تبليغاتX
گلابتون و حوضش

شوخی با من و شما!

 یکشنبه 29 شهریور1388

دیشب تا 1 شب داشتم با دکتر ایمان اختلاط میکردم که کنار اومدن با یه سری چیزها را برام ساده کرد. خوبی اش اینه که مثل مشاورهای دیگه از بالا به آدم نگاه نمی کنه. باهات دوست میشه، تعجب میکنه، میخنده، برات خاطره تعریف میکنه، بدجنس میشه، اذیت میکنه و ...

بهم گفت اون ایرادهای که بهم می گیرن خیلی طبیعی یه و اکثر آدم ها از این اخلاق ها دارن. (حتی خودش! یه نمونه اش را هم برام تعریف کرد) ولی من از حرف هاش این برداشت را کردم که کش دادن اش اشتباهه.

دیگه براساس حرف های عکاس باشی داشتم احساس می کردم یک عقب مانده ی عجیب هستم که اخلاق هاش را هیشکی نداره (آخه این بچه مثل خودم بلد نیست با حرف زدن آدم را نرم کنه! و آدم هایی که می تونن این کارو بکنند واقعاً هنرمندند). خب البته این اخلاق هایی که عکاس باشی می گفت واقعاً مضخرف بود و حق داشت ولی خب اونم اخلاق های مضخرف خودش را داره. و اینکه آدم باید باور کنه دیگرانی که کنارش اند بی عیب نیستند، که باید با کمک بهشون و همراهی شون کنه تا به جای خوبی برسند.

در ضمن راجع به خونه باهاش صحبت کردم که توصیه های این بار کاربردی تر بود. خدارو شکر از ماچ بوسه خلاص شدم.

 این سوال ها برای تشخیص خوشحالی تونه!!!! که شمام آیا به حد من رسیدین. منم ازش می فهمم که آیا من موجود عجیب و منحصر به فردی ام یا اینکه نه، بقیه هم گاهی شبیه به من هستند...

 

1. معمولاً شب ها چقدر می خوابید؟

a. 9 الی 10 ساعت

b. 6 الی 7 ساعت

c. من تقریباً نمی خوابم. شاید دو ساعت

d. هر چقدر پا بده

 

2. اگر هنوز موفق به پیدا کردن راه حل برای یه سری از مشکلات که نیاز به برنامه ریز توسط شما داشته باشه، نشدید:

a. انقدر کنه میشم و پیگیری می کنم تا حل شه. مشکلی نیست که من راهی براش نداشته باشم.

b. ترجیح میدم بهش فکر نکنم. چون در حال حاضر هیچ راهی براش نیست.

c. چون زیاد این مشکلات را تجربه کردم و خسته شدم، ترجیح میدم به خوشی های کوچیکم برسم تا وقتی حوصله داشتم بهشون برسم.

d. دائم بهش فکر می کنم و غصه می خورم. احساس می کنم خیلی بدشانسم که این همه مشکل داشتم و دارم.

 

3. در رشته ای پذیرفته میشین که انتخاب اولتون نبوده. بعد از مدتی هم می فهمید هیچ تناسبی باهاش ندارید و دچار افت شدید تحصیلی میشید. بنابراین:

a. شک نمی کنم و انصراف میدم.

b. خودم را جر میدم که مسیرم را عوض کنم و برسم به اون چیزی که می خوام و اگر هم نشد شدیداً افسرده میشم.

c. به دانشگاه رفتن ادامه میدم و به خاطر داشتن بچه های باحال و فضای توپ دانشگاه باهاش کنار میام و سعی می کنم بهم خوش بگذره.

d. رشته را می پذیرید و سعی می کنید رشته ی قبلی را فراموش کنید و تو رشته ی جدید حرفی برای گفتن داشته باشید.

 

4. میخواین به یک مسافرت با دوستهاتون برید (یه روزه یا چند روزه) و خانواده تون مخالف اند. شما:

a. سعی می کنم خیلی ملایم حرف بزنم و راضی شون کنم. اگر نشد حرفشون را گوش می کنم و خونه می مونم.

b. به دروغ میگم خونه ی دوستم هستم یا اردوی دانشگاهه و به مسافرت میرم.

c. داد و بیداد راه می اندازم. برنامه ام را مرتب می کنم و به مسافرت میرم. بعد هم با خانواده قهر می کنم.

d. انقدر التماس و عجز و لابه می کنم و سیریش میشم که مجبور بشن اجازه بدن تا ولشون کنم.

