شنبه 23 شهریور1387
سیاهه
غمگینه
تاریکه
همیشه همین را میگی
نمی دونم
شاید تقصیر از تو نباشه
چون هیچ کس بهت فرصت نداده قشنگ ببینیش
ولی
اخم نکن چون اخم میکنه
قهر نکن چون قهر میکنه
وقتی میاد سمت ات
آغوش ات را باز کن
وقتی ازت دور میشه
براش دست تکون بده
اگه یه مدت غمگینه
تحمل اش کن
چون همه چیز تو یه خط صاف حرکت نمیکنه
ضربان داره
یهو می بینی برگشته و بهت لبخند میزنه
اینا همه اش به صبر تحمل تو بستگی داره
اگه بخوای همیشه چشمهات را ببندی
هیچوقت نمی تونی تغییر را ببینی
فقط کافیه صبر داشته باشی
صبر
می تونی...
*
خورشید که داشت غروب می کرد. نورش که افتاده بود روی تیکه تیکه های ابر. گفتم :وای چه قشنگه! جداً که آسمون بی ابر زشته! اما الان که دراز کشیدم روی تخت و از پنجره بیرون را نگاه می کنم، فقط یه آسمون صاف، بی ابر و آبی می بینم، با سر شاخه های درخت چنار اون طرف خیابون. هیچی و هیچی... فقط یه صفحه ی صاف و آبی که وقتی باد پرده را کنار میزنه معلوم میشه. و همین چقدر قشنگه...
*
شخصیت آدم خیلی باارزش تر از اونیه که هر وقت تو یه محیط جدید قرار گرفت، تغیرش بده. تأثیر گرفتن اجتناب ناپذیره. ولی خوشم نمیاد از اینکه به خاطر جمع خودت را قایم کنی یا طور دیگه ای رفتار کنی.
پ.ن: با بچه های چهار سو میریم طراحی. نرگس و گاهی دناگ هم میان. جو خوبیه. با اینکه همشون کم سن اند ولی زیاد داغون نیستن. قرار شده هر روز بریم. میشه گفت طراحی تبدیل شده به تفریح این چند وقته مون. و چه تفریح خوشمزه ای...! البته اگه هیربد باشه بیشتر خوش میگذره. دیگه نمی خواست بیاد. چون میخواست همون عکاسی را که قبول شده بخونه. خوب منطقیه. ولی من یه جوری میشم وقتی نیست. آخه سر همه ی جریانات کنکور بود و وقتی نیست من خیال می کنم تو اون جمع خیلی جدا افتادم. دست خودم نیست. همینطور نرگس که اگه نباشه طراحی اصلاً فاز نمیده. هیربد ازم ایراد می گیره و میگه تو امتحان طراحی را جدی نمی گیری. قرار نیست بهت خوش بگذره! باید مثل کنکور بهش نگاه کنی. برنامه ریزی کنی و تمرین کنی. ولی باز من دست خودم نیست. اگه بهم خوش نگذره نمی تونم کار کنم. عین جنازه می افتم و فقط مداد را روی کاغذ می چرخونم. چیکار میشه کرد. ولی قول میدم ازین به بعد سعی خودمو بکنم آقا معلم... باشد که رستگار شویم!
+
ساعت 0:1، توسط گلابتون |
چهارشنبه 13 شهریور1387
آینه را گذاشتم روی زمین تا از خودم طراحی کنم. کلافه ام. طراحی کردنم نمیاد. به فردا فکر می کنم که آقا سعید انتظار داره کلی کار نشونش بدم و من هیچ کاری نکردم. تصمیم می گیرم کارام را نشون ندم. اصلاً این 10/15 تا طراحی را نشون ندی سنگین تری. برمیگردم تا توی آینه را نگاه کنم که اونم یهو بر می گرده و نگاهم می کنه. گاهی دوستش دارم. مثل الان که خیلی آرومه. الان که تو صورتش نه خنده است و نه گریه. میرم به سمت آینه و روی شکم دراز می کشم. دستم رو میزارم زیر چونه ام تا بهتر بتونم نگاهش کنم.
توی چشمهاش فقط نور پنجره ی پشت سرمه و عکس من که سیاهه. سیاه سیاه... سفیدی چشمهاش کم کم صورتی میشه و براق. بعد راحت میشه اون قطره ی کوچیک که از وسط چشمهاش سرازیر میشه را دنبال کرد تا وقتی که از چونه اش جدا شه. دوباره به چشمهاش نگاه می کنم. انگار میخواد چیزی بگه. ولی سرش را پائین می اندازه. به گل های قالی نگاه می کنم و میگم: آخ خدا. چقدر دلم براش میسوزه وقتی اینطور نگاه می کنه. بعد قلبم تیر میکشه. یادم میاد که به خودم قول داده بودم هیچ وقت دلم براش نسوزه، چون ترحم دشمن عشقه.
یازده عزیزم. یادمه بعد از این همه ناراحتی فقط به تو دل بسته بودم. میخواستم خوش بگذره بهم و برای یه روز هم شده به هیچی فکر نکنم. چطور انقدر راحت فراموش شدی. انگار فقط برای من مهم بودی. از عادی بودن همه چیز خنده ام میگیره. حتی تو.
