تبليغاتX
گلابتون و حوضش

crawling in my skin/these wounds they will not heal

 جمعه 4 دی1388

آدم های دیوث پرتوقع نفرت انگیز

 

انقدر با نیش کنایه هات مادرِ اعصابم رو نـ...!

خودت را مثل نعش سنگین کردی و با وقاحت غر می زنی:

تمام زورت همینه بی عرضه؟

مثلاً داری چیکار می کنی؟ چه فعالیتی؟

 هوی دیوث ان توله

خیال کردی چیکار کردی که اون قبض هات رو هی فرو می کنی تو سوراخ روح من؟

پول های که دور سرم می چرخونم و تو صورت ات می کوبم

کی به حساب تو نوشته شد که من خبر نداشتم

کی شد وظیفه و محبت نداشته ات؟

شاشیدم به گور بابای همه تون

 

تمام شد. دیگه من می دونم با شماها

فقط همین

 شنبه 28 آذر1388

من

زن ساده ی بی پیچیدگی

گیسو تاب داده و لب سرخ کرده

میان آینه ها

پیچیده میان ملافه ها در آغوش تو

بی دغدغه

خندان و احمق و رها

گم شده

میان بخارهای رنگارنگ و سوار بر عطر طعم ها

 

 

من

زن ساده ی بی پیچیدگی

اخم آلود

ایستاده، نگاه می کنم

به سایه لکه خونی تپان از میان پایم

که مردی است، قد کشیده

سخره کنان

زندگی ام را اندازه می کند

قیمت ام را

من ساده ی بی پیچیدگی را

 

می شناسدم

خنده هایم

اشک هایم

نگرانی هایم

ترس هایم

ساده گی ام را

می فهمد مرا

نمی فهمد مرا

می خندم

«زن ساده ی بی پیچیدگی!»

 

مرد بیچاره ی کوچک

تنها می توانم بخندم

به ترازویت

که نمی سنجد سادگی نگاه گنگ ات را

وقتی باهوش ترینی

اما گمراه احمق ترین شان می شوی

این زنان ساده ی بی پیچیدگی

این زنان پیچیده گمراه کننده...


خب کلاً 10 دقیقه بیشتر وقتم را نگرفت. بیشتر حسیه که از یکی از حرفهای دوستهام بهم منتقل شد. یه حس لحظه ای...


پ.ن: یه هفته زودتر تولد گرفتم. کافه تلخ را به گند کشیدیم. بچه ها خیلی مرسی. هم بخاطر اومدنتون. هم بخاطر کادو های قشنگ تون :دی!!! شبنم، هادی، وحید، مرضیه، زینب، اون یکی هادی، مریم، داداش کوچولو و دوستش و هیربد... همراه با حضور افتخاری گلی!!! من سالم ام. دیگه نگران نباشین[نیشخند]

بعد نوشت: عصبانی ام. کنار گذاشته شدم. به خاطر کسایی که هرروز میشه دیدشون. اونم تو یه روز خاص و دوست داشتنی. عصبانی ام. منو باش چه خوشحال بودم. همه چی زهرم شد. میگن نمیشه که همه اش تو! میگم یعنی چی همه اش من؟ من که فقط گاهی هستم. اونها همیشه هستند. حرص ام در میاد که خودم برنامه هام را برای کسی تغییر می دم که به ...م اش هم نیست. عصبانی ام

مونو تون یک ذهن دیوانه!

 جمعه 20 آذر1388

یادداشت بر می دارم.

یادم باشه مجسمه ی عقابم را تکمیل کنم.

یادم باشه کلی طراحی برای باراکا ببرم تا غیبت هام را ندید بگیره.

یادم باشه دندون هام را یه چک بکنم، باز یکی اش درد گرفته.

یادم باشه این سلکشن نیناش ناشم را رایت کنم برای مهمونی.

یادم باشه یه دامن پشمی کوتاه بخرم، ازون چارخونه ها که دوست دارم.

یادم باشه یه بار صورتت را بگیرم بین دستهام، فقط نگاهت کنم. شاید بعداً گذاشتم بوسم کنی.

یادم باشه با شبنم دوباره تیریپ مردانه برقصیم و بخندیم.

