! سوخته و مردم از کار و زندگی افتادن. چشم هاشون پر از اشک میشه به خاطر کشته شدن اون زن بی گناه مصری، همونی که خیلی معصوم تر و بی گناه تر از اون 156 تا کشته ی مسلمان چینی بوده، چون توی آلمان جنایتکار! که خودش را با سیاست های خارجی ما تطبیق نداده کشته شده و تلویزیون حق داشته خبر کشته شدنش را با اهمیت تر از نژاد پرستی و جنایت کشور دوست و همسایه! چین، بدونه. اونهایی که بچه هاشون با صورت خونی بدن کبود بر نمی گردن خونه. اونایی که هرروز ساعت ده شب نمیرن دم پنجره تا صدای الله اکبر این همه آدم غمگین اما امیدوار را بشنون. اونایی به خاطر احساس وظیفه و وطن دوستی سر از ا.و.ی.ن در نیاوردن. اونهایی که حتی فکرش هم نمی کنن یه روزی حرمت موی سفید پدر، مادر هاشون شکسته شه و کسی با ب.ا.ت.و.م از خجالت شون در بیاد. اونایی که فکرش را هم نمی کنن بشه مقدسات را به لجن کشید و اهرم ساخت برای از بین بردن این همه آدم. اونهایی که نمی بینن، نمی تونن که ببینند.

تا وقتی صدامون به گوش هم وطن های خودمون نرسیده، تا وقتی اون ها پشت مون نیستن. نمیشه از سازمان ملل انتظار داشت مثل غول چراغ جادو ظاهر شه و تمام آرزوهامون را برآورده کنه و همه چیز درست شه. نمیشه وقتی تنهاییم. وقتی حتی موقع تظاهرات مون هم دستهامون به هم قفل نیست. وقتی انتظارات فانتزی از تغییر داریم. وقتی تجمع برامون حکم پیک نیک با افتخار را داره، به موفقیت فکر کنیم.

تا منش اش نباشه. این کارها بی فایده است. همه چیز بی فایده است.

*

فکر کنم عاشق شدم. عاشق یه مرد عجیب... که اگر نبود. نمی دونستم چطور باید این دوره ی سخت زندگی را پشت سر میگذاشتم. مرسی آقای عجیب و غریب