یکشنبه 30 دی1386
یه آرزوی بزرگ روی دلم مونده. اونم اینه که با خیال راحت و بدون اینکه اون همه حس های لوس و ننر علاقه به هم نوع و مهربانی و دلسوزی و صلح طلبی!!! بیاد سراغ ام، یه نفر را سر کار بذارم یا جوری اذیت کنم که اجدادش از یک نواحیش خارج بشن! حالا اینو که میگم فکر نکنین دارم میگم که یعنی من خیلی مهربونم و از این صوبتا... نخیر. مشکل اینجاست که فکرش میاد تو ذهنم، گاهی ام عملیش می کنم. ولی از اونجا که یه چماق به دست تو ذهنم دارم. یا سریع خودم را لو میدم که طرف بدونه سر کارش گذاشتم. یا دلم میسوزه، نمیذارم جریان ادامه پیدا کنه. ای خداااااا من چرا انقده ننرم؟!!
*
با کمال احترام، سریال پریدخت با اون ریتم کند و کسل کننده اش و داستان قشنگش! ریده به علی مصفا و لیلا حاتمی عزیز من، یه گیلاس هم گذاشته روش...
*
پروردگارا...
این زمستونو با تولد، انار، آجیل، یلدا، دوست، برف، ذرت مکزیکی، شکلات داغ، شال گردن، سرما، ساز و آواز، نمایشگاه، محرم و نذری اش دوست می داریم. اما بالا غیرتاْ بگو ببینم این جریانات عشق و عاشقی از کجای عالم تلپی افتاد تو دامنش؟
پ.ن: در مورد پست قبل... هیشکی مارو گول مال نکرده. فقط ناراحت میشم از اینکه بهمون اونطور نگاه شه. کاملا فیزیکی و جنسی.
+
ساعت 0:34، توسط گلابتون |
سه شنبه 25 دی1386
ما، بنابر عادت نوجوانی مان، تمام مردان مسن مغازه دار را پدربزرگ و عمو فرض می کنیم... غافل ایم از این که آن دختر بچه ی کوچک و شاد، مدت هاست پشت لبخند بی خیال این زنان جوان گم و فراموش شده...
+
ساعت 15:57، توسط گلابتون |
شنبه 22 دی1386
اول اینکه ۱۶ دی تولد بلاگم بود... اون موقع حال حوصله ی گفتنش را نداشتم. اما الان بگم که لال از دنیا نرم!!! آخی ... جوجو کوچولو سه سال تمام شد
*
تو این چندوقته من کلی برف بازی کردم. برف های پشت بوم را پارو کردم. سرما خوردم. چندروزی نابود، با تب و صدای گرفته گوشه ی خونه افتاده بودم. بعدش از صدقه سری تولد آق فربد، دعوت شدیم کافه ی سیاه و سفید و بالاخره بعد از مدت ها من نور آفتاب را دیدم!!
خوش گذشت. این جا رو نمی خونه که اینجا بابت دعوت ازش تشکر کنم. تعداد بچه ها زیاد بود. یه سری را می شناختم و یه سری را هم آشنا شدم. خوش گذشت. البته آخرش بیشتر بهم خوش گذشت. چون خوشمزه ترین و بهترین کادوی تولدم را با مقادیری تاخیر گرفتم. بعدش تو خیابان های یخ زده لیز خوردیم و من کلی جیغ ویغ کردم. به جون خودم من جون دوست نیستم. ولی حوصله ی درد کشیدن ندارم. برای همین خیلی مواظب بود. بعد حالا فکر کنید رفتیم بالای پل عابر و من دیدم به به!! روی پل پر از برف یخ زده است. بعد من هی نگاه می کنم که این پله سقف داره... چه جوری این همه برف روش جمع شده؟!! خلاصه همه چی در یک نقطه جمع شده بود، من که به صورت بیمار گونه ای از ارتفاع می ترسم*، حالا پل که ارتفاعی نداره. ولی وقتی روش یخ زده باشه و یه نفر هم به اسم جناب عکاس باشی اون دور ورها وول بخوره، پل عابر تبدیل میشه به پل صراط...! من تا دیدم نیشش باز شد کلی قسم اش دادم که بالاغیرتاْ این بالا شوخی نکن چون احتمال سکته ی اینجانب بسیار زیاد می باشد. بنابراین با صلح و صفا رد شدیم از رو پل!
