تبليغاتX
گلابتون و حوضش

قهر

 سه شنبه 30 تیر1388
 

بعد نوشت:

از اون کلمه هاست که هیچ وقت باهاش مأنوس نبودم و نمیشم. کلاً من آدم صلح طلبی ام. از جبهه گیری خوشم نمیاد. لجبازم. اما تو دوستی لجبازی نمی کنم. عصبانی ام. ولی شاید اکثر دوستهام یادشون نباشه کی باهاشون دعوا کردم ( اصلاً کردم؟) کسی که باهام آشنا باشه. اخلاق های خوب و بدم را بدونه، می فهمه که تو دل من هیچی نیست. هرچی هم بگم از رو سادگی مه ( متاسفانه!! البته شما بخونید خنگی) برا اینکه من دوزار سیاست ندارم...!

«قهر»

شبیه عصبانیت نیست. من مثل آتشفشان یهو منفجر میشم. کسی تا اون دم دمای آخر متوجه نمیشه که من عصبانی، تا اون موقع که دود و خاکستر از دهنه ی آتشفشانم در بیاد. بعد یهو همه چیز را می ریزم بیرون. داد و فریاد راه می اندازم. بعد به همون سرعت که فوران  کردم خاموش میشم! بعدشو خدا می دونه. گاهی فقط نیمه فعالم... اما وقتی فوران کامل شه. اوه اوه... امان از گدازه ها. که از دستم رفتن و دیگه نمی تونم برشون گردونم. به هر حال! بعد فوران دلم می خواد بشم همون کوه معمولی قدیمی. سرد بشم و تو دامنه ام درخت سبز شه! خب. من عصبانیتم را تخلیه می کنم. اظهار ناراحتی می کنم و بعد... تمام. دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.

«قهر»

امان از این قهر که آتشفشان نیست. (گلاب به روتون) استفراغه!! مثل آدمی می مونه که حالش بهم خورده و یه لنگه پا وایساده کنار دیوار، اما این تهوع تمومی نداره. هی عق می زنه و اون چشمه ی جوشان نمی خشکه! (جون من تصویر سازی کن. یه آدم با صورت کش اومده و چشمای گشاد که مثل آب نما کثافت بیرون میریزه!) خب که چی؟ نمی  خوای بس کنی؟

«قهر»

راستش درکش هم نمی کنم. تو اگه عصبانی هستی که دادت را زدی. اگه می خواستی ناراحتی ات را نشون بدی که دادی. حالا با این کارا چی رو میخوای ثابت کنی؟ یا چه مفهوم بالایی را برسونی؟ اگر آدمی که روبروته را نمی تونی تحمل کنی که خب قطع رابطه کن، یا اگه نمی تونی کم اش کن. ولی این که حرف نزنی، دماغت را بگیری بالا، پشت چشم نازک کنی، بی محلی کنی و خودتو لوس کنی واسه کسی که هنوز برات مهمه... آخه یعنی چی؟ زشته! خجالت بکش.

گاهی آدم عصبانیه و نمی تونه صحبت کنه. میگه الان نمی تونم حرف بزنم. بعد که فروکش کرد عصبانیتش، اگر طرفش مهم باشه که بحث می کنه تا مسئله حل شه. اگرم نه... اگر نمی تونه این آدم را تحمل کن، که  هیچی. ما رو به خیر و شمارو به سلامت. همین. خواستم بگم نکن این کارارو. صد سالته. احمقانه است. حیا کن.

*

بالاخره هر آدمی از یه جنبه ای احمقه! حالا چه بقال سر کوچه باشه و چه عشق ات!!

گاهی از روی همین حماقت تصمیمی میگیره، فکری می کنه، قضاوتی می کنه، حرفی می زنه، دعوایی راه می اندازه. گاهی طرف انقدر پیش میره و به جای تو فکر می کنه که وقتی بگی: نه دیگه من به این جاهاش فکر نکرده بودم!! در مخیله اش نمی گنجه. باور نمیکنه و فقط فکر خودش را قبول داره. چون الان اون احمقه است که حاکمه! چه میشه کرد.

