تبليغاتX
گلابتون و حوضش

بی هنر...

 چهارشنبه 24 مهر1387
 

 

به شدت عصبی و ناراحتم. چرا من رتبه ام به جای 200 یا 300 باید بشه 400؟ این صدتا به کجای عالم بر می خورد؟ اگر نتونم گرافیک قبول شم واقعاً نمی دونم باید چیکار کنم. امتحان کوفتی اش منو می کشه... اینجور که به نظر میاد احتمال قبولیم تو مجسمه خیلی بیشتره. رتبه ام باهاش جوره! با طراحی اش راحت کنار اومدم، ولی هنوز تو گل گیر کردم. اصلاً اشتیاقی به این گل بازی فشرده ندارم. هیچ جوره جذبم نمی کنه. سهند!! (استاد گرامی) گفت ممکنه زده بشین. فکر کنم من اینجوری شدم. یه روز در میان کلاس گل داریم که کلی اطلاعات بدون فرصت برای تمرین بهمون داده میشه. تمام تمرین محدود میشه به همون 4 ساعت کلاس که سه تا تمرین میشه توش یاد گرفت. کارهای من هم همیشه سرنگون میشه و میریزه. امروز که دیگه میخواستم گریه کنم رسماً. علاقه ی خاصی ندارم به اینکار. مثل خر کار کردن برای پروژه های گرافیک را کاملاً ترجیح می دم. دلم میخواد بشینم یه گوشه و طراحی کنم و بیشتر یاد بگیرم. مجسمه را به صورت صرف دوست ندارم. دلم میخواد کنار رشته ی دیگه ای داشته باشم اش.

تورو خدا دعا کنین از پس موضوع آزمون گرافیکم بر بیام. اگه کارم خوب بشه شاید بتونم روزانه قبول بشم...

*

عاشق انار ترشم. مرســــــــــــــــــی. بهترین سوغاتی بود...

 

 

چهارسو

 پنجشنبه 18 مهر1387

4sou

 

زنگ در را می زنم و وارد کوچه ی تنگ میشم. در کوچیک آبی ته کوچه همیشه به روت باز میشه و منتظره. ساختمان دو طبقه قدیمی، انگار با تمام قدرت خودش را بین ساختمان های قد بلند اطرافش نگه داشته و سعی کرده همونطور قدیمی و صمیمی و دست نخورده باقی بمونه.

من عاشق چهارسو شدم. از همون بار اول که دیدمش. با اینکه کلی دلهره داشتم. با اینکه از دیدن محیط گرم و دوستانه اش یکه خوردم. الان اما عادت هر روزه ام شده. که با هیربد در را باز کنیم، خانم روانبخش را ببینم که مثل همیشه پشت میزش نشسته، کنار یه گلدون شیشه ای ظریف که هربار یکی از بچه ها با چند تا شاخه گل پرش میکنه و داره با تلفن حرف میزنه. بچه ها ببینم که رو مبل نشستن و با هم حرف می زنند، برای خودشون چایی میریزند و اینجا و اونجا، روی صندلی یا زمین نشستن و طراحی می کنند. آقا سعید را ببینم که گاهی توی دفتر خوش راه میره، گاهی ام بین بچه ها وایساده کارهاشون را می بینه و سربه سرشون میزاره. نسیبه را ببینم که پیش بابک و رویا وایساده و دارن نمایش زن داداش،عمو شون را ارتقا میدن! بعد برام دست تکون میده و میگه سلام دوستم. جس را ببینم که یه گوشه نشسته و با طراحی خطی خودش حال میکنه. آرمان را ببینم که مثل همیشه هدفونش رو گوشش و از عالم بی خبره. سه قلو هارو ببینم که نشستن و دارن ماژیک را کشف می کنن. و دیگران...

چهارسو را دوست دارم چون وقتی اونجام همه ی ناراحتی هام یادم میره و بزرگترین مسئله ام میشه رد شدن از مانع کنکور. انگار که دنیا کوچیک میشه و میشه اندازه ی همون چندتا اتاق و حیاط و حوض کوچولو و مهم ترین چیز تو این دنیا طراحیه و طراحی، با پس زمینه ی لبخند های شیرین آقا سعید و شوخی های گاه و بیگاهش.

من عاشق چهارسو شدم. چون من عاشق شادی ام. من عاشق زندگی ام...به همین راحتی!!

 

پیچک

 جمعه 12 مهر1387

 

بعد نوشت: این بوی عطر امشب منو دیوونه میکنه. نمی فهمم از کجا میاد. فقط پیچیده تو بینی ام و بیرون هم نمیاد. سعی کن همیشه عطر تقلبی بخری که بوش زود بپره! حتی شما دوست عزیز...!!

 

تار

پود

رشته های طلایی نور

نقش و نگار زندگی

سال عمر

بافته ی رنگینی به نام عشق

همچون گیسوی آشفته ی دخترکان در باد

گشوده

از میان انگشتانم فرو می ریزد.

و من

خیره به دست های خالی استخوانی ام

نمی فهمم

کدام گره سست بود،

که ضربه ی غمگین شانه ای

توانست که بشکافد

رشته ی محکم خاطره هامان؛

پیچک رنگین انگشتانمان...

 

 

گلی ان اخلاق!

 پنجشنبه 11 مهر1387

 

اخلاق گند و مضخرفی دارم.

زبونم خیلی تلخه و زیاد هم از این زبان تلخ استفاده می کنم. اگه حرفم معنی بدی هم نداشته باشه با این طرز حرف زدنم مثل فحش به نظر میاد...! معمولاً کسایی که خیلی برام عزیز و باارزش اند ازم می رنجند. اشتباه  می کنم. دیگران را آزار میدم و بعد عذاب وجدان میاد سراغم. اون موقع است که اشتباه دوم را می کنم. بیشتر از اشتباهی که کردم عذر خواهی می کنم. به اندازه ی همه ی عذاب وجدانی که تو این همه سال تلنبار شده روی دوشم و خودم خیلی کوچیک می کنم.

اونموقع است که نمیشه از دیگران رنجید اگه نتونن ببخشن. چون خودت شروع کردی، خودت بد حرف زدی، خودت آزار دادی، خودت خودت را کوچیک کردی. پس حق هم نداری بابت معذرت خواهی اضافه ات از کسی طلبکار باشی.

 

 

کی بزرگ میشی دختر؟

 سه شنبه 2 مهر1387
 

حذف شد!!!

اصلاً من آدم ضایع!