تبليغاتX
گلابتون و حوضش

خمیازه ی وردست های شنبه نشین...

 پنجشنبه 30 مهر1388

نیازی نمی بینم راجع به چیزی که نوشتم توضیح بدم. پس فقط این را می گم که اگه حوصله ات نمی گیره نخون. چون شرو وره!

چاق شدم

کباب می خورم و ماهی و عدس پلو با ماست

یک لیوان آب، پر از یخ

پشت به آینه باسن ام را وجب می کنم

نیم رخ... شکم ام! گفته ند باید یک وجب عقب تر از سینه باشد!

فکر کنم حامله ام

نفس ام را حبس می کنم

زیر چشمی نگاهم کرد؟!!

بیخود

هیزی حق مطلق من است

همه هرهرهر خنده ی شادمانه می کنند

لاک قرمز، سیگار وینستون

چایی رنگ شاش خر

البته دور از جون جمع

لبخند کشـــــــــــــــــــدار می زنم

لبخند های کشـــــــــــدار پس می گیرم

ساخته شدم که بازیگر باشم

مادرزاد ختـــم روزگارم

همه باورم می کنند

حتی خودم

سیفون را می کشم

سوسک بدبخت دست پا زنان راهی خلا میشه

نشسته دست زیر گونه می زنم

باید یاد بگیرم نظراتم را برای خودم نگه دارم

دیگه حسودی هم نمی کنم به قد و هیکل دافی یه!

همون که با دستگاه برش پلاسمایی، ورق آهن یه میلی را مثل پنیر برید!

لکه ی زرد و سبز و بنفش روی بازوم را لیس می زنم

میگن آب دهن زخم ها رو خوب می کنه

نه البته کبودی را

و نه حتی زخم چرکی دلم را

اونو باید داغ بذارم

ناخون های پام را هم بگیرم

که مجبور نباشم هرروز جورابم را بدوزم

پشت کفشم هم پاره شده

امروز که هدفونم تو گوشم بود و رو سنگفرش خیابان می پریدم دیدمش

اومدی

مثلاً جدی

اما خنده دار

می ترسیدی به چشهام نگاه کنی

از بس گیجی

پشتم را بهت می کنم و هق هق می کنم

ناراحت نبودم، حدس می زدم. فکر می کردم آماده ام، دلتنگ نمیشم

اما شدم

تاریک

اونی که پشت خطه اگه برادره پس چرا انقدر رسمی؟

مهم نیست

مهم موزائیک های قلمبه قلمبه پیاده روئه که کف پامو قلقلک میده

یعنی الان ما قهریم؟

یعنی الان ما دشمنیم؟

یعنی تو نفهمی؟

مثل اینکه یه قطعه گم شده باشه ازت

اونی که تطبیق ات میده با شرایط...

به کودکی ات بر گشتی و خنده داری

احساس برتری می کنم

احساس بزرگی می کنم

میخندم، از بس دوست دارم

تو

رو

...

نــــه و خداحافظ

چقدر خوبه می دونم چی میخوام و دارم چیکار می کنم

سبک بر میگردم

روی نوک انگشتام

جست و خیز کنان

رومو بر می گردونم که از خیابان رد شم

اگزوز اتوبوس توی صورتم خودش را راحت میکنه

چه میشه کرد

زندگی یه


بعد نوشت:

اولش کاملاً مرموز بود. با اون مانتوی سدری جلو بسته و پاهایی به نازکی شاخه های درخت. آروم میومد و آروم می رفت. گاهی هم لبخند های ریز شیطنت آمیزی میزد. بعد که دوستم شد باز برام خاص بود. با اون موهای ساده ی بافته تا کمرش، چشم های کوچیکش که دم اش به سمت بالا کشیده شده بود و اونم خوب می دونست چطور آرایش اش کنه. یه موجود شاد دوست داشتنی. کم کم فهمیدم این خاص بودنش به خاطر ظاهرش نیست. چون این ظاهر به چشم کمتر کسی میاد و جزئیاته که تو چهره اش با ارزشه. بنابراین دایره ی دوستهاش خیلی گسترده نبود. نه که نتونه یا نخواد. فقط دوستی های معمولی براش زمان می برد. چون طول می کشید شناخته بشه. اصراری هم نداشت.

