تبليغاتX
گلابتون و حوضش

ببین... بهتر ببین

 پنجشنبه 31 مرداد1387

 

وقتی منو نمی شناسی و فقط از دور همدیگرو می بینیم، انگار روی پیشونیم نوشته ــ خطر مرگ! لطفاً نزدیک نشوید. این موجود گاز می گیره!

اگر دری به تخته خورد و شجاعت به خرج دادی و سعی کردی بهم نزدیک بشی، می فهمی که این جانور همچین هام عجیب و وحشی نیست. اونوقت اگه کمی صمیمی بشیم احساس می کنی من از اون الکی خوش های بی خیال و عاطل باطل ام که هیچ غمی تو عالم نداره و زندگی می کنم که خوش بگذرونم.

اما اگر کمی هوش به خرج دادی و به خودت شک کردی که من فقط همین چهره ی خندون نیستم و چیز دیگه ای هم وجود داره، وقتی برات جالب شدم که بخوای بشناسیم، احساس می کنی که من غم هام را پشت نگاهم قایم کردم. گاهی فکر می کنی من یه موجود بی انگیزه و خاموشم که دارم زندگی خالیم را پشت خنده هام پنهان می کنم. مهم نیست که همه ی اینها درسته یا نه. تو فقط احساس می کنی یه چیزی درست نیست. نمی فهمی... نمی فهمی...

ولی دیگه ازین جلوتر نمیای. نمی بینی من را که آتشفشان ام. که همه ی حس های دنیا با بالاترین درجه تو وجودم زبانه می کشن ولی من کنترل شون می کنم. خشم ام را نمی بینی. حسادتم را دست کم می گیری. قلبم را لمس نمی کنی. رویاهام را نفس نمی کشی. افکارم را نمی خونی. دلواپسی ام را نمی فهمی. به ترس هام می خندی. منو نمی بینی... نمی بینی...

*

کاش مثل وقتی که لب هات رها می شن، وقتی که دور می شی تا مثل نقاش ها بتونی با یه نگاه، راحت تر و بهتر ببینی، وقتی که لبخند می زنی، آره... کاش مثل اونموقع نگاه می کردی. یا کاش من گاهی مثل شیشه شفاف می شدم تا با همون نگاه کلی بتونی تمام این ماهی های بی تاب را که سر می خورند و بازی میکنند ببینی. تا من مجبور نباشم از اون چشمهای بی خبر فرار کنم و خودم را بین دوتا دست پنهان کنم. تا رنج نکشم ازین همه حس که هیچ جا به هیچ زبانی ترجمه نشده و از بی رحمی قضاوت کردن هات.

*

کجام. به چه زبانی حرف می زنم. با چه چهارچوبی زندگی می کنم. از این همه تفاوت خسته ام. از پیچیده گی چیزهای ساده خسته ام. از اثبات خودم خسته ام. ازین که دارم و ندارم ات خسته ام. واقعاً من کی هستم...؟

 

!

 پنجشنبه 31 مرداد1387
 

اینجانب نمردم. فقط یه سکته ی ناقص کردم که بزودی پس از طی نمودن دوران نقاهت باز میگردم.نا امید شدین، نه؟!! به من چه!

 

ما...

 شنبه 19 مرداد1387

 

می بینی

پاهایم در شن فرو می رود

و باک ندارم دیگر

از این راه

از گم شدن

 

می بینی

رو به باد ایستاده ام

و باک ندارم دیگر

از نوازش لطیفش

و آشفتگی موهایم

 

می بینی

آب ها در بر می گیرند مرا

و باک ندارم دیگر

از خنکی ناگهانی آغوش

و از لغزش موج ها

در انحنای کمرم

 

می بینی

لحظه کوتاه ست

مثل آن ای که لب هایم

لمس می کند

مرز میان

این دو آبی بی انتها را

 

بگذار غرق باشم...

 

 

پ.ن1:اگه مسخره هم باشه مهم نیست. باید می گفتم.

 

پ.ن2: باشه. قبول. رپ موسیقی سخیف. ولی من این آهنگ « سخته » یاس و نیما علامه را خیلی دوست دارم. یاد آهنگ قدیمی های شادمهر می افتم و دلم یه جوری میشه. حیف شد که شادمهر به ...اک رفت!

 

وقتی فلسفه ی زندگی گو گیجه میگیره!