هر کسی در قبال یه چیزی مغزش از کار میفته و کودن میشه. باید به عنوان یه بخش از وجودت باورش کنی. چون اینطوری میشه باهاش کنار بیای. دوستات را هم چنان دوست داشته باشی. ازشون دلگیر نشی و بفهمی کی خودت و اطرافیانت رفتین تو این فاز. خودم را که می شناسم. اما در قبال دیگران کار می بره! *

 

پ.ن: نشستم دو دو تا چهارتا کردم دیدم خدایی ارتباطی که (توی دختر) توش نتونی یه ذره خودت را لوس کنی و کسی باشه که نازت را بکشه. نتونی گاهی فقط یه دختر لوس باشی، نه یه اسم، نه یه مدرک، نه یه موقعیت اجتماعی، نه کلی ایده و فکر و این چیزها... باید فاتحه اش را خوند.حوصله ی آدم سر میره!

 

*: این هم راجع به خودمه، هم اطرافیانم!

هویجوری!

 یکشنبه 28 تیر1388
 

طبق جدیدترین تحقیقات به عمل آمده، پسر تمیز از سه راه قابل تشخیص می باشد!

۱.گوش اش

۲.بوس اش

۳.جوراب هاش

نه زرد و چرک، نه تف تفی، نه بو گندو!

 

پ.ن۱: هاشمی جون دستت درد نکنه. من همین ام ازت توقع نداشتم. خیلی با مرامی. البته باید از برادران و خواهران انقلابی پوزش بخوام. بنده از صبح رفته بودم طراحی، و به علت نبود ینگه! و عدم توانایی در فرار از نوازش محبت آمیز دوستان یگان ویژه، به علت همراه داشتن تخته شاسی، در تجمع سبز شما حضور نداشتم. باشد که همه گی به راه راست هدایت شویم!

پ.ن۲: من دارم یک فروشگاه راه اندازی می کنم. پول هاتون را جمع کنید که باید بیاین ازم گوشواره چوبی بخرین!

پ.ن۳: دوست مهربون. مرسی بابت کامنت مخفیه محبت آمیزت. خوشحالم به خاطر نزدیکی روحیه. راستش فکر نمی کردم جز همین تک و توک دوستهام کس دیگه ای هم به این جا سر بزنه! خلاصه مرام کشم کردی. مرسی

 

باری حکایتی ست...

 شنبه 20 تیر1388

 

غمگین ام. این کلیت حسمه. از این همه ظلم دلم می گیره و هیچ کاری ازم بر نمیاد. می خونم و بغض می کنم. این تظاهرات نصفه نیمه هیچ فایده ای نداره. وقتی هیچ لیدری نداریم، هیچ برنامه ای نداریم. وقتی ما خودمون را اینجا زیر دست و پای یه مشت جنایتکار می اندازیم و تو شهرستان ها همه بی خیال دنیا به فکر بدبختی هاشونن، نه عامل بدبختی شون. گردش میرن، عروسی می گیرن، دنبال کار می گردن، کیهان می خونن و به م.و.س.و.ی خونخوار فحش میدن!!! تلویزیون نگاه می کنند و ناراحت میشن از اینکه ماشین ها، بانک ها و مغازه ها توسط اغتشاش گران!!! سوخته و مردم از کار و زندگی افتادن. چشم هاشون پر از اشک میشه به خاطر کشته شدن اون زن بی گناه مصری، همونی که خیلی معصوم تر و بی گناه تر از اون 156 تا کشته ی مسلمان چینی بوده، چون توی آلمان جنایتکار! که خودش را با سیاست های خارجی ما تطبیق نداده کشته شده و تلویزیون حق داشته خبر کشته شدنش را با اهمیت تر از نژاد پرستی و جنایت کشور دوست و همسایه! چین، بدونه. اونهایی که بچه هاشون با صورت خونی بدن کبود بر نمی گردن خونه. اونایی که هرروز ساعت ده شب نمیرن دم پنجره تا صدای الله اکبر این همه آدم غمگین اما امیدوار را بشنون. اونایی به خاطر احساس وظیفه و وطن دوستی سر از ا.و.ی.ن در نیاوردن. اونهایی که حتی فکرش هم نمی کنن یه روزی حرمت موی سفید پدر، مادر هاشون شکسته شه و کسی با ب.ا.ت.و.م از خجالت شون در بیاد. اونایی که فکرش را هم نمی کنن بشه مقدسات را به لجن کشید و اهرم ساخت برای از بین بردن این همه آدم. اونهایی که نمی بینن، نمی تونن که ببینند.

