از شرایط جدیدی که داره برام پیش میاد کمی می ترسم. درس خوندن الان شده بهترین کارم. بعضی وقتها که به خودم استراحت میدم همه ش استرس دارم و عذاب وجدان. احساس بیهودگی می کنم. که وقت ات را بیخود تلف می کنی. حالا مهم نیست که چقدر از اون ساعت های درس خوندنم مفید باشه. فقط همین که کتاب جلوم باز باشه و من بین تاریخ ها، مکاتب و سبک های هنریش غلت ( نمی دونم درست نوشتم یا نه! ) بزنم برام کافیه. شده مثل یه مسکن قوی. انگار توی یه نشئه طولانی مدت گیر کردم. می ترسم. از بعدش می ترسم. تجربه ی دانشگاه را داشتم. می دونم اون کوفتی نیست که توی ذهن های بلند پروازمون ساختیم. هی به خودم نهیب میزنم و می گم فقط به این لذت کوتاه مدت از درس خوندن ـ نخند، گاهی واقعاً لذت بخشه! ـ راضی باش. انتظار چیز خارق العاده نداشته باش. اما اگر یادم بره و زده بشم؟! اگر فراموش کنم که دانشگاه قرار بوده خیلی راه ها را برام باز کنه و فقط گرافیک نبوده که می خواستم بهش برسم...؟!
گیج و منگم. دلشوره دارم. ده روز بیشتر نمونده...
اَاااااااااااااه... جهنم. بی خیال.
بذار راجع به رتبه حرف بزنم. کمتر از 500 میشم. فکر می کنم...!! البته به درد نمی خوره. می دونم که نیمه متمرکز راحت با این رتبه قبولی. ولی اومدیم امسال سلیقه ی داورها طوری بود که از طراحی من خوش شون نیومد. اونوقت چه خاکی به سر بریزیم! برای همین سعی داریم رتبه خویش را بهتر نموده تا یک عدد رشته ی متمرکز هم قبول شویم و با خیال راحت برای امتحان عملی آماده شویم! (البته چشم آب نمی خوره...
)
اسباب کشی هم عقب افتاد. افتاد 10 تیر. خیالم راحت شد.
یه خبر بد هم دارم. البته بیشتر برا خودم بده. درخت های انار نطنز را سرما زده. پدربزرگ گرامی هم همه را قطع کرده. تا سه سال انار و رب انار تعطیل... من مییییییییییییییییییخوام.
مرضی جون هم مثکه سه تا از کاراش تو نمایشگاه قبول شده. طرفای زعفرانیه است گالری. اگه از جای دقیق اش خبر دار شدم خبرتون می کنم که برین ببین این رفیق ما چقدر هنرمند تشریف دارن!![]()
پ.ن: اونایی که دعاشون می گیره واسه من دعا کنن!! اگه نمیگیره نکنین بالاغیرتاً... خدا واسه اینکه حالتون را بگیره میزنه چش و چال من بدبخت را در میاره! نه... اصلاً ولش کن. پشیمون شدم. دعا نمی خوام. اون گنجیشکه رووووووووووووووووو!![]()

![[ گلابتون ]](http://www.blogfa.com/photo/h/hozz.jpg)