در یک کلام خاص بود.

روحیه اش خاص بود.

جسور. کاملاً خودخواه. بی رحم. بی وفا نسبت به پسرها. حساب گر. شوخ طبع. راحت. تازه اینکه بچه مایه هم نبود! :دی

وقتی کنارش بودم می شدم یه گوله انرژی. هیچ وقت اون دو سال کاردانی را فراموش نمی کنم. با اینکه بار علمی قابل توجهی نداشت، ولی شد یکی از بهترین دوره هام. دوستیم با ایمان را قطع کردم و خوشحال بودم (راستی اگر می خوندی اینجارو هنوز، می تونستم بهت بگم تولدت مبارک! :دی) وحشی و ناآرام بودم ولی راضی و شاد. دائم درحال تجربه ی چیزهای جدید و کارهای احمقانه.

چیزی تو وجودش بود که هیولای درونم را بیدار می کرد. هار بودم اون موقع ها و خیلی هم از خود راضی. مغزم کار می کرد. راجع دیگران راحت نظر میدادم. بدون این حس نفرت انگیز مهربانی تهوع آور که الان برگشته سراغم. اینکه همه ی آدم ها رو خوب بدونی و به همه حق بدی. شیطنت می کردیم و لذت می بردیم و می دونستیم این دقیقاً همون لحظه است. نه آینده ای داره و نه گذشته ای. دلم می خواست تمام کارهای امتحان نشده دنیا رو امتحان کنم.

گاهی فکر می کنم اگر جای دیگه ای به دنیا می اومدیم مستعد این بودیم که یه گروه تبهکاری راه بندازیم و ملت را تیغ بزنیم. اون از جذابیت و بازیگری اش استفاده می کرد و من هم کارهای پشتیبانی را انجام می دادم. مطمئن ام کارمون هم می گرفت و برای دستگیری مون جایزه میذاشتن.

خلاصه این روزها فقدان ات را احساس می کنم. شبی عزیزم. این روزهای نفرت انگیز یکنواخت. نیستی که من شیطنت کنم و تو شیطنت کنی و خوش باشیم.

فکر می کنم اگر الان دناگ و تو همکلاسی هام بودین احتمالاً دانشگاه را می ترکوندیم. با شناختی که از جفتتون دارم می دونم که دوستهای معرکه ای می شدید. شاید الان حتی به ذهن تون هم نرسه.

خلاصه ی کلام. دلم تنگ شده برای هیولای درونت، برای هیولای درونم. برای بالاو پائین، فراز نشیب. برای مسافرت. برای ساندویچی کنار دانشگاه. برای سیگار مور لای انگشتهای باریک ات. برای گربه هایی که غذامون را باهاشون تقسیم می کردیم. برای تاب سواری تو پارک. برای دیدن هر روزه ات

 پ.ن:باید مراقب اومدن آشغال کله ها باشم!

