شنبه 31 فروردین1387
شدم لنگه ی این زندانی ها. در اتاق را قفل می کنم. درس می خونم انقدر که حالم بد شه. آخه جالبیش اینه که درست حسابی هم نمی خونم. از چهار ساعت درس، شاید یک ساعتش مفید باشه. بقیه شو تو باقالی ها سیر می کنم. حالم که از ریخت کتاب بهم خورد، یا یه چیزی میزارم و باهاش می رقصم. یا طناب می زنم و دراز نشست و شنا می رم. چاه فاضلابه هنوز نشست نکرده. هنوز همه جای زندگیم گُه مالی یه! تازه امین هم اضافه شده و وضعیت شده قوز بالا قوز. احساس می کنم باهاش غریبه شدم و دیگه نمی شناسم اش. ولش... تنها نکته ی مثبت تو این زندگی کوفتی عکاسباشی یه. این همه انرژی و تلاش را که توش می بینم انگیزه پیدا میکنم. هر دردسری براش درست بشه، یه جوری حلش می کن. یا اگه نتونه دورش می زنه. بعضی وقتها واقعاً به روحیه اش حسادت می کنم. یه ویژگی خوب دیگه اش اینه که برای کارهاش برنامه ریزی داره. این ویژگی اش کمی روی من هم تأثیر گذاشته. زندگی من پر از هرج و مرج و ناخنک زدن به چیزهای مختلفه. دم به دقیقه از این شاخه به اون شاخه می پرم. اما الان ـ به زور هم که شده ـ از روی یه برنامه رفتار می کنم. اگه قبلاً به کنکور مثل شوخی نگاه می کردم( تو تمام دوره هایی که کنکور دادم ) الان خیلی برام جدی تره. خلاصه که این بشر کلی زندگی مارو «کن فیکون» کرده. با این که خیلی دقیقه. ولی اصلاً کسالت آور و خشک نیست. من که حسابی از دوستی باهاش راضی ام. خدا خیرش بده! (چه خوبه که کامپیوترش را جمع کرده و اینجارو نمیخونه! وگرنه پررو می شد!)
*
جدیداً هرجا می ریم و اظهار می کنیم که سنتوری بسیار فیلم چیپی بود! اونایی که نمی خوان تو ذوق مون بزنن، قیفشون را یکم جمع می کنن و یه لبخند زورکی میزنن و می گن ولی به نظر من خوب بودها... بعضی ها هم مستقیم میزنن تو پرمون و میگن نخیر! خیلی ام قشنگ بود. والا من رو بازی بهرام رادان اصلاً صحبتی ندارم، چون هم دوستش دارم و هم قشنگ بازی کرده. ولی به نظرم بقیه فیلم احمقانه، جلف، لوس، تکراری، غلو شده و خیلی خیلی ظاهری بود. و به همراه یک عدد گلشیفته ی تکراری، یه عالمه شعارهای آبکی به خوردمون دادن. تو این تیپ فیلم ها، خون بازی بیشتر به ذائقه ی من خوش اومد. با اینکه شبنم می گه اون خیلی اغراق شده است... همین دیگه... حالا دلیل نمیشه چون برای مهرجویی یه حتماً فیلم توپی یه! من که حال نکردم.
*
من تازه فهمیدم که پائین تنه ی ایرانی جماعت هم کلی قابلیت داره و هم در بسیاری حوزه ها کاربرد!! و فقط مخصوص جیش کردن و این صوبتا! نیست. والاااااااااااا...!
*
خوابم میاد، دارم چرت میگم!
+
ساعت 0:59، توسط گلابتون |
شنبه 17 فروردین1387
خسته ام، درب و داغون ام، کلافه ام
زیاد می خورم، زیاد حرف می زنم، زیاد می خندم
یه جورایی، چاه مستراح زندگیم زده بالا
همه جا به گه کشیده شده
ولی نمی تونم درستش کنم
اونی هم که میشه، حالش نیست که درست کنم
کاش می شد بزاری بری و بعد برگردی ببینی همه چیز درست شده
کاش می شد از زندگی هم مرخصی گرفت
ولی نمیشه
یا باید موند
یا باید رفت
موند
رفت
موند
رفت
موند.....
نمی رم
اینطور نمی رم
مثل ترسوها
می خندم ـ مثل همیشه ـ و به خودم می گم
تو که تاحالا موندی
تو که خیلی جاها جنگیدی
خیلی جاها خندیدی
خیلی جاها فراموش کردی
خیلی جاها بخشیدی
...
گریه کن
اشکالی نداره
یا درستش میکنی
یا باهاش کنار میای
ازش فرار نکن
از زندگیت
از زندگی گلی
زندگی گلی
گـلی
گـــلی
گـــــلی
گــــــلی
گـــــــــلی...
