تبليغاتX
گلابتون و حوضش

شیاطین

 یکشنبه 30 تیر1387

 

Demons

(Brian McFadden)

 

Have you ever been lost in a different world?

Where everything you once knew is gone

And you, find yourself powerless

With everything that exists

You’re numb

 

Will I ever break free?

 

I search my world but I cant find you

You’re standing there but I cant touch you

Try to talk but the words are just not there

I can feel a sense of danger

You stare at me like Im a stranger

Paralyzed and you dont seem to care

The demons in my dreams

 

 

If you become a nobody

Blind, to your family

Who would you be?

And life has gone into reverse

Re-living every hurt along the way

 

Everything that you fear

Is calling you and drawing near

 

 

I search my world but I cant find you

Youre standing there but I cant touch you

I try to talk but the words are just not there

I can feel a sense of danger

You stare at me like Im a stranger

Paralyzed and you dont seem to care

The demons in my dreams

 

 

Wake me up and lets go

Im about to explode

 

 

I search my world but I cant find you

Youre standing there but I cant touch you

I try to talk but the words are just not there

I can feel a sense of danger

You stare at me like Im a stranger

Paralyzed and you dont seem to care

The demons in my dreams

 

پ.ن1: خانه را عوض کردیم. برگشتیم به همون هخامنش عزیز. پائین کوچه ی قبلی مون. 6 سال از بهترین سال های زندگیمو تو این محل و این کوچه ها گذروندم و خوشحالم که بعد از دو سال دوباره برگشتیم و از شلوغی پل ستارخان و اون همه تعمیرگاه توی مسیرم خلاص شدم. حتی اگه کوتاه باشه.

 

پ.ن2: امین در سن 17 سالگی آبله مرغون گرفته و خونه نشین شده! بنده سه سالگی گرفتم. اما از ترسم را می افتم دنبالش و همه جا را دستمال می کشم مبادا بگیرم ازش...

 

پ.ن3: ما دانسته ایم که به عکاس باشی علاقه مند می باشیم. اما واحسرتا که ایشان خری هستند بسسسسسسسسسسسسسسسسسس نفهم! عر عر عر!! از این رو اینجانب را مبدل می کنند به سگی بسسسسسسسسسسسسسسسسسس پاچه گیر! هاپ هاپ هاپ!! و اینگونه بود که حساب ما با کرام الکاتبین افتاد....

 

 

زندگی ام لبه مرزه... ولی به سختی اش می ارزه

 شنبه 22 تیر1387

 

یه زمین مستطیلی سبز، یه زمین گندمکاری شده را تصور کن. گندم ها هنوز سبز باشن. هوا ملایم و آفتاب مهربون. سر ظهر باشه، بعد تو بری روی لبه ی خاکی ای که مرز زمین را مشخص می کنه بشینی و به صدای حشره ها و بادی که می پیچه تو گندم ها را گوش بدی. یا نه، یه جاده ی کویری را تصور کن. بین راه یه جای سبز می بینی و نگه میداری برای استراحت. یه جوب کوچیک با جریان کم رمق آب که همون یه ذره اش هم کلی علف و چمن سبز کرده دورش. با چند تا درخت سپیدار که نسیم ملایم برگ هاشونو تکون میده و صداشون را در میاره. یا حتی همون دریا، که توی ساحل بشینی، انقدری نزدیک که موج ها فقط انگشتهای پات را نوازش کنن. هوا ابر باشه باشه و تو چشم بدوزی به ابرهای پف دار سیاه و خاکستری و خط یه دست افق.

عاشق این صداها و این جور جاهام. عاشق آرامش هرچند گذریش. عاشق راحتیش و اینکه می تونم ساعت ها بشینم و فقط نگاه کنم.

*

اول برام خیلی سخت بود. حتی گریه کردم. نمی تونستم قبول کنم. ولی بعد فکر کردم که حالا من این همه خودم را ناراحت کنم، اخم کنم، تیکه بندازم، گیج بشم... چه فایده. یه تصمیمه که گرفته شده و باید بهش احترام بذاریم. دیگه نمیخوام غصه بخورم. اگر چیزی برات باارزش باشه، به این راحتی از کنارش رد نمیشی. شاید اون قدرها هم برات مهم نبوده. من تلاشم را کردم برای اثبات خودم. ولی همیشه تو صحبت کردن کم می آوردم و کم میارم. دیگه گردن خودته که چیکار میخوای بکنی. من میخوام بشم همون گلاب خندان که عادت کردم بهش. حتی اگه اون قدرها واقعی نباشه. با اینکه هنوزم برام سخته، ولی می خوام عادت کنم و برگردم به روال طبیعی زندگی. بـــــاید عادت کنم...