یازده. دو تا یک تنها که کنار هم ایستادند... همیشه با یه فاصله ی مشخص کنارهم می ایستند و همه جا همراه هم اند. اگر ازهم فاصله بگیرند یا بهم نزدیک بشند، باز تبدیل میشند به یه «یک». تنها فرقش تو بزرگی و کوچیکی شه... همین.
+
ساعت 0:11، توسط گلابتون |
شنبه 9 شهریور1387
یادمه چند ماه اول بعد از فارغ التحصیلی تا ساعت یازده می خوابیدم و مامان که می خواست صدام کنه بلند داد میزد: پرنسس فیوووووووووونااااااااااااا!!! پاشو دیگه... لنگ ظهر شد. آخه ماما، ته ته دلش معتقده من یه دیو غیرقابل تحمل و ترسناکم!! البته برعکس فیونا، من روزها دیوم و شب ها، وقتی خوابم تبدیل به آدم میشم. داشتم فکر می کردم شاید راست بگه. البته نه از نظر ترسناکی و دیو بودن! منظورم دوچهره بودنه. دروغگو نیستم، مطمئنم. خالی بندی هام هم برای نجات خودم در شرایط خاص و گاهی بحرانیه... ولی الان دیگه باور دارم که دو چهره دارم یا بهتره بگم یه زندگی دو لایه. یه طرف منم با دغدغه ها و هدف های شخصی و دوست ها و خوشحالی ها. طرف دیگه تاریکی زندگی و مشکلات و سختی های تحمیلی و شرایط غیر قابل تغییر.
هیچوقت این دوتا را با هم قاطی نکردم. نذاشتم هیچ کس از قسمت تاریک بویی ببره. اینجا رو هم اگه ساختم برای این بود که اولا خیلی سخت تر از الانم بودم. اینجا بهم اجازه می داد حرفهایی بزنم، بدون پیگیری کسی، برای منی که حرف زدن راجع به احساسات خاصم و دردسر هام کلی سخت بود و هست.
سخته از چیزهایی حرف زدن که تف سربالاست و هیچ نصیبی جز شکستن غرورت و ترحم اطرافیان برات نداره. سخته دردل کردن. حتی با عزیز ترین کسانت که وقتی نگاهت می کنند، می فهمند که یه چیزی سرجاش نیست. تو همونی نیستی که بودی. چشمهات از ترس خبر دار شدن دیگران ترسو میشه. هول میشی و هی بیخودی جفنگ میبافی. اونوقته که پشتت میلرزه. چون تعادلی که همیشه حفظ کرده بودی بهم خورده.
آره. بهم خورده...
تاریکی بزرگتر و ترسناکتر شده و داره پیشروی می کنه و تو عین مسخ شده نگاهش می کنی. چون وقتی آتیش به بلندی یه ساختمان زبانه بکشه، با سرعت میسوزونه و دود میکنه؛ و تو با یه سطل کوچیک خاک، هیچ کاری ازت بر نمیاد. اونوقت به نظرت به اونایی که خارج از گود ایستادن و هی الکی داد میزنن تو میتونی، تو میتونی، چه چیزی میشه گفت جز اینکه: بفاک دهنتو ! تو این شرایط تنها کاری که آدم میتونه انجام بده اینه که یادگاری های بارزش را نجات بده.
با وجود داشتن کسایی برای دوست داشتن، کسایی برای تکیه کردن، آغوش های بازی برای گم شدن، گوش هایی برای شنیده شدن، حقیقتاً احساس تنهایی می کنم. منتظر یه معجزه ام. برام دعا کن که خودم را جمع کنم و بتونم با شرایط کنار بیام. چون حتی زندگی کردن هم سخت شده.
+
ساعت 22:48، توسط گلابتون |
سه شنبه 5 شهریور1387
درد درون قلب پیچ می خورد و با خون پخش می شود
مرا یا می کشند و یا می کشم
سوزش که در چشمهایم می پیچد، فکر می کنم که این اشکها از کجا میآیند
دنیا سالهاست که تاریک است
آنقدر که روشن کردن هزاران چراغ
فقط وسعت تاریکی را به رخت می کشند
تلاش بیهوده نکن
چراغ ها را خاموش کن
سالهاست آسوده نخوابیده ام...
زندگی ام دوباره شده مثل این شعر کهنه ام. البته نصفه ی بدون تو.
نمیخوام بدونم. میخوام بی خیال باشم. می خوام احمق باشم. می خوام نبینم این تاریکی را که روز به روز عمق اش بیشتر میشه. میگن خدا آدم های صبور و معتقد را امتحان میکنه. ببخشین خدا. مثل اینکه داری این بلاها را برای مستاجر قبلی پست می کنی. اثاث کشی کرد رفت................................... اینی که اینجاست یه بی خیر بی خاصیت بیشتر نیست. میشه بگی داری به چی امتحانش می کنی؟
*
بیا احساس مون رو جدی بگیریم، با دست هامون حرف بزنیم، حرف هامون رو فراموش نکنیم، با چشمهامون بخندیم. من و تو بزرگ تر از یه درخت، یه خونه، دو تا صندلی، یه ماشین یا هر چیز دیگه ای هستیم ... بیا به همدیگه احترام بذاریم. بیا همدیگه رو دوست داشته باشیم.
+
ساعت 23:59، توسط گلابتون |