 

5. دوست دختر/پسر تون به شما  میگه مثلاً: من می خوام پیشرفت کنم. وقتی با تو این اتفاق نمی افته به ترک کردنت فکر می کنم که شاید اگر نباشی من تکونی بخورم. شما:

a. بغض می کنم و می گیم چطور می تونی همچین حرفی به من بزنی. ما همدیگه را دوست داریم. خواهش می کنم ترکم نکن!!

b. عصبانی میشم که انقدر وقاحت به خرج داده. بهش میگم خفه شو! با این حرفت برام مُردی و ترکش می کنم.

c. به نواحی خاص خودم و اجدادم دایورت می کنم و فکر می کنم: اصلاً مهم نیست. تو نبودی، یکی بهتر از تو!

d. بهم بر نمی خوره و به صورت کاملاً تخـ. ماتیک خودم را جای اون میذارم و بهش حق میدم.

 

6. یک موقعیت کاری برای شما پیش میاد. کسی را به شما معرفی می کنند تا تماس بگیرید که کمک تون کنه. شما:

a. نگران هستم و استرس دارم. بنابراین تماس را عقب می اندازم و به خودم میگم: 1 ساعت دیگه زنگ می زنم، فردا زنگ می زنم، 2 روز دیگه زنگ میزنم و ...

b. بدون تلف کردن وقت،فوری تماس می گیرم.

c. تا وقتی عابر بانکی به اسم بابا هست چرا باید کار کنم؟!

d. از روی رفع مسئولیتی تماس می گیرم ولی قضیه را زیاد جدی نمی گیرم.

 

7. معمولاً برای چی غذا درست می کنید؟ (این یه شوخیه با تو، پس خیال نکن منظورت را نگرفتم :D)

a. چون مامان خونه نیست و بالاخره باید یه چیزی بریزم تو این خندق بلا!

b. چون من یک انسان بدبختم. بنابراین آشپزی می کنم که دردها و بدبختی هامو فراموش کنم و وقتم را تلف کنم!

c. چون حس خوبی داره و باعث میشه احساس مفید بودن کنم چون یه کار تکراری را با روش جدید خودم انجام میدم.

d. رستوران برای این ساخته شده که من زحمت آشپزی به خودم ندم.

 

8. توی بحث که متهم شدید چطور جواب طرف مقابلتون را میدین؟

a. سفسطه!

b. سعی می کنم دلیل بیارم ولی معمولاً موفق نمیشم و متهم به سفسطه میشم.

c. خیلی آرام منطقی جواب میدم و در اکثر مواقع دلایل قانع کننده ای برای ارائه دارم.

d. فوق العاده احساساتی/ یا طرفم را تحقیر و مسخره می کنم. یا دعوا راه می اندازم، یا گریه می کنم یا مسخره بازی در میارم...

 

9. اگر یه نفر مهم و عزیز باهاتون سرد و بی احساس صحبت کنه:

a. از دستم ناراحته. باید بفهمم چرا و هرجوری هست از دلش در بیارم تا منو ببخشه.

b. منم باهاش سرد صحبت می کنم تا بفهمه چقدر بد حرف زده. چیزی که عوض داره گله نداره.

c. بی خود می کنه با من بد صحبت کنه. اصلاً کسی که بخواد اینطور صحبت کنه اصلاً لایق ارتباط با من نیست. دیگه باهاش صحبت نمی کنم.

d. ناراحت میشم چون ازش انتظار ندارم و فکر می کنم چکار کردم که یه نفر به خودش اجازه میده اینطوری باهام صحبت کنه.

بارونو دوست دارم هنوز

 پنجشنبه 26 شهریور1388

1. زندگیم ام شده مثل موبایل ام. نویز میندازه. دلم هررررری میریزه. ولی هیچوقت زنگ نمی خوره.

غمگین...

2. امروز پائیز اعلام آمادگی کرد و برای لحظاتی مارو بسیار مشعوف کرد. اونی که اون بالایی، مرسی بابت بارون

3. اونموقعی که باید نمیفهمه پوزخند می زنم. الان که خنده ی دوستانه می زنم و بر اثر دراز شدن(کشیدن!) یه صدای هه! از دهنم می پره بیرون میگه پوزخند میزنی. منفی باف

4. این مجموعه را تو یه بلاگ دیدم. انگلیسی زبان. دوسش دارم


William-Adolphe Bouguereau, The First Kiss .1873


Marc Chagall, The Birthday (1915)


Constantin Brancusi, The Kiss (1908)


Edvard Munch, The Kiss (1892)


Auguste Rodin, The Kiss (1889)


Franz von Stuck, The Kiss of the Sphinx (1895)


Henri de Toulouse-Lautrec, In Bed: The Kiss (1892)


Gustav klimt, The Kiss (1907-1908)



پ.ن: گوستاو جون دوست دارم!

بسیار خوشمان آمد

 یکشنبه 22 شهریور1388

بعد نوشت: بعضی وقت ها نه گفتن اونقدرهام راحت نیست، چون اونی که میخوای بهش نه بگی خیلی عزیزتر و بزرگتر از اون نه ایه که میخوای بهش بگی.