تا وقتی صدامون به گوش هم وطن های خودمون نرسیده، تا وقتی اون ها پشت مون نیستن. نمیشه از سازمان ملل انتظار داشت مثل غول چراغ جادو ظاهر شه و تمام آرزوهامون را برآورده کنه و همه چیز درست شه. نمیشه وقتی تنهاییم. وقتی حتی موقع تظاهرات مون هم دستهامون به هم قفل نیست. وقتی انتظارات فانتزی از تغییر داریم. وقتی تجمع برامون حکم پیک نیک با افتخار را داره، به موفقیت فکر کنیم.

تا منش اش نباشه. این کارها بی فایده است. همه چیز بی فایده است.

*

فکر کنم عاشق شدم. عاشق یه مرد عجیب... که اگر نبود. نمی دونستم چطور باید این دوره ی سخت زندگی را پشت سر میگذاشتم. مرسی آقای عجیب و غریب

 

 

تو عجیبی!!!

 شنبه 13 تیر1388
 

... حذف شد! (طبق معمول)...

... کجای زندگی من عادی بوده که این باشه

 

پیرهن عثمون

 یکشنبه 7 تیر1388

 

خاک بر سرتون، که به جای اینکه بیاین به خودتون شک کنید، به رفتارتون شک کنید، میاین ماله می کشید رو همه ی گه کاری هایی که بالا آوردین. میاین می گین اون فیلمی که کردنش پیرهن عثمان واسه مون، ساختگیه. خانومه چرا عینک داره و دوربین از کجا اومده و از این کوفت زهر مارها. بعد پخشش می کنید تو بالاترین. آخه احمقا. چرا مثل این مزدورای ص.د.ا.و.س.ی.م.ا رفتار می کنید؟ چه فرقی هست بین شما که میگین فیلم کتک زدن ب.س.ی.ج.ی ساختگیه با ص.د.ا.و.س.ی.م.ا که میگه فیلم ن.د.ا ساختگیه؟

این فیلم خیلی ام واقعیه. مطمئن باشین اگه می خواستن بسازن، صد تا صد تا میساختن و میکردن تو پاچه مون. انقدر واقعیه که می تونن یه بند نشونش بدن و با مجوز این رفتار احمقانه یه سری آشغال کله ماله بکشن روی تمام گه هایی که خوردن. اون خانمی که ب.س.ی.ج.ی را نگه داشته بود کلی عقلش کار میکرده. اونه که طرفدار واقعی اصلاحاته. اونه که نمی خواسته کسی کشته بشه که بدن چوب بکنن تو {...} مون و  مجوز بشه برای برخورد شدید باهامون. اگه 10 تا مثل اون پیدا می شد. الان اون عابر پیاده بخاطر ریش داشتنش کتک نمی خورد که الان بیارنش تو تلویزیون و نشونش بدن که بگن: «ببینین... طرفدارای موسوی اینان. این وحشی های بی وجدان. حالا هی بگین ا.ن بده!!!» از کجا معلوم که اون بدبخت به موسوی رای نداده باشه که حالا با این وضعیت این بیاد تو ذهنش که: «اینه؟!! چه اشتباهی کردم... خوب شد رئیس جمهور نشد...» چند نفر این جوری پشیمون میشن. فکر می کنین اگه بابای منو به خاطر این که ریش داره تو خیابان بزنن مامانم باز میاد به موسوی رای بده؟ فکر نمی کنم... کسی که تو جریان نیست. مثل ما اینترنت در دسترسش نیست. فقط صدا و سیما و حرف های دهن به دهن رو ذهنش تاثیر میذارن چه واکنشی راجع به این قضایا داره؟

هر دفعه تلویزیون گه روشن میشه و من این فیلم را می بینم به خودم می گم: کاش چند نفر حواسشون بود. کاش مردم ما انقدر جو گیر نبودن. کاش درک میکردن که فرق ما با اونها اینه که ما با خشونت مخالفیم. کاش مثل اونها نبودن که اینجور خراب بشیم. کاش ...

 

پ.ن: گلی خیلی عصبانیه. ببخشیدش که بی ادبه!