یادم باشه یه بار صبح زود برم کوه بعد برگشتنی برم کلپچ بزنم با بکس.

یادم باشه یه بار یاس را با صدای بلند عین خودش بخونم و کلی حال کنم.

یادم باشه ازش بخوام بریم کلاس رقص ثبت نام کنیم تا من سالسا یاد نگرفته از دنیا نرم.

یادم باشه حتماً شنا یاد بگیرم که هی کابوس غرق شدن نبینم.

یادم باشه بالاخره برم موهامو رنگ کنم، شاید فر اش هم کردم.

یادم باشه به هیربد بگم شوالیه ی من! آخه حقوق من قشر مستضعف را از حلقوم صدا و سیما مستکبر بیرون کشید.

یادم باشه یه کفش پاشنه بلند بخرم و هی تو خونه تق تق قدم بزنم، ببینم این خانوما چطور ازون بالا سقوط نمی کنن.

یادم باشه پولدار شم که بابامو سرپرستی کنم!

یادم باشه خونه دار که شدم توشو پر از گلدان کنم، انقدر که وقت نکنم آبشون بدم!!

یادم باشه ازین جورابها بخرم که انگشتاش از هم جداست. رنگ رنگین کمون.

یادم باشه پسر عمو که اومد کنارم و از اون خنده های شیطانی اومد تو صورتش یه دونه بزنم پس کله اش.

یادم باشه برگه ی تغییر رشته ام را ببرم کاربردی و بدم به این صالحی ازگل.

یادم باشه یه عالمه کتاب بخرم، حتی اگه وقت نکردم بخونمشون.

یادم باشه 29 سالگی شوهر کنم و 31 سالگی بچه دار شم.

یادم باشه نذارم بچه ام جهشی بخونه و خیال کنه با بقیه فرق داره.

یادم باشه بذارمش موسیقی یاد بگیره و زیاد براش کتاب بخونم.

یادم باشه نذارم شوهرم با عرق گیر گله گشاد و زیر شلواری چسبون تو خونه ول بچرخه.

یادم باشه یه گربه بخرم.

یادم باشه یه همستر هم بخرم.

یادم باشه لپ وحید را بکشم.

یادم باشه حسام را دعوت کنم تولدم تا شاید اون هم به نوایی رسید.

یادم باشه از نیوشا بپرسم چطوری انقدر برنزه و مشکی و طلایی و خوشگل میشه.

یادم باشه دیگه عقب جیپ هیربد نشینم.

یادم باشه لپ امیر رضا رو هم بکشم و بخندم و بهش بگم خنگول چرا نفهمیدی حرفم را؟

یادم باشه یه بار بلند اعلام کنم که انریکه دیوث ای بیش نیست!

یادم باشه تو خیابان از جلوی کسی که از روبروم میاد کنار نرم و زل بزنم بهش که خودش بره کنار.

یادم باشه یه بار با رژ لب پررنگ برم بیرون و انقدر نخورمش که کمرنگ شه.

یادم باشه آرزو کنم همه دنی واقعی را ببینن، نه اون ظاهر آرام و ساکت بیرونش را.

یادم باشه یه تویوتا هایلوکس بخرم و پشتش خرت و پرت بریزم و برم مسافرت.

یادم باشه یه بار از دور بپرم بغل ات.

یادم باشه از شبنم یاد بگیرم چطور دود سیگارم را شبیه حلقه بدم بیرون.

یادم باشه باز سوار ماشین برقی شم و هی باهات تصادف کنم.

یادم باشه یه بار پیشت بخوابم و وقتی چشات داشت گرم میشد از تخت بندازمت پائین!

یادم باشه یه بار با کفش روی تخت بپر بپر کنم.

یادم باشه یه لپ تاب بخرم و از وایرلس دانشگاه و کافه هنر سؤاستفاده کنم!

یادم باشه یه بار روی یه تپه که چمن داره نماز بخونم.

یادم باشه تو خونه ام تاب ببندم.

یادم باشه دوست دختر کوچولوی امین را ببینم.

یادم باشه یه بار از درخت انجیر زرد باغ باباجون بالا برم و همه شون را به تنهایی بخورم.

یادم باشه یه بار بی روسری پشت وانت سوار شم و جیغ بکشم. مثل بچگی ها پشت وانت مرغداری شوهر خاله.