Believer

Life is what you make it
At least that's what they say
Well I think I'm gonna make it
Fulfill my dreams one day
I feel this fire growin' deep inside of me
I'm so inspired knowin' that it's my destiny

I breathe like a champion
I dream I'm a champion
I see I'm a champion
It's meant to be
My wills gettin' stronger
I can't wait any longer
I'm singin' a song that's inside of me

'Cause I'm a believer
I know that I can make it
No matter what they say
So I'm a believer
The future is now
It starts today

(I keep my head up)

Everyday I'm waitin'
Tryin' to find the patience
So close I can taste it
But sometimes it's so hard
But I'ma keep on pushin'
And I'ma keep on fightin'
And I'ma keep on tryin' because I've come too far

I breathe like a champion
I dream I'm a champion
I see I'm a champion
It's meant to be
My wills gettin' stronger
I can't wait any longer
I'm singin' a song that's inside of me

'Cause I'm a believer
I know that I can make it
No matter what they say
So I'm a believer
The future is now
It starts today

The future is now
It starts today

بدون ویرایش

 پنجشنبه 19 شهریور1388

هوا امروز صبح بهاری بود و خنک. امتحان ادبیات داشتم. مثل بقیه اینم افتضاح دادم. فکر کنم کارنامه ام پر بشه از نمره ی 11. امروز خوشبختانه کرج نرفتیم و از گرمای جفنگ اونجا راحت بودیم(نمیدونی اونجا روزه گرفتن چقدر سخته). امتحان باغ ملی برگزار شد. میدان توپخانه اونقدرا شلوغ نبود و چقدر دلچسب. نمی دونم چرا انقدر خوشم اومد. فکر کنم بخاطر خنکی هوا بود. اصلاً مثل سال های قبل، شب های قدر نیستم. دلم نگرفته. نمی خواستم برم خونه. گفتم شاید برم اسماء الحسنی را ببینم که سنگ اندازی شد و نشد! الان هم برگشتم خونه و دارم این ها را می نویسم. اتاق ام عین کارگاه سابق نرگس شده. بر از کنده چوب، خاک اره، گچ، سیم، دریل و کلی کاغذ طراحی. فرش را جمع کردم. این چند روز امتحان ها، شب ها هروقت می تونستم بخوابم، از روی وسایل می پریدم و کاغذهای روی تختم را کمی کنار می زدم و یه جایی پیدا می کردم برای خوابیدن. انقدر شلوغ شده که الان که آخرین امتحان را دادم حوصله ی جمع کردنشون را ندارم. بدن ام درد می کنه و خسته ام. حقیقتاً خسته...

دیروز متوجه شدم شاید مجبور شم که تنها زندگی کنم. چون ممکنه مامان اینا بخاطر کار بابا برن خارج از تهران زندگی کنن. البته اینا همه بستگی به این داره که بتونم یه کار برای خودم پیدا کنم و اینکه وام دانشگاه همونطوری که بهم گفتن جور بشه. وگرنه ممکنه مجبور شم دوباره پیش مامانجون بمونم. با اونم که زندگی سخت میشه. چون من همش در حال ریخت و پاش و کثیف کردنم و اون هم کلی تمیزه و هی حرص میخوره. بعد فکر کن من با یه گونی گچ بیام وسط اتاق کار کنم. دور از جونش سکته رو میزنه. عزا گرفتم که چه کنم. با این اخلاق بدم هم خوابگاه نمی تونم بمونم. البته اگه مجبور بشم اینکارو می کنم. گاهی فکر می کنم چه ضعیف ام دربرابر مشکلات. چه ناتوانم و اینکه اونه که سوار منه! نه من سوار اون. دلم میخواد قوی و پوست کلفت بشم که هیچی از پا درم نیاره. که حتی تو تنهایی هم خودم را نبازم. کاش بشه.

*

گاهی مثل یه گوله آتیش خوشحال و خندان ام که دلش میخواد همه چیز را اطرافش گرم کنه و یا حتی ذوب کنه. گاهی مثل یه سطل خاک سرد می مونی که بی حسی ات را می پاشی رو تمام خوشحالیم و خاموش ام می کنی. قبل از اینکه شعله ام اجازه ی بزرگ شدن پیدا کرده باشه. و من نمی فهمم چرا.

*

پ.ن: بعد از چند روز بی خوابی و بد خوابی/ دیگه چشمم باز نمی مونه/ بهتره برم بخوابم

من و آقا غوله!!

 پنجشنبه 12 شهریور1388
باید پذیرفت که زندگی بالا و پائین داره، مشکل داره. باید باهاش جنگید و  برنده شد. گاهی هم مجبوری با غول مشکلات ات مصالحه کنی و کنار بیای تا در شرایط بهتر تو بتونی سوارش شی و بهش پیروز شی. حالا چه از این دست دوستی خوشت بیاد و چه نیاد!!

من و غول مشکلات

پ.ن: این یه طرح مدادی ساده است. گلی بیشتر از این نه حال داره و نه وقت!