تبليغاتX
گلابتون و حوضش

بوی سیگار، طعم توت!!!

 یکشنبه 25 مرداد1388

اینجا آرام است. ملالی نیست جز دوری از دست های شما. خوابی نیست اینجا. بیدار بیدارم. فکر می کنم به راحت خوابیدن و خواب دیدن. به نفس هایی که از آرامش، زیر پارچه ی لباس ات جابه جا میشوند. به نور سرخ پنجره ها...

3 عصر، فراموش کرده که دیروز چه کسالت بار بود. آرام و شیرین دست به زیر چانه زده و تیک تیک ثانیه ها را می شمرد. همه چیز خوابیده. جز من و پرده ی اتاق که باد، چرت نیم روزش را بهم می زند. صورتم را نزدیک می کنم و خواب می بینم. سبز ، عسلی، قهوه ای، میشی. چطور این همه رنگ در این نقطه ی کوچک جمع شده، رشد کرده و وسیع شده. انقدر وسیع که همه ی دنیای من را احاطه کرده. به من خیره شده... بیدارم. بیدار بیدار. لبخند می زنی و نقطه ی رنگی ریز براق می شود.

آب می پاشم به گونه های سرخم و معصومیت چشمهای خواب آلودم را پاک می کنم، باور نمی کنم این آرامش را. این سکوت را. و تو که هنوز هستی... که خواب بودی و خواب نیستی.

چه فایده دارد بوسیدن. سخت بوسیدن. و تلاش بی فایده برای مکیدن گرمایی که از قلب ات بالا می آید و چشم هایت را می سوزاند.

چه فایده دارد به هم تنیدن. فشردنش میان بازوانت. وقتی نمی توانی این پوست لعنتی را کنار بزنی. نمی توانی آن حس لرزان تپنده را ببلعی. نمی توانی یکی شوی، هرچند تنگ در آغوشش باشی.

نقطه های رنگی من

اگر نبودید، هزارسال هم آغوشی هم به من نمی فهماند که این گرمای سوزان چیست و چه حس خوشایندی دارد. اگر نبودید. چطور با یک نگاه هزار حرف می شنیدم و می گفتم. چطور صداقت کلام را باور می کردم و خودم به چشم نمی دیدم و چطور حس می کردم خواسته شدن را، تحسین را.

نقطه های رنگی به من خیره می شوند و می خندند. می خندم...

درآغوشش نمی گیرم که سعی کنم یکی باشیم. در آغوشش می گیرم که این یکی بودن را جشن بگیریم. که به چشم هایش نگاه کنم و خودم را ببینم. که لذت بودن درون اورا مزمزه کنم. بودن پشت نقطه های رنگی...

*

پ.ن: گلی یه عالمه امتحان دره ولی هیچ کاری واسه اش نکرده. بدبختی اینه که افتاده وسط ماه رمضان. خدایا نمیشه یه مرخصی به من بدی؟ من آب نخورم تو این گرما، می میرم!! بــــــــــــــــــــــــــــاور کــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

 بعد نوشت: آدرس وبلاگ قبلی مان  را اینجا سرچ کردیم. دیدیم فقط یه سری فراخ ماتحت! که حال نداشتن شعر فروغ را تایپ کنن از ما کپی برداری نموده اند! بابا تنبلاااااا

 

 جمعه 23 مرداد1388
 

گلی شکه است.

گلی ترسیده.

گلی نگرانه.

ولی خدای گلی همیشه باهاش مهربون بوده. حتی با اینکه این همه گناه کرده. انقدر که روش نمیشه دعا کنه. ولی این بار دعا میکنه.

دعا می کنه

دعا می کنه

دعا می کنه

کمک...