یادم باشه از یه شیب طولانی که چمن داره قل بخورم پائین.

یادم باشه یه بار وقتی مستر گلی داره قدقد می کنه بهش فاک بدم.

یادم باشه یه بار دیگه مثل بچگی هام کنار چشمه کله مو بچسبونم به آب و سعی کنم مثل گربه ها آب بخورم.

یادم باشه یه بار بدون فکر راحت زار بزنم و جلوی خودم نگیرم.

یادم باشه برم جنوب و باز دراز بکشم تو آب و موج ها هی آروم منو بکوبن به ساحل.

یادم باشه برم تو گروه کر.

یادم باشه یه بار بپرم رو دوشت و ازت کولی بگیرم.

یادم باشه باز صورتمو به صورتت بچسبونم و چشمام را ببندم. با اون عطر همیشگی...

یادم باشه...

 شنبه 14 آذر1388
سعی بر آپدیت دارم... به زودی

مشکل جای کامپیوتره که تمرکزم را از بین میبره. از وقتی عمو و خانواده اش طبقه ی پائین تلپ شدن.

و متاسفانه پسر عمو موجود کوچک منحوسیه! یه بند جیغ میکشه و لوس میکنه خودشو و مامانشم قربون دست و پای بلوریش میره! باید یه فکری به حال جاش بکنم. حتی میخواستم یه طرح جلد سی دی بزنم. نشد. عصبی میشم کسی پشتم وایسه و به مانیتور زل بزنه... اوضاع منزل نفرت انگیزه.

*

دارم گوشواره درست می کنم که بزرام کافه ی پیمان. الان کلی ذوق دارم برای ساخت مدل های جدید. آرزو هم می کنم کاش شبی قهر نبود با خواهره تا من با رضایت تام کارهامو میذاشتم اونجا. بذارید وقتی گذاشتمشون آدرس کافه را هم میدم! :دی

پ.ن در کل اوضاع احوالم خوبه... خوش میگذره. امیدوارم همینطور بمونه


برداشت آزاد از جلسه با ایمان (طولانی)بدون ویرایش

 دوشنبه 25 آبان1388

 

یک قضیه ای را باید همین الان بگم.

اگر من میام اینجا و چیزهایی می نویسم که در ارتباط با زندگی خودمه و به شما هیچ ارتباطی نداره، فقط برای اینه که شما تو تجربه و چیزهایی که من می فهمم سهیم باشید. که شاید تجربه ی من (با همین حد عمر) تو زندگی یکی از شما کاربرد داشته باشه. چون من که شما را نمی بینم. اگر هم دنبال احساس ترحم باشم میرم پیش چهارتا دوست نق می زنم که هم کامل تر قضیه را می دونن، هم دلم خنک بشه و بغل بشم، بوسیده بشم و ازشون بشنوم که چقدر دوستم دارند!!! همه همین کار را می کنیم. من هم برای دوستهام این کار را می کنم. اینجا مثل یه دفترچه یادداشت می مونه که من یادم باشه یه حسی را قبلاً داشتم و الانه که فراموش کردم و رشد تحلیل هام در قبال مسائل را به چشم ببینم. و همون دلیل اول... همین