*
*
*
چت کردم... خوشی به ما نیومده.
+
ساعت 0:15، توسط گلابتون |
یکشنبه 4 فروردین1387
اول. سال نوی شما مبارک.
دوم. یکی از نفرت انگیز ترین حس های دنیا اینه که وقتی فیلمی که خوشت اومده تمام میشه و صفحه سیاه با اسمهاش بالا میاد، اونموقع که تو داری تیکه های خوب فیلم را بیاد میاری و نشخوار می کنی، اونی که بغلت نشسته بگه: خب که چی؟ آخرش چی شد!؟ واااااااااااااااااااااااااااای هرکی باشه دلم میخواد بگیرم خفه اش کنم. که این چه حسیه تو ما ایرانی جماعت که دلمون میخواد تا فی خالدون زندگی شخصیت اول را ببینیم و وقتی طرف را کردن زیر خاک خیالمون راحت شه که بله دیگه فیلم تموم شده.
تنهایی فیلم دیدن هم موهبتیه ها!
سوم. این جناب گاو مشتی حسن (دور از جونش!!) شونصد سال پیش مرام ترکوند مارو دعوت کرد به بازی هفت ترانه. اما از اون جایی که اینجانب جدیداً دیر به دیر میام نت، بازی بیات شد! راستش چیزی از دست ندادین و ندادم. چون هرچی به مخیله مان فشار آوردیم هیچ آهنگ خاطره سازی پیدا نکردیم. من همه چی دوست دارم آخه. شجریان، فرهاد، محسن نامجو، ابی، سیاوش قمیشی، جیپسی کینگ، کریس دی برگ، استینگ، ویتنی، سلن دیون، جنیفر!! بک استریت، دایدو، وست لایف و ... هرکدومشون مال یه دوره از زندگیمه. ( که بیشتر مربوط میشه به دوره ی مدرسه ام )
ولی از سه نفر خیلی ممنونم که باعث شدن من موسیقی سنتی را ـ که مدت ها در مقابلش جبهه گرفته بودم ـ کشف کنم. شبنم جوجو، شجریان با تصنیف بته چین اش، محسن نامجو با آهنگ نو بهاریش...
ولی حالا که سال نو شده، قصد داریم یه بازی به همین مناسبت راه بندازیم که اگر خواستین می تونید شرکت کنید توش. سه تا خصوصیت بد و سه تا خصوصیت خوبتون که تو سال گذشته (یا قبل تر) بهش پی بردین را اعتراف کنید. البته این بستگی به خودتون داره که چی را خوب و چی را بد بدونید...! حالا خصوصیت خوب را اگر ننوشتین اشکالی نداره. ولی بده را با خودتون رو راست باشین و بگین!
بد
1. من بسیار بسیار بسیار بدبینم! نه که به کسی شک کنم ها، نه. از این نظر که همیشه اولین فکرم، بدترین فکره. بطور مثال اگر کسی دیر بکنه و نگران بشم، اولین فکرم اینه که طرف مرده!
2. خیلی بدقولم. همیشه سرقرار دیر می رسم. البته این شبنم هم اینجوری بودها. حالا این عادتش را داده به من، خودش خوش قول شده! البته تو ترکم، انقدر غر غر شنیدم!
3. هروقت میخوام یه بحث جدی و ناخوشایند را شروع کنم، چشمهام ناخودآگاه پر از اشک میشه و نمی تونم حرفم را درست حسابی بزنم. این باعث میشه که حتی اگر حق کاملاً با من باشه، حرفم به هیچ وجه برش نداشته باشه و دیگران از این ویژگی سؤاستفاده کنن و جریان را به سود خودشون پیش ببرن. آی حرص می خورم...
خوب
4. عادت ندادم به خودم که از کسی متنفر بشم. از خیلی ها خوشم نمیاد. ولی به یاد ندارم از کسی نفرت داشته باشم. معمولاً اگر هم از کسی بدم بیاد، سعی می کنم ازش دوری کنم. دوست ندارم مجبورم کنه به روش بیارم که اصلاً از مصاحبتش لذت نمی برم. کلاً نفرت حس بیخودیه. فقط زندگی خودت را خراب می کنه.
5. رازدارم. حتی اگر چیز پنهانی هم نباشه، اگر ببینم رو قضاوت دیگران تاثیر میذاره اصلاً مطرحش نمی کنم.
6. جز مواقعی که پای آبرو در میان باشه، دروغ نمی گم.
شش نفر هم بخاطر سال هشتادو شش که ردش کردیم دعوت می نماییم!!
تراموا و دناگ و پوریا و گاو مشتی حسن و فانی و میلاد
بقیه را هم میخواستم دعوت کنم ها... ولی شش تا بود دیگه
+
ساعت 1:0، توسط گلابتون |