...می توان با پنجه های خشک، پرده را یک سو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادک های رنگینش، ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را، با شتابی پر هیاهو ترک می گوید
می توان بر جای باقی ماند، در کنار پرده
اما کور، اما کر
می توان فریاد زد، با صدایی سخت کاذب، سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان با زیرکی تحقیر کرد، هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده... آری، پنج یا شش حرف
می توان چون صفر، در تفریق و جمع و ضرب، حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم تو را در پیله ی قهرش، دگمه ی بی رنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
... می توان همچون عروسک های کوکی بود، با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ی ماهوت، با تنی انباشته از کاه، سالها در لابه لای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم...
*
آدم های عجیبی هستیم... مشکلی خاصی نیست، نه چیزی که نشه راحت حلش کرد. ولی هی بیخود از بعضی چیزهای کوچیک، مسائل بزرگ می سازیم و سعی می کنیم بابتش غصه بخوریم... غصه! حسی که مدت هاست به خاطر داشتن هم فراموش اش کردیم...
*
روزهای گوهی دارم. یعنی بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــهترین گوه! یه بند بد آوردم این چند وقته. خدا بدشانسی ها را نگه داشته بوده تا الان، گفته بذار حالا که آخر ساله یهو حسابمون تسویه شه. همه را باهم ریخت سرمون. ناراحتم واقعاً. عکاس باشی هم حساس شده روی این رفتار های من. هی گیر میده که آی تو بدبینی و از من یه غول بی شاخ و دم میسازه و هی اخم میکنه، غر میزنه و نصیحت می کنه. خب درسته که هستم. ولی اونم زیادی به عکس العمل های من حساس شده!( راجع به اون روز، با شبی و آقای بی پایان هیچ صحبتی ندارم! چون اتفاق بعدش، جزو معجزات و الطاف الهی بود!!من هنوز باورم نمیشه همه چی به این راحتی فر بخوره!) خب من همیشه عادت داشتم و دارم! که برای مسلط بودن به خودم در شرایط بحرانی، به پیشواز ناراحتی برم!! منظور اینه که قبل از اینکه اتفاق خاصی بیفته من شروع می کنم به مقادیری خودزنی، کوبیدن خودم به در و دیفال و کندن موهای سر خودم و سر دیگران! و گریه زاری و عجز و لابه که آااااااااااااااااااااای بدبخت شدم! دیدی بیچاره شدم! مادر بگرید! دیگه همه چی از دستم رفت! دیدی به فنا رفتم! و از این صوبتا...بعد دیگران هی دلداریم می دن که خره این کارا چیه! دختر این کارا رو نکن با خودت. حالا مگه چی شده؟! طفلکی این عکاس باشی... دقیقاً در این موقعیت ها، اون پیش منه! بنابراین مقادیری کچلشان می کنیم، مقادیری روی اعصابشان ماروپله بازی می کنیم، مقادیری مماخمان را با گوشه ی پیراهنشان پاک می نمائیم. ایشان سکوت می فرمایند، مقادیری سیگار چس دود می کنند، مقادیری با سعه ی صدر مارا نصیحت می نمایند. سپس ما حالمان خوب می شود و به همان حالت پفت و لخت خود باز می گردیم. از اینجا به بعد مسئولیت با شبی یه که دنیا را به ...ک 3962 شم حساب نمیاره! ایشون شروع می کنن به کشیدن نقشه و برنامه های استراتژیک خوف، اون هم با کمال آرامش و مارا انگشت به دهان باقی می گذارد. حالا اگر گفتین نقش آقای بی پایان این وسط چی بود. نگرفتین دیگه. نقش ایشان بسیار بسیار شبیه به اون بنده خداهایی یه گوشه رینگ، بوکسور را باد می زنند و کلی تشویق شون می کنن و بهشون روحیه می دن. حالا شما فک کنید در این سکانس شبی یه لاغر مو دراز ما بخواد در نقش یک بوکسور ظاهر شه! :D خدائیش بانمک میشه.
دوستان گرامی... من به داشتن شماها و بقیه ی ذکر نشده بسیار افتخار می کنم. ماشالله هرکدومتون در یک شاخه شاخید!
*
خانم عدلی عزیزم ما را منهدم کرد. بهمون گفته دوتا درس عمومی را حتماً باید صد بزنیم. فک کن. من صد بزنم! بعد به ما گفت خیلی سوسولی درس می خونیم. برنامه ریخته که از هفت صبح درس بخونیم. 2 ساعت بخونیم، یه ربع استراحت. تا 12 شب. خب من سعی خودمو می کنم. ولی قوووووووووووووووووووول نمی دم!!! آزمون 4سو را ترکمون زدیم و برگشتیم. انشالله در قلمچی جبران شود! هیربدی مرسی بابت پیگیری هات...
![[ گلابتون ]](http://www.blogfa.com/photo/h/hozz.jpg)