*

امروز با ایمان (دکتر) قرار داشتم. چند تا نکته ی جالب گفت که خودم نمی دونستم. داشت نحوه ی دوست داشتن دختر ها را با پسرها مقایسه میکرد. می گفت دخترها فوق العاده نکته بین اند. وقتی میخواد یه ارتباطی شروع بشه{ منظور یه رابطه ی معمولی و سالمه که دو نفر همدیگرو دوست دارن } دخترها با عقل می سنجند همه چیز را. مثلاً میگن طرف زشته ولی مثلاً آخر بچه مایه است!! یا فلان موقعیت را برای من فراهم می کنه. یا مثلاً سطح فرهنگی، علایق و این کوفت و زهرمار هاش به من میخوره. بعد میرن تو فاز دوست داشتن. چون شخص دست کم 60/70 درصد نزدیک به ایده آل شونه. (حالا این ایده آل ها با هم فرق داره) وقتی کسی را دوست داشته باشن. کم کم اون دوست داشتنه تأثیر میزاره روی قوه ی منطق اولی که گفته بود طرف زشته! با خودشون میگن نه... ببین چشمهاش قشنگه ها! یا چه دستای نرمی داره مثلاً! و این دوست داشتن را هی بزرگ و بزرگ تر می کنن. ولی پسر ها این روند را برعکس طی می کنن. اول ـ به هر دلیلی ـ عاشق یه نفر میشن و فکر می کنن طرف حوری آسمونه. ایرادهاش را نمی بینن و میگن ببین چه چشمای نازی داره. وای قربون دست هاش برم. وای مثلاً چه ناز می بوسه... بعد که طرف همه چیز را براشون رو کرد و هیجان اول همه ی رابطه ها خوابید( یا به قول ایمان وقتی لخت اش را هم دید!! از زیر و بم اش خبر دار شد ((= )، تازه منطق شروع به فعالیت میکنه که این چرا تنبله. این چرا اینطور میخنده. شکم داره ها!! این چرا با دوستای من زیاد گرم میگیره. این چرا معدل اش پائینه!! این چرا نمی تونه برای خودش درآمد داشته باشه...

داشتم پیش خودم فکر می کردم برای همینه که خیانت تو آقایون بیشتره. برای همینه که همیشه باید با سرخاب سفیدآب گولشون زد. همیشه باید هات بود |:

بادی به غبغب انداختم و گفتم خوب مدل ما خیلی بهتره. (دوباره دارم تاکید میکنم که رابطه ی دو تا آدم سالم و بدون عقده های شخصیتی و مشکلات خاص، و نه کسایی که از روی تفنن رابطه ای را شروع کردن) قبل از اینکه این وابستگی ها شروع شه به اون چیزها فکر می کنیم و برای خودمون حل اش می کنیم یا اصلاً اون ارتباط را شروع نمی کنیم و طرف را میفرستیم دنبال نخود سیاه.

گفت آره. درست اش اینه. چون بعد از رد کردن مرحله ی دوم منطق جور دیگه ای تحلیل میکنه. این دفعه میاد واقعیات وجودی طرف را می بینه. که مثلاً: ببین این واقعاً زیبا حرف میزنه... این آدم تو شرایط مختلف آرامش اش را حفظ میکنه و از کوره در نمیره... این آدم مسئولیت پذیره... این آدم مهربونه و به من آرامش میده... اینه که دو نفر آدم را کنار همدیگه نگه میداره. هم منطق وجود داره. چسب محبت هم کنارشه.

خیلی ارتباط ها هست که توی مرحله دوم یا حتی اول قطع میشن. مثلاً دختری یه اشتباهی کرد و از روی حس های احمقانه ی تخ.می بدون توجه به عواطف اون پسر طفلکی و بدون توجه به اینکه مرحله ی اول چقدر برای خودش مهمه وارد یه دوستی میشه. مرحله اول منطقه... هرچی سعی میکنه طرف اش را تو همون قالب منطقی که برای خودش داره جا بده نمیشه. گاهی وقت هام تلاش نمی کنه!! طرف هیچ جوره نمیخوره، بنابراین این حتی به مرحله ی دوم هم نمیرسه. تصمیم میگیره کات کنه. پسر هم که تو مرحله ی اول، طفلکی ... بنابراین وقتی دختر ارتباط را تمام میکنه پسر کلی ضربه عشقی میخوره...! معمولاً ارتباط هایی که توسط دختر ها کات میشه تو این مرحله تموم میشه. یا مثلاً پسری بعد از یه دوره ی عاشقانه رمانتیک خفن تازه حس منطق اش فعال میشه. دختر به خیال مرحله اول وارد راند دو شده و داره همه چیزش را به پای طرف میریزه. طرف اگر آدم ناآگاهی باشه حتی کمی از اون محبت مرحله ی اول را قاطی تصمیمات اش نمی کنه. کم کم بی رحم تر میشه و صریح تر قضاوت میکنه. در صورتی که با کمی مدیریت میتونه این دوره را رد کنه. بنابراین یهو دافی یه عشقه جیگر قدیم، تبدیل به هیولایی میشه که داره آینده شو تباه میکنه. بنابراین باید هرچه سریع تر این کنه ی دست و پا گیر را حذف کنن. و این ارتباط نیز این گونه کات میشه...