روزی شدم به سوله... سوله ریخت و به گ.ا رفت

 دوشنبه 20 مهر1388

دم در آقای حراستی جدید که یه جوونه همسن و سال خودمون خفت ام میکنه. ـ:خانوم؟ شما؟ دانشجوی اینجایی... مکالمه ی کسل کننده ی تکراری. باز قصه ی تکراری گم کردن کارت. همه اش بهونه ای یه برای درخواست همیشگی پوشیدن مقعنه و «بسیار خب!» الکی ما که یعنی بیلاخ بابا! نمی دونم چی تو مخشون پر می کنن که حتی جرأت نگاه کردن به چهره ام را هم نداره. و ماراتن من برای رسیدن به سالن ورزشی دانشگاه که به اندازه ی یک سفر درون شهری وقت میبره. بالاتر از سوله و خوابگاه های بچه ها. تربیت بدنی مون تو همین راه پاس میشه به قرآن. استرس ام بیخود بود. کلاس ام ساعت 8 نبود. 9 بود که شهناز جون ساعت 9.15 میاد سر کلاس. کلاس بعد تنظیم خانواده که تشکیل نمیشه. پس پیش به سوی سلف به صرف چای همراه با چند تا دافی خوشگل با دماغ های عملی و تماشای هیزی دوستان و سند بک ایت تو دم! بیرون بچه ها که دونه دونه می بینند ام سلام می کنند. ما نیز... با دخترهای ترم بالایی رفیق می باشم (به علت نزدیکی سن) ولی دیگه نمی خوام با پسرهاشون سلام علیک کنم. آشمال ها...! آدم نمی دونه چطور باید باهاشون برخورد کنه. یه جوری عجیبی بهم نگاه می کنن. احساس «آلین این ارت» بهم دست میده! به جاش ورودی های خودمون جدیداً رفتارشون دوستانه تر شده. خودشون سلام می کنن. خودشون لبخند می زنن. خودشون دستشون را دراز می کنن. کلن پسرها به صورت مسخره ای غیرقابل پیش بینی اند. هیچوقت از افکارشون سر در نمیاری. هاجر میاد میگه گلی کجایی بابا... میخواستیم تیم جستجو توی دانشگاه برات تشکیل بدیم (یا یه چیزی تو این مایه ها!!!) اشاره به پیچاندن کلاس ها توسط اینجانب.

باز گلی برای پنهان کردن حس های ناراحت کننده اش زیاد شوخی میکنه. زیاد میخنده. زیاد دوستانه میشه. بعد حالش از خودش بهم میخوره. وقتی میره جلوی آینه ی دستشویی می ایسته و شال خاکی اش را نگاه میکنه و احساس می کنه چقدر رنگ زشتیه ولی چقدر باهاش راحت ام و خودش هم آخر نمی فهمه بهش میاد یا نه. 

بعد تکرار می کنم بی حجاب بهتر از با شال. با شال بهتر از با مقنعه. تو کلاس گلشاهی خوابم گرفته بود که اومدم بیرون. آب میزنم به صورتم. با دوستانی که با گلشاهی کلاس ندارن گپ میزنم و بعد 20 مین بر میگردم سرکلاس.

وقتی داریم می ریم سمت سرویس عکاس باشی زنگ میزنه.

همرا کوله ام را میکشه... ــ: همرا !!؟ اقبال میپره نوک کفشم را لگد می کنه. یک لگد بهش می زنم. هاجر پائین شال ام را میکشه میگه دینگ دینگ. نمی فهمم چی میگم!

فکر می کنم اگر فردا اومد باهامون این شال ام سرم نباشه. شاید همون سبزه را بپوشم که می دونم بهم میاد. همون که جدیده و اون دفعه گفت: اِاِ؟ پس چرا من اینو ندیده بودم. یا اون قرمزه که میگه از همه بیشتر بهت میاد. یا آبی یه... نه شایدم اون سفیده...

تو سرویس آهنگ گوش میدم و همکلاسی باهام حرف میزنه و من به خط پهن زیر چشمش نگاه می کنم که با مداد دودی کشیده و به تخمه های آفتاب گردون که تند و تند بالا میندازه و مثل همیشه فکر می کنم اگر این خط را پشت چشم اش می کشید شاید انقدر زشت نمی شد و یهویی دلم میخواد بدونم بدون این خط همیشگی مضخرف چه شکلی می تونه باشه. صدا را زیاد می کنم. هوا تاریکه و باد پنجره میزنه موهامو پخش و پلا می کنه و هاجر هی نق میزنه که گلی خدا بگم چیکارت نکنه و زیر لب میخونه: همه اش دلم می گیره... همه اش تنم اسیره...

آقای موسیقی که صداش شیشه ها رو لرزوند...