 

 

 

پ.ن: اینکه چرا از اینجا به عنوان یه تابلوی اعلانات استفاده می کنم و با اشخاص مختلف، بدون ذکر اسمشون صحبت می کنم برای این نیست که نمی تونم تلفن را بردارم و یه بحث طولانی راجع به موضوع پیش اومده راه بندازم. گاهی فکر می کنم شاید یه حسی که من تجربه کردم و الان می تونم راجع بهش حرف بزنم را کس دیگه هم داشته باشه ولی متوجه اش نشده باشه. خودم اینطورم. وقتی مطلبی را می خونم که احساس من توش باشه میگم وای خدا... دقیقاً عین اتفاقایی که برای من افتاده و من ته ذهنم انبارشون کردم. یه دفعه یه عالمه حس خاک گرفته که از پشت کلی تار عنکبوت و گرد و خاک برق میزنند. انگار که خوندن احساسات ات باعث میشه با دید باز تر و روشن تر بهش نگاه کنی. و این خیلی خوشاینده... با اینکه گاهی خیلی هاش گنگه، ولی هربار می نویسم امیدوارم اونایی که جامع تره، به درد یکی بخوره. فقط همین.

خیلی وقت بود می خواستم اینو بگم...

 

گیج

 سه شنبه 18 تیر1387

 

تو می شینی اون روبرو و چشم هات دودو میزنه بین درخت های پشت سرم و کبوتر هایی که هردفعه صدای بال زدن های ناگهانی شون چیزی را تو دلم جابجا می کنه.

نمی خوای... ولی انقدر شفاف هستند که من بتونم ببینمش. اون تاریکی بزرگ پشتشون را.

نمی دونم چه حسی دارم. خنده ام می گیره، عصبانی میشم، غصه می خورم، احساس حماقت می کنم... نمی دونم. فقط می دونم برای من نوسان احساسات بخاطر نداشتن هدف های نزدیک، بیکاری و تغییر شرایط زندگی به صورت موقت... مسخره است.

نمیشه گاهی کس یا کسایی را دوست داشت و یه مدت ازشون خسته شد و دوباره بعد از یه استراحت کوتاه مدت سمتشون برگشت. قرار نیست همیشه عکس العمل هامون یکسان باشه. ولی نمیشه وقتی دنیا به کامه دوست داشته باشیم و وقتی نیست نه. شاید من اشتباه می کنم. من زیاد اشتباه می کنم و خیلی زیاد یاد می گیرم. ولی بی تفاوتی و فرار چشمهات اشتباه نبود.

از این بالا پائین شدن های عاطفی خسته شدم. از تعلیق بیزارم. می خوام بدونم کجا ایستادم... کاش خیلی چیزها یادت بیاد.

 

و تصویر مرد بزرگ شکست...

 دوشنبه 17 تیر1387

 

 بعد نوشت۱ : تابستون اصلاْ فصل خوبی برای عاشقی نیست. لطفاْ بعداْ مراجعه فرمائید. حتی شما دوست عزیز!!!

بعد نوشت۲: خدایا این هلو خوب میوه ایه ها. ولی چرا انقدر سخت آفریدیش. انقدر که آدم عطاشو به لقاش می بخشه!

خبر فوری: بوووووووووووووووووووووووووووووووم!!!

گزارش ها حاکی آن است که شخصی که لحظاتی قبل طی عملیات انتحاری خود را جلوی منزل خورشید منهدم کرد، گلاب نام دارد و صاحب وبلاگ خزعبلی است که مطالب آن را از حوضش ارسال میکرده!

*

مردهای این مملکت انقدر عادت کردند سیاه بپوشن و سیاه ببین که ذهن هاشون هم مسموم و سیاه شده. احساس می کنم تو یه قفس بزرگ نفس می کشم. قفسی که با وجود بزرگیش، سایه ی میله های نازکش آسمان زندگی ام را راه راه کرده.

 

 پ.ن:  حذف شد... اصلاْ ما سکوت می کنیم 

 

خیلی طول کشیده... خیلی

 شنبه 15 تیر1387

 

چشمامو می بندم و از ته دل آرزو می کنم که کاش تمام بشه. تمام شدنی نیست. مثل یه مرداب که هرچی تقلا می کنی بیشتر فرو میری.

خسته ام. چرا بس نمی کنی خدا. چیکار می کنی؟ داری حوصله ام را سر می بری. چرا همیشه یه شرایطی درست می کنی که آدم مجبور بشه بخاطر فرار ازش به جائی، به چیزی، به کسی پناه ببره. نمی خوام با مشکلاتم خیمه بزنم روی زندگی کسی. مشکلاتی که باعث اش من نیستم، ولی اثر مستقیم اش روی زندگی منه. چرا بازی ام میدی. چرا از شکنجه کردنم لذت می بری. دیگه یادم رفته کی از ته دل خوشحال بودم. کی با خیال راحت خوابیدم. فراموش میکنم. پشت گوش می اندازم. به خودم و دیگران دروغ میگم که من خوشبختم. که من خوشحالم. که من بی غم ترین آدم روی زمین ام...

خدای ازت دلگیرم... تموم اش کن.