پنجشنبه 9 آبان1387
روزهای مضخرف... با خستگی روحی و جسمی.
حسرت می خورم برا این ماه که از دستش می دم. برا این ابرها خاکستری. برا این بارون... دلم دوست میخواد. یکی که منو دوست داشته باشه. نه فقط حرفش را بزنه. از دیدن این همه آدم خودخواه متظاهر خسته شدم. از این که خودم هم مجبورم خودسانسوری کنم خسته شدم.
حالم از آدمها بهم میخوره. شاید به خاطر این که خودم سخت تر از دیگران زندگی می کنم و وقتی ناراحتی هاشون را می شنوم دلم میخواد روی صورتشون بالا بیارم که احمق مسخره، به این هم میگن دغدغه ی فکری؟! احساس می کنم همه خوشی زده زیر دلشون و از بی غمی احمقانه شون حرصم می گیره. و مسلماً مشکلات من هم برای یه سری دیگه یعنی پشم!
ولی با اینکه اینارو می دونم باز نمی تونم خودمو راضی کنم که با مهربانی همیشگی ام راجع بهشون فکر کنم. از این مهربونی مضخرف خودم هم حالم بهم میخوره. از این که کارهای گند دیگران را توجیه کنم یا همه اش به خودم بگم مثبت فکر کن. دلم میخواد منفی فکر کنم. دلم می خواد تلخ بشم. دلم می خواد به همشون فحش خوار مادر بدم. احساس می کنم یه تیله ی قرمز ام بین یه عالمه تیله ی سبز! دلم می خواد خودمو از بینشون بکشم بیرون. چون حوصله ی ساختن ندارم. حوصله ی تلاش برای بدست آوردن چیزهای کم ارزش ندارم. دلم میخواد تنها باشم. خسته ام.
+
ساعت 23:24، توسط گلابتون |
جمعه 3 آبان1387
داشتیم طراحی میکردیم تو چهارسو. شب بود و تقریباً همه رفته بودن جز ما و بچه های نمایش. آبجی لقا داشت به من و خانم بی بی سی میگفت که چند وقتیه با دوستش که می خوان با هم ازدواج کنن صحبت نمی کنه. گفت قهر نیست، ولی عصبی و کلافه و میشه وقتی مجبوره به رابطه ی یواشکی اش ادامه بده. گفت صبر می کنه تا این یه ماه هم بگذره و شرایط دوستش فراهم شه. دوستش هم قبول کرده بود این یه ماه دور باشن از هم.
خانم بی بی سی مثل همیشه که عین اسفند رو آتیشه شروع کرد به غر زدن که خاک بر سرت، فراموشش کن... تموم شد... از دست رفت و اینکه پسرا را نمیشه یه لحظه به حال خودشون تنها گذاشت و از این جور حرفا که همه را هم به سرعت نور و تند تند بیان می کرد! آبجی لقا هم خیلی آرام سعی میکرد بهش بفهمونه که به آقا موسیقی دانه اعتماد داره و اصلاً این جور آدمی نیست.
چندشم شد...
یه لحظه واقعاً چندشم شد.
شب تو تختم داشتم بهش فکر می کردم. که تو یکی را دوست داری و اونم میگه که دوستت داره. تو نمی تونی همیشه عین مادرهای نگران چشمت دنبالش باشه که دست از پا خطا نکنه. و چقدر مسخره است اگر با چند وقت دوری ازت همه ی اون حس ها فراموش بشه و بخواد که هرز بچرخه. اونوقت باید به خودت شک کنی. به عشقت شک کنی. به کسی که دوستش داری شک کنی.
من خودم را آدمی می دونم که تو روابط عاطفی اش حسوده و حساس. طرز برخورد با اطرافیان خیلی برام مهمه. تغییر رفتار عادی... اما از دوستی کسی که دوستم داره با دختر های دیگه ناراحت نمی شم تا وقتی که اون آدم مشکلی نداشته باشه. بعضی ها بهم زیاد غر میزنن که درست نیست اینطور شل دادن. ولی مگه من زنجیرم که بپیچم به پای دیگران. محبت از اعتماد میاد. اگر کسی منو دوست داشته باشه تا آخرش پیشم می مونه، اما اگه قرار باشه تا سرم را برگردونم دورم بزنه همون بهتر که هرچه زودتر گورش را گم کنه. هنوز بدبخت عشق نشده ام...
توجه دارین اینجا چه خاله زنکی شده. نه که اکثر رفقای بلاگی ام میشناسن ام احساس می کنم اینجا صفحه ی کنفرانسه و بنده هم دارم چت می کنم باهاشون!
*
دوستان عزیز! بنده با اعتماد به نقس کاذب و زیاد خود به شما می گویم که اگر طراحی بچه های مجسمه همونی باشه که من وقتی بینشون قدم زدم دیدم، بنده با کله مجسمه سازی قبولم!!! ولی من گرافیک میخوااااااااااااااااام. ای خداوندگار چرا ظرفیت گرافیک اینها انقدر تاپاله، چس مثقال و کم می باشد؟؟؟؟!!!
پ.ن: ببخشید اگه غلط دیکته دارم. نگاش نکردم. سریع نوشتم!
+
ساعت 19:31، توسط گلابتون |