 سه شنبه 14 مهر1388
تو راهروی ساختمان معماری نشستیم. من با گلشاهی کلاس انسان در اسلام دارم. دوستهای جقل ام هم تنظیم خانواده! حرف می زنیم و می خندیم. گاهی هم ساکت می شیم. هرکسی به چیزی فکر می کنه. در همین حین متوجه نگاه های شهلای دوستام به یه گوشه ی راهرو میشم که آقای موسیقی اونجا ایستادن. کمی پچ پچ می کنن و می خندن. تازه دوزاریم می افته که جریان تیکه!

این همه این آقاهه اومد از جلوی ما رژه رفت و دلبری کرد. بعد وایساد هی نگامون کرد. نمی دونم سنسورهای حساس من کجا رفته بودن که فکر می کردم خب همینطوری داره نگاه می کنه دیگه!

یا اصلاً چرا جدیداً من احساس می کردم پسرها همه ی غرایزشون را فراموش کردن و چقدر من با همه شون دوستم و چقدر خوب شدن! به به و چه چه! و انسانی برخورد می کنن و از این صوبتا. نگو ایراد از خودم بوده که از اون تیزی یک سال قبل ام چیزی برام نمونده!

فکر کنم دارم یائسه می شم!


به اندازه ی دوست داشتن ات گریه می کنم (بدون ویرایش)

 دوشنبه 6 مهر1388

ناخونامو می جوئم. روی شقیقه هام فشاره. خاک بر سرم. خاک بر سرم که به تحمل کردن شکسته شدن غرورم میگم عشق! خاک بر سرم.

روش اون اشتباه نیست. هر چند دچار خود شیفتگی و غرور کاذب بی خودی باشه که داره زور میزنه باورش کنه. ولی راست میگه. هیچ کسی تو دنیا حق نداره با من بد حرف بزنه. هیچ کس... اون که خوشش نمیاد و اعتراض می کنه عاقله. نه اونی که یه دستمال کاغذی از جعبه ی عشق و علاقه اش برمیداره و باهاش همه چیز را پاک میکنه. کوتاه میاد. از خودش مایه میذاره. تا کی اون جعبه دستمال داره. تا کی میخوای از دل خودت برداری تا دل کسی که دوست داری نشکنه؟ بهش بر نخوره؟ احساس مردانگی اش خدشه دار نشه؟ غرورش از بین نره؟

از از دست دادنش می ترسی؟ احساسی که فقط به تو وابسته باشه را باید شاشید توش بدبخت؟ اینکه بخوای اعتراض کنی و اونم بهش بربخوره و بذاره و بره. بذار بره. اگه انقدر احمقه. اگر انقدر تو براش کوچیکی. اگر انقدر حقیری. اگر انقدر از خود متشکر و دیکتاتوره که نافرمانی در برابر اقتدار ملوکانه اش! را بر نمی تابه. بذار بره. تا کی می تونی ببخشی و بذاری به حساب اینکه دوستش داری. مگه تا کی دستمال کاغذی داری؟ این عشقی که هی داری ازش برداشت میکنی تموم میشه و می مونی با یه حساب خالی. اونوقت باید همه ی خاطراتت را بریزی تو یه  کوله و این دفعه تو بری. اون موقع قلبت یخ میزنه. اونموقع حتی اگه اون هم نفهمه چرا میری. حتی اگه اون دوستت داشته باشه. برای اینکه اون عشق و غرورش را با هم حفظ کرده. ولی تو هیچی نخواهی داشت. خالی... عشقی که تموم شده و غرور خورد و خمیری که دیگه چیزی ازش نمونده.

می ترسم. می ترسم که از این هم بدتر شه. می ترسم انقدر سیلی بخورم. انقدر سرم فریاد بکشن. انقدر تو صورت غرورم تف بندازن که اون موقع اون هیولا بیدار بشه. همونی که سالهاست خوابه. همون که وحشی و بی رحمه. انقدر که حتی به خودش هم آسیب میرسونه. چه برسه به تو.

***

گریه می کنم الان. می نویسم و گریه می کنم. برای کسی که عین خیالش نیست و احتمالاً الان داره با دوستش خوش میگذرونه. آره گریه می کنم.