من اگر شب و روز ببارم چه فایده گنجشک ها باز هم با دهان های باز خیره می شوند به سقف آبی و بدون ابر آسمان و تو آن طرف حصار میان چمنزار قدم می زنی بی هیچ قیدی و فکر سایه ی خنک درختی از جاده ی خاکی جلوی باغ، دورت می کند من اما زیر سایه درخت گلابی روی همان تپه ی همیشه می نشینم و فکر می کنم که همیشه دیر رسیده ام و انار های کوچک چه زود سرخ شدند...