پنجشنبه 22 اسفند1387
آدم ها عجیب اند. احساس و روحشون انقدر بزرگه که می تونه واقعیت را هم متحول کنه. تو چیزی را که با تمام وجود بخوای به دست میاری. و یا اینکه به هرچیزی اعتقاد داشته باشی و دائم بهش فکر کنی خلق می کنی و همه چیز را تغییر میدی.
اگر همیشه بگی نه... نه. اینا همه اش دروغه. خیاله. آره. هم دروغ میشه و هم خیال. اما کافیه چیزی را با تمام وجود دوست داشته باشی یا بخوای و یا ازش بیزار باشی. اونوقت همه چیز عوض میشه. تو دنیایی برای خودت میسازی که با هیچ کدوم از معادلات دنیای بیرون جور در نمیاد. برای اینه که گاهی بعضی آدم ها برامون عجیبند، آزار دهنده اند.و یا خوشایند اند. چون دنیاشون را ساختن و همیشه مثل یه هاله ی محافظ دورشونه و میتونن همه چیز را به رنگ دنیای خودشون ببینن. که میتونه به هر رنگی باشه. زرد... سبز... سرخ... سفید... سیاه!
*
عکاس باشی یه سری خرکاری داده دستم که باید تا فردا انجامش بدم. الانم تایم استراحته! والا الان می بینم این بیچاره راست میگه وقتی میگه وقت ندارم. الان میخوام اتاقم را مرتب کنم نمی تونم. عین جمعه بازار پاساژ پروانه شده!
البته عکاس باشی تنبلی هم میکنه. به بهونه ی مشغله نمیره موهاشو کوتاه کنه. پریروز تو سازمان آقای خوش خنده هم گیر داده بود می گفت بفرستینش بره موهاشو کوتاه کنه! عکاس باشی هم بل گرفته بود که اتفاقاً آقای مجری گفته خیلی هم خوب شدی. موهات وحشی شده!
البته من که هیچ نکته ی مثبتی در این توده ی مو و ریش نمی بینم. نمی دونم چرا آقای مجری اینو گفت! فکر کنم آخر سر مجبور بشم از زور استفاده کنم.
خلاصه درگیریم.
راستی ... سال 87 از قبل از عیدش معلوم بود سال عجیبیه. هم حس بد داشتم هم حس خوب. اما الان دقیقاً هیچ حسی نسبت به 88 ندارم. یعنی احساس می کنم همه چیز معمولیه. عیدی در کار نیست. هیچ تغییری حس نمی کنم. انگار یه تعطیلی به خاطر برف باشه و آدم دوباره برگرده سر زندگیش. نمی دونم اینو بذارم به حساب بهتر شدن اوضاع یا بدتر شدنش!
امیدوارم از این بدتر نشه.
پ.ن: خدایا میشه باهام آشتی کنی. من دوست دارماااا
+
ساعت 23:11، توسط گلابتون |
پنجشنبه 15 اسفند1387
دیروز بود، همین دیروز. عاشق شدم، عاشق خودم.
بیست و دو سال توی آینه نگاه می کردم ولی هیچ چیز نمی دیدم. درک نمی کردم. مدام ایراد می گرفتم و بدترین ها را می شمردم.
دیروز تینا کنارم روی صندلی نشست و انگشتامو گرفت بین دستای کوچولوش و مثل همیشه نوازشش کرد که به خیال خودش گرمشون کنه ـ همیشه براش عجیبه که دستای من سرده ـ بعد با صداقت خندید گفت: «خانم شما خیییییییلی خوبید.» بهش لبخند زدم و توی دلم گفتم کجای من خوبه؟
از خیابان می آمدم بالا و ابرها را با چشمم دنبال می کردم که با باد شدیدی که می اومد جابجا می شدن. دوباره فکر کردم کجای من خوبه؟ فکر کردم آیا لایق عشق این بچه ها هستم. که من خوب نیستم چون...
چون ...
چون ...
و چه احمق بودم که خودم را نمی دیدم. انقدر این خوب بودن توی من عادی شده که حتی خودم هم نمی دیدمش. چشمم باز شد. بزرگ شدم. قد کشیدم. بلند شدم. بلندتر از کسایی که تا حالا خودم را کوچکتر از اونا می دیدم، گناهکار تر می دیدم.
من پاک نیستم. من فقط خوبم. من اشتباه دارم. ولی اشتباهتم به خودم آسیب رسونده نه به کس دیگه ای. فکر کن تا حالا شده از من ناراحت بشی. آیا آزارت دادم؟ تحقیرت کردم؟دستت انداختم؟ حق ات را خوردم؟ رازت را برملا کردم؟ بهت خیانت کردم؟ دوروریی کردم؟
چی از من تو ذهنته؟ جز اینکه گلی همیشه میخنده. همیشه شوخی میکنه. وقتی ناراحتی دستش را می اندازه دور شونه ات و دلداریت میده. وقتی رازی داری بهش میگی. وقتی از کسی خوشت میاد یه ریز راجع بهش با گلی حرف می زنی. باهاش دردل می کنی. اگر کاری داشته باشی ازش کمک میگیری. باهاش مشورت می کنی. باهاش کتاب می خونی، آهنگ گوش میدی، سینما میری. بعضی خراب کاری هاتو ماست مالی میکنه. کارهای اشتباه دیگران را توجیه می کنه. گاهی سعی میکنه تو بدترین آدم هام یه نکته ی خوب برای دوستی پیدا کنه. باهات چیزای جدید را امتحان میکنه، جاهای جدید، خوردنیهای جدید، دیدنیهای جدید، حرف های جدید، حس های جدید...
پس انقدر این کارها را انجام میده و میده که عادی میشه، کم رنگ میشه. میره توی حاشیه، چون هیچ وقت نخواسته مرکز توجه باشه. دلش میخواسته آرام از کنار بعضی چیزها بگذره بدون این که دیده بشه. پس کم کم فراموش میشه و سراغش نمیری به جز وقتی که دوباره بخوای یکی از همان حس ها را تجربه کنی.
و چقدر احمقی اگر ساده فرض ام کنی. وقتی که به راحتی حرفهات را باور میکنم. چون صداقت را شرط اول دوستی می دونم...
آره همین دیروز بود، همین دیروز بود که عاشق خودم شدم، خودم را دیدم.
الان می دونم که من فراتر از یه چهره ام و دیگه حسادت نمی کنم به زیبایی بیرونی و خوش صحبتی خیلی از هم سن هام. پس اگر بودی، هستی، باشی، اگر دوستم داری، به شناخت از من رسیدی. پس لایق عشق منی. پس اگر حرفهات را فراموش کنی، بری، ترکم کنی، دیگه غصه نمی خورم. چون منو نشناختی. پس لایق من نبودی.
پ.ن: لایق من نبودن دلیل بر بی لیاقتی نیست ( البته در بعضی مواقع!!). منظور تفاوت بینش و درکه. بستگی داره که کدام کفه ی ترازو سنگینی کنه. اینم جای بحث داره.
+
ساعت 13:29، توسط گلابتون |