داشتم فکر می کردم کاش قبل اینکه وارد این ارتباطات بشیم به این قضایا آگاه باشیم و وقتی بهش میرسیم مثل ناشی ها هنگ نکنیم که دیگه نتونیم کنترل اش کنیم و گند نزنیم تو ارتباط مون. که چیزی که مدت ها براش زحمت کشیدیم را به این راحتی خراب نکنیم.

 

بحث جالب بعدی....... این بود که وقتی ارتباطی تموم میشه آدم ها چند جور برخورد می کنن (تو دوران پس از تمام شدن ها!) یه سری شاکی میشن و میرن تو شکم طرف که گوه خوده پدرسوخته ی فلان ]...[ * و بییییییب! طرف را قهوه ای و زرد می کنند و تا مدت ها عصبانی ند و هی اذیت می کنن. بعضی ها التماس می کنند و غصه میخورند و همه اش خودشون را مقصر می دونن و هی میگن کاش فلان کار را میکردم و هی به خودشون زجر میدن. بعضی ها هم تمام حس هاشون را سرکوب می کنند و کم کم به یه بی تفاوتی میرسن، طرف را پیش خودشون نابود می کنن. (این منم!!!) و این بی تفاوتی تو همه چیزشون تاثیر میذاره. و یه سری از حس ها را کلاً نابود میکنن و تو روابط دیگه شون تأثیر میذاره.

به من گفت بعضی ها هستن وقتی دلیل خاصی برای رفتارشون ندارن برای تمام کردن ارتباطشون یه سری ایراد را مسلسل وار میگن و که تو اینی و تو اونی و تو به درد نمیخوری و میخوام تموم شه... تو فلج میشی. برای اینکه تا بخوای دلیل اول را پردازش کنی دومی روش اومده و تو لال میشی. و نمیفهمی چقدر این دلایل منطقی یه. اینکه تو خودت یه چیزی را تموم کنی یه جورایی آزار دهنده است و این که طرف ات چیزی را تمام کنه جور دیگه. هر کدوم یه سری حس برات باقی میذارن. شاید جایی که تو عامل نباشی دردناک تر باشه. چون آگاهی از دلایل اش برای تو نبوده. گیجی. گفت من دوست ندارم بگم یه ارتباط تموم شده، ولی اگر هم شده باشه تو این مزیت را داری که با عشق تمومش کنی. نباید خراب اش کنی چون اینطوری یه دوره از زندگی ات را نابود کردی. تو باید احساسات خوب ات برای خودت نگه داری و بپذیری که چیزی بوده که رد شده. تو اون موقع حس خوبی داشتی. نباید مشمئز شی از یادآوری خیلی چیزها. سخته. ولی باید پذیرفت. چون ممکن حالا حالاها فراموش نشه. فقط با خودت کنار بیا و موضع خودت را مشخص کن.

 

خوبیش اینه که خودش این تجربه را داره و کسی را دوست داشته که هنوز هم به یادشه. چون این چیزها فراموش شدنی نیست. می تونست با نفرت ویژگی های منفی طرف را ببینه. ولی الان خیلی بی طرفانه (نه بدون احساس) داره مثل بقیه خاطره هاش تعریفش میکنه. من که فقط به به و چه چه شنیدم ازش. خب من که داستان را می دونم اون دختر را قضاوت می کنم. ولی خودش اینکار را نمی کنه. بهش قبطه میخورم.

روز خوبی بود. کلی حرف زدیم. با بچه های علم و فرهنگ هم گپ زدیم و خندیدیم. بعد با دو تا دیگه از دوستاش پیاده اومدیم تا صادقیه و تو راه کلی از دستشون خندیدم. بعد اون رفت کلاس عرفان و ما نیز آمدیم خانه!

رسیدم و رفتم تو آشپزخانه آهنگ گذاشتم در حین درست کردن غذا - بعد از مدت ها - کلی رقصیدم. اصلاْ هم برام مهم نبود که دیگران راجع به این آشپزی چه فکردی میکنن. فقط لذت بردم و آرام شدم.

 الان دلم برات تنگ نشده. غصه هم نمیخورم. راحت ام. ولی می دونم دوستت دارم و آرام ام