من الان از همین تریبون اعلام می کنم که سالم رسیدم خونه!
*
داریم درس می خونیم و شادیم! بنده دیدم که خوب، حالا که کاردانی ام را گرفتم بشینم درس بخونم یه رشته ی بهتر و یه دانشگاه دولتی قبول شم. الان هم کتاب ها را از گنجه کشیدم بیرون و شروع کردم به خوندن. ااااااااااااااااااااااااااااااااااااِ؟!
نیشت را ببند. خنده نداره که... خوب آدم بیش فعال باشه همینه دیگه...هیربد هم الان نقش مشاور درسی را بازی میکنه و هی میگه بشین درست را بخون و اجازه ی مانور به آدم نمیده ! خب هنوز رو دور درس خوندن نیافتدم. تا راه بیفتم یکم طول میکشه. خلاصه اینکه قراره از نت اومدن کم کنیم دوباره. پس هی نگین که چرا نیستم و از این صوبتا... مثلاْ درس دارم!
*: چند بار سعی کرده ام جلوی این ترسم را بگیرم. برای همین دویست بار سوار چرخ و فلک شدم و اون بالا عین چوب خشک قفل شده ام به صندلی کلی. هم جیغ و التماس که توروخدا کابین را تکون ندین و هزار بار هم به خاطر این کار به خودم فحش رکیک دادم. ولی آدم نمیشم. البته خیلی عجیبه که در بعضی مواقع ارتفاع اصلاْ برام ترسی نداره. هنوز کشف نکرده ام که کی می ترسم و کی نه!
پ.ن: شبنم بی شرف، خیلی باحالی... جون من اینجا را بخونید. اگه گفتین این بنده خدا که تازه پائین تنه شو کشف کرده کیه؟!!
+
ساعت 23:51، توسط گلابتون |
دوشنبه 17 دی1386
روم رو بر می گردونم و به چراغ های قرمز و زرد ماشین ها نگاه می کنم. حواسم را پرت می کنم به مغازه های روشن و شلوغ، تا یادم بره دارم عادت می کنم به این دستی که دورم حلقه شده. توی ماشین گرمه ولی من هنوز می لرزم، تعجب می کنی، نمی فهمی، نمی دونی. مثل وقتهایی که نمی دونی چرا وقتی به چشمهات نگاه می کنم می خندم....... می ترسم. از خودم می ترسم. از این حس می ترسم. از چشمهای تو که برق میزنه می ترسم. به خودم می خندم که چقدر راحت بومی میشم و می مونم. که چه راحت روی اون صندلی چوبی می شینم و برای از دست دادن چیزهایی که هنوز نمی دونم دارمشون یا نه، اشک می ریزم.
کاش منم مثل تو بودم. کاش منم می تونستم اون حرف ها را خیلی راحت بزنم. کاش همه چیز برای من هم عادی بود و تو لحظه زندگی می کردم. اونوقت هربار که اون تلفن لعنتی زنگ می خورد، تمام غصه های عالم هوار نمی شد روی سرم. آره... کاش
برف میااااااااااااااااااااااااااااد...
+
ساعت 13:39، توسط گلابتون |
سه شنبه 11 دی1386
مثل اینکه پستونک بچه ای را هی از دهنش بیرون بکشی و گریه کردنش را نگاه کن و بعد دوباره بذاریش سر جاش...
مثل اینکه یه مدت به گیاهت آب ندی تا واکنش اش را نسبت به کمبود آب ببینی و قبل از خشک شدن دوباره بهش آب برسونی...
مثل اینکه یه ماهی را از آب بکشی بیرون و بین دستهات نگه داری و وقتی آخرین تلاش هاش را برای رسوندن هوا به آب شش هاش دیدی، تو آب رهاش کنی...
یا ... اصلاً مگه آدما یویو اند که هی رهاشون کنی و دوباره برشون گردونی؟
کرم داری تو آیاااااااااا؟!!!
+
ساعت 0:44، توسط گلابتون |