تبليغاتX
گلابتون و حوضش

گزارش روزانه

 دوشنبه 28 بهمن1387

 

یه یک هفته ای هست مانیتور گرفتم. ولی حالا تلفن قطعه نمی تونم کانکت شم. البته مهم هم نیست. الان کار دارم و وقت اینترنت اومدن ندارم. چندتا کار دارم که باید تمومش کنم و تحویل بدم. این مهمانداری هم شده دردسر برام. ولی نمی تونم بذارمش کنار (حداقل تا بعد عید) چون برای پولش برنامه ریزی کردم. کلاس های دانشگاه از شنبه تا سه شنبه فول ساعته. یعنی رسماً آسفالتم. باید ساعت 11.30 از کرج راه بیفتم تا بتونم 12.45 دم مدرسه باشم. بعد اونا 1.10 دقیقه تموماً باید دوباره مترو سوار شم بیام کرج. تازه اگه استادا {گه} بازی در نیارن و یه تایم کوچیک بهم بدن. عد این یه دونه که من قبول شدم کرجه. وگرنه بقیه تجسمی ها دانشکده کاربردی اند و تهران! احتمالاً وقتی خدا داشته شانس تقسیم می کرده من داشتم بند کفشم را می بستم. نمی دونین در این دوروزه چقدر جک و جونور دیدم. با اون قیافه هاشون. واسه اینا هنری بودن معادل عجیب بودن و مواد کشیدنه گویا!

عکاس باشی گرافیک تهران قبول شده و من هی میسوزم که چه استادایی برا اونا میذارن و چه استادایی برا ما! اصلاً این دانشگاه تهران گولاخه. درسته که بچه های هنرهای زیباش زیاد بارشون نیست! ولی استاداشون خفن اند!

خدا و خانوم بی بی سی هم دانشگاه خودمون قبول شدن. بابا تبرییییییییییییییییییییییییییک.

خب گزارش روزانه تمام شد و الان دیگه تایپم نمیاد. تا دفعه بعد. عزت زیاد

 

 شنبه 19 بهمن1387
 

مجسمه/ هنر

 

ساک ساک D:

 جمعه 4 بهمن1387
چند وقت شد؟ سه ماه؟

برای من هم زود گذشت و هم دیر. هنوزم مانیتور نخریدم. خانواده شدیداً از سوختن مانیتور اینجانب استقبال کرده و پول مانیتور جدید را به ما نمی دهند. هنوزم که هنوزه هروقت یه کارشناس الاغ میاد تو تلویزیون راجع به اعتیاد به تکنولوژی دُر افشانی می کنه، مامان گرامی می گه عین گلی! منم می گم آخه زن حسابی من که سه ماهه مانیتور ندارم، چه اعتیادی؟ میگه اونموقع که بود،داشتی. می گم عجب اعتیاد خفنی. با حذف مخدر، اعتیاد یهو کن فیکون میشه و محو و نابود! پس چرا این معتادا نمیرن ترک کنن؟!

خلاصه... پولی که براش جمع کرده بودم را به علاوه مقادیری دیگر، بعد از صد سال تحویل دانشگاه دادیم تا مارا فارغ التحصیل کنن. بنابراین، مانیتور تعطیل!! جالبیش اینه که مدرک هم دستم نیومد. گویا پرونده ی من دست امور مالی بوده، مسئول خنگش هم اسم همه را فرستاده مرکز الا اسم من بدبخت. الان مدرک همه ی هله هوله ها اومده، ولی مال من که لازمش دارم برا ثبت نام نیومده. قراره چهار پنج ماه دیگه حاضر شه.

این سازمان سنجشی ها هم که مارا ...! نمی دونم چرا جوابا نمیاد.فقط نشستم دعا می کنم روزانه قبول شم. بابا خدا! یه نمونه معجزه بر ما نازل کن که من جزو بیست نفر در بیام دیگه. جون تو سال دیگه منم حلوا به دست تو کوچه ی حلوا پزونم!مجسمه نمی خوام آخه. گرافیک دیگه!

می ترسم شیطنت اش بگیره یهو یه کاری کنه من بیفتم الزهرا! اونم شبانه!!! خودمو منهدم می کنم اونوقت!

راستی. بنده به عنوان کار موقت مهماندار سرویس دبستان شدم. روزی سه ساعت. خدا رحم کرده دوستم دارند انقدر آتیش پاره اند. وگرنه چه جوری قرار بود جمعشون کنم. شدم خاااااااااااااله! اونم خاله ی بیست و سه تا جقله ی صورتی...!

همین دیگه. عجله ای بیشتر و با جزئیات تر از این نمی شه نوشت.

با تشکر از خانواده ی عمه ی گرامی و مانیتور سامسونگشان!