نیازی نمی بینم راجع به چیزی که نوشتم توضیح بدم. پس فقط این را می گم که اگه حوصله ات نمی گیره نخون. چون شرو وره!
چاق شدم
کباب می خورم و ماهی و عدس پلو با ماست
یک لیوان آب، پر از یخ
پشت به آینه باسن ام را وجب می کنم
نیم رخ... شکم ام! گفته ند باید یک وجب عقب تر از سینه باشد!
فکر کنم حامله ام
نفس ام را حبس می کنم
زیر چشمی نگاهم کرد؟!!
بیخود
هیزی حق مطلق من است
همه هرهرهر خنده ی شادمانه می کنند
لاک قرمز، سیگار وینستون
چایی رنگ شاش خر
البته دور از جون جمع
لبخند کشـــــــــــــــــــدار می زنم
لبخند های کشـــــــــــدار پس می گیرم
ساخته شدم که بازیگر باشم
مادرزاد ختـــم روزگارم
همه باورم می کنند
حتی خودم
سیفون را می کشم
سوسک بدبخت دست پا زنان راهی خلا میشه
نشسته دست زیر گونه می زنم
باید یاد بگیرم نظراتم را برای خودم نگه دارم
دیگه حسودی هم نمی کنم به قد و هیکل دافی یه!
همون که با دستگاه برش پلاسمایی، ورق آهن یه میلی را مثل پنیر برید!
لکه ی زرد و سبز و بنفش روی بازوم را لیس می زنم
میگن آب دهن زخم ها رو خوب می کنه
نه البته کبودی را
و نه حتی زخم چرکی دلم را
اونو باید داغ بذارم
ناخون های پام را هم بگیرم
که مجبور نباشم هرروز جورابم را بدوزم
پشت کفشم هم پاره شده
امروز که هدفونم تو گوشم بود و رو سنگفرش خیابان می پریدم دیدمش
اومدی
مثلاً جدی
اما خنده دار
می ترسیدی به چشهام نگاه کنی
از بس گیجی
پشتم را بهت می کنم و هق هق می کنم
ناراحت نبودم، حدس می زدم. فکر می کردم آماده ام، دلتنگ نمیشم
اما شدم
تاریک
اونی که پشت خطه اگه برادره پس چرا انقدر رسمی؟
مهم نیست
مهم موزائیک های قلمبه قلمبه پیاده روئه که کف پامو قلقلک میده
یعنی الان ما قهریم؟
یعنی الان ما دشمنیم؟
یعنی تو نفهمی؟
مثل اینکه یه قطعه گم شده باشه ازت
اونی که تطبیق ات میده با شرایط...
به کودکی ات بر گشتی و خنده داری
احساس برتری می کنم
احساس بزرگی می کنم
میخندم، از بس دوست دارم
تو
رو
...
نــــه و خداحافظ
چقدر خوبه می دونم چی میخوام و دارم چیکار می کنم
سبک بر میگردم
روی نوک انگشتام
جست و خیز کنان
رومو بر می گردونم که از خیابان رد شم
اگزوز اتوبوس توی صورتم خودش را راحت میکنه
چه میشه کرد
زندگی یه
بعد نوشت:
اولش کاملاً مرموز بود. با اون مانتوی سدری جلو بسته و پاهایی به نازکی شاخه های درخت. آروم میومد و آروم می رفت. گاهی هم لبخند های ریز شیطنت آمیزی میزد. بعد که دوستم شد باز برام خاص بود. با اون موهای ساده ی بافته تا کمرش، چشم های کوچیکش که دم اش به سمت بالا کشیده شده بود و اونم خوب می دونست چطور آرایش اش کنه. یه موجود شاد دوست داشتنی. کم کم فهمیدم این خاص بودنش به خاطر ظاهرش نیست. چون این ظاهر به چشم کمتر کسی میاد و جزئیاته که تو چهره اش با ارزشه. بنابراین دایره ی دوستهاش خیلی گسترده نبود. نه که نتونه یا نخواد. فقط دوستی های معمولی براش زمان می برد. چون طول می کشید شناخته بشه. اصراری هم نداشت.
در یک کلام خاص بود.
روحیه اش خاص بود.
جسور. کاملاً خودخواه. بی رحم. بی وفا نسبت به پسرها. حساب گر. شوخ طبع. راحت. تازه اینکه بچه مایه هم نبود! :دی
وقتی کنارش بودم می شدم یه گوله انرژی. هیچ وقت اون دو سال کاردانی را فراموش نمی کنم. با اینکه بار علمی قابل توجهی نداشت، ولی شد یکی از بهترین دوره هام. دوستیم با ایمان را قطع کردم و خوشحال بودم (راستی اگر می خوندی اینجارو هنوز، می تونستم بهت بگم تولدت مبارک! :دی) وحشی و ناآرام بودم ولی راضی و شاد. دائم درحال تجربه ی چیزهای جدید و کارهای احمقانه.
چیزی تو وجودش بود که هیولای درونم را بیدار می کرد. هار بودم اون موقع ها و خیلی هم از خود راضی. مغزم کار می کرد. راجع دیگران راحت نظر میدادم. بدون این حس نفرت انگیز مهربانی تهوع آور که الان برگشته سراغم. اینکه همه ی آدم ها رو خوب بدونی و به همه حق بدی. شیطنت می کردیم و لذت می بردیم و می دونستیم این دقیقاً همون لحظه است. نه آینده ای داره و نه گذشته ای. دلم می خواست تمام کارهای امتحان نشده دنیا رو امتحان کنم.
گاهی فکر می کنم اگر جای دیگه ای به دنیا می اومدیم مستعد این بودیم که یه گروه تبهکاری راه بندازیم و ملت را تیغ بزنیم. اون از جذابیت و بازیگری اش استفاده می کرد و من هم کارهای پشتیبانی را انجام می دادم. مطمئن ام کارمون هم می گرفت و برای دستگیری مون جایزه میذاشتن.
خلاصه این روزها فقدان ات را احساس می کنم. شبی عزیزم. این روزهای نفرت انگیز یکنواخت. نیستی که من شیطنت کنم و تو شیطنت کنی و خوش باشیم.
فکر می کنم اگر الان دناگ و تو همکلاسی هام بودین احتمالاً دانشگاه را می ترکوندیم. با شناختی که از جفتتون دارم می دونم که دوستهای معرکه ای می شدید. شاید الان حتی به ذهن تون هم نرسه.
خلاصه ی کلام. دلم تنگ شده برای هیولای درونت، برای هیولای درونم. برای بالاو پائین، فراز نشیب. برای مسافرت. برای ساندویچی کنار دانشگاه. برای سیگار مور لای انگشتهای باریک ات. برای گربه هایی که غذامون را باهاشون تقسیم می کردیم. برای تاب سواری تو پارک. برای دیدن هر روزه ات
پ.ن:باید مراقب اومدن آشغال کله ها باشم!

![[ گلابتون ]](http://www.blogfa.com/photo/h/hozz.jpg)