تبليغاتX
گلابتون و حوضش

ناامید

 جمعه 29 خرداد1388

 

به معنای واقعی کلافه ام. دلم میخواست همین الان تعطیل می شدم و مجبور نبودم با این روحیه، کاری انجام بدم. وقت دارم. زیاد هم دارم. اما دست و دلم به کار نمیره. اصلاً دلم میخواد مشروط شم. دلم میخواد تعطیل باشم که اتاق به کثافت کشیده ام را مرتب کنم. بدون استرس دانشگاه بخوابم. از خونه در نیام. به حال خودمون غصه بخورم که چطور بازی خوردیم. که از ما و کاندیدامون استفاده کردن تا صف های رای دهندگانشون را فرو کنن تو چش دشمنان این مرز و بوم! که این ملت برای حفظ آرمان های نظام اومدن رای بدن.

کدوم نظام... کدوم اسلام... نصف اینا که میان گلوشونو جر میدن واسه اینه که همه چی داره عوض میشه. همه چی داره به گه کشیده میشه. مگه چی خواستیم؟ انقلاب مخملی راه ننداختیم که حکومت عوض شه. فقط خواستیم بهترین را از گزینه های موجود انتخاب کنیم. نمی دونستیم که ما فقط ظاهر جریانیم و این سیرک را یه سری اداره می کنن که از همه برای بیشتر مفرح کردنش استفاده می کنن.

خون ریختن آقا... خون ریختن

آره. قبل انتخابات منم می گفتم تقلب یه میلیون، دو میلیون... ولی کی می دونست اینا انقدر وقیح اند که از هر حربه ای استفاده می کنن تا چیزی که میخوان بشه. نمی دونستیم که این توده ی حماقت هم داره رو دست یکی گنده تر از خودش میچرخه. که میشینه پای حرفهاش، با استرس تسبیحش را بین دستاش می چرخونه و مثل مسخ شده های گیج و منگ ها زل میزنه به دهنش که چی میگه و چی نمیگه.

با این وضعیت امید و تغییری باقی نمی مونه. بیخودی خودتون را جر ندین

(بهتره چیز دیگه ای نگم. الان فقط عصبانیم)

همین

 جمعه 29 خرداد1388

{حذف شده}

گلاب ... گلاب ... گلاب

پنجه باش، گاهی گشوده، گاهی سخت

***

متاسفانه دانشگاه ما از جریانات به دوره ـ واحد ما کرجه! ـ و همچنان مشغول برگزاری امتحانات. فقط این هفته اونم به زور تعطیلشون کردیم. امروز هم که از صدقه سری تجمع تو توپخونه، امتحان ادبیاتمون که باغ ملی برگزار میشد لغو شد.

ژوژمان ها به راهه. من از الان عزا گرفتم که سیصد تا طراحی توپ از کجام در بیارم بدم به باراکا! فقط گلناری یه هفته ژوژمانشو عقب انداخت. گویا اونم چون خودش حال نداشته!

خلاصه زندگی ام مختله. حالم از گل و گچ و سیم و فوم دیگه بهم میخوره. وقت وبلاگ نویسی هم ندارم.

آخه کی تجمع را ول می کنه بیاد تو خونه بشینه وبلاگ بنویسه؟

 

 پنجشنبه 14 خرداد1388
موسوی   VS     الف.ن


مرتبط

مرتبط

مرتبط

مرتبط

مرتبط

مرتبط

مرتبط

 

هنوز زنده ام!

 شنبه 9 خرداد1388

 

دارم بیشتر و بیشتر به این نتیجه می رسم که نباید تو عصبانیت بحث کرد. نباید قپی اومد. نباید هر حرفی را زد. چون بعد که آروم میشی، می فهمی چه گندهایی بالا آوردی که قصدش را هم نداشتی و منظور واقعی ات نبوده. وقتی هم که بخاطر عصبانیت یه قدم میری جلو، مجبوری دو قدم برگردی عقب.

کلاً زشته. نکن آقا، نکن...!

***

خیال کرده ازش سوءاستفاده کردم برای انجام کارم. خیال می کنه حالا که نوبت من شده دارم می پیچونم. خیال می کنه نمی خوام کمکش کنم. نمی دونه کمک کردن به اون کلی برام باارزشه، خیال می کنه تنبلی می کنم. نمی دونه که وقتی می گم حالم خوب نیست واقعاً راست می گم.

نمی دونه که من برای کاراهای خودم هم خودمو جـر نمی دم، پس نمی تونم برای دیگران اینکارو بکنم. نه از بی اهمیتی کاره و نه از بی توجه ای من. برای اینه که نتیجه ای حاصل نمیشه. حداقل از من چیزی در نمیاد.

***

امروز تو گالری لاله(ضلع شمالی پارک لاله)، افتتاحیه ی نمایشگاه گروهی مجسمه، کارهای بچه های دانشگاه ماست (دانشگاه هنر). همه ی کارها قوی نیست. ولی ارزش دیدن دارن خیلی هاش. اگه حال داشتید بیاین. ساعت 5 تا 8.