 سه شنبه 8 مرداد1387

 

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالم ام کرد     گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالم ام کرد     گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالم ام کرد     گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالم ام کرد     گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالم ام کرد     گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

گفتم که بوی زلفت، گمراه عالم ام کرد     گفتا اگر بدانی، هم اوت رهبر آید

*

 

دیدین من میگم این آقا معلم ما رتبه خفن میشه! حالا درسته که 1 نشد، ولی به جاش یه صفر گذاشت جلوش و شد 10!!! هیربد دهییییییییییییییییییییییییییییییییی... دهی! کلاً الان تبدیل شده به فخر دوستان!

ما نیز مجاز شدیم... شدیم 416. مقادیری خوشحالیم. انشالله که در آزمون عملی دهانمان را به ...اک ندهند! از شبی و خانوم بی بی سی هم مجوز انتشار رتبه نداریم... پس سکوت می کنیم!

#

عکاس باشی زشت کچل چاقالوی املت شکموی الاخ بد اخلاق هندونه ایه هاپوی ریش پروفسوریه کارمند ماآب سن بالای گشت ارشاد بی دین و ایمون وقیح نازنازیه بغلیه بستنی اناریه خودشیفته ی خودخواه... آیا شما کتک دلتان می خواهد؟ ما با کمال میل آماده ی خدمت گذاری هستیم. این دفعه البته نه بین پا فول محسوب میشه و نه گاز گرفتن، مو کشیدن و... جرأت داری بیا جلو! *

 

 

*: لطفاً آخر هر کلمه کسره بذار. در ضمن اینا هیچ کدوم فحش محسوب نمیشه! خودش می دونه

 

 

بااااا من برقصوووووون! D:

 پنجشنبه 3 مرداد1387

 

اسمشو باز یادم نمونده. دوبار آقای راننده گفت و شونصد بار عکاس باشی. ولی حافظه ی سه ثانیه ای ماهی اجازه یادآوری نمیده. باور نمی کنی...؟ بیا این آبشش ام!

حالا ولش. شصت، هفتاد کیلومتری آمل. من، عکاس باشی، شبی، خانم بی بی سی، آقای بی پایان و ... چهارده نفری بودیم. یه آبشار گنده با یه عالمه درخت گردو. تازه زرشک و ازگیل هم بود. حیف که هنوز پائیز نشده و ازگیل ها نرسیده بود... آبشاره تا فاصله ی دو سه متری اطرافشو خیس می کرد. کنارش که ایستاده بودی کلی قطره های ریز آب با یه باد خنک می پاشید بهت. سرد و خوب.

جوجه تاحالا به سیخ نزده بودیم که زدیم. به اندازه ی تمام بچه های خوردم زمین (انقدر که کفشهام قشنگ بود). خانم بی بی سی را خیس کردیم. هندوانه خوردیم. از یه نیمچه کوه بالا رفتیم. زیر یه درخت گنده ی چنار نشستیم. موقع بازی چشمک دو بار سوتی دادم، سه نفر که کنار هم نشسته بودن چشمک منو هم زمان دیدن!!! پانتومیم بازی کردیم. زدیم و رقصیدیم( البته من فقط زدم، دوستان در رقص جبران کردن!) نکته ی جالب این سفر این بود که عکاس باشی عکاسی نکرد! آخه طفلی داشت فارغ میشد! دلش نمیذاشت... به جاش کارای دیگه کرد.

خوش گذشت. خداوند دوباره نصیب کناد!

*

آدم های جنس تو «شاید» بعد از یه سری اتفاق و شادی و غم اش، خود اتفاق را فراموش کنن. چون دیگه تموم شده. اما آدم هایی از جنس من دوباره بر می گردن و به همه ی اتفاق های افتاده فکر می کنن و هربار یه چیز جدید توش کشف می کنن. یا از خودشون شرمنده میشن و میگن کاش اینکارو نمی کردم و یا بیشتر لذت می برن. نمی دونم کدوشون درسته. ولی اینو می دونم که ما آدمای این شکلی از همه ی زوایا به قضایا نگاه می کنیم و جزئیات بیشتر از کلیات برامون مهم میشه. برای همینه که یه سری چیز به چشم ما میاد که شما از کنارش راحت رد شدین. برای همینه که گاهی میگم حس ام عجیبه و نمی تونم توضیح اش بدم. چون هنوز بررسی ام تمام نشده! همین.