شاخ و دم که نداره...! همین که اس ام اس من رو برای بقیه فوروارد می کنی کافیه دیگه!!! ![]()
شاخ و دم که نداره...! همین که اس ام اس من رو برای بقیه فوروارد می کنی کافیه دیگه!!! ![]()
ـ«... باری، حکایتی ست.
حتی شنیده ام
بارانی آمده ست و براه اوفتاده سیل.
هرجا که مرز بوده و خط، پاک شسته است،
چندان که شهر بند قُرق ها شکسته است.
و همچنین شنیده ام آنجا
باران بال و پر
می بارد از هوا.
دیگر بنای هیچ پلی بر خیال نیست.
کوته شده ست فاصله ی دست و آرزو.
حتی نجیب بودن و ماندن، محال نیست.
بیدار راستین شده خواب فسانه ها.
مرغ سعادتی که در افسانه می پرید،
آنجا فرود آمده بر بام خانه ها.
هر سو زند صلا
کای هر که ای! بیا،
زنبیل خویش پر کن، از آنچت آرزوست.
و همچنین شنیده ام آنجا...
چی؟
لبخند می زنی؟
من روستائی ام، نفسم پاک و راستین،
باور نمی کنم که تو باور نمی کنی.»
ـ« آری حکایتی ست.
شهری چنین که گفتی، الحق که آیتی ست.
اما
من خواب دیده ام
تو خواب دیده ای.
او خواب دیده است.
ما خواب دیـ . . .
ـ« بس ست.»
م . امید
پ.ن1: طاقت نیاوردم...
پ.ن2: عشقی که از قلبم ساطع میشه و به دورم حلقه میزنه دوست دارم. عشقی که باری روی دلم میذاره و اشک به چشم هام میاره دوست دارم. عشقی که چنگ میزنه و قدرتش را به رخ ام میکشه دوست دارم. عشقی که من را از تو متمایز می کنه ... د و س ت د ا ر م.
پ.ن3: سرانگشت های عجیبی داری. عجیـب.................... با من حرف می زنند!
پ.ن4: وقتی نداری و وقتی از دست میدی، معجزه اتفاق می افته و شاعر میشی... اینو شعور ادبی نمی دونم. فقط فشاریه که بهت وارد شده و از یه جای دیگه ات زده بیرون. حالا به صورت زیبا!! نمونه اش خودم در زمان عصبانیت...
پ.ن5: به خودم یاد دادم که خودم را مثل زالو نندزام روی زندگی و خوشبختی دیگران... یاد دادم با همه مهربون باشم (به جز خودم) و سعی کنم بهترین فکر را راجع بهشون بکنم. به خودم یاد دادم که هرز نپرم خوددار باشم. به خودم یاد دادم به حرف قلبم گوش بدم و مراقب قلب دیگران هم باشم. به خودم خیلی چیزها یاد دادم که اطرافیانم ازش بی بهره اند. احساس بچه ای را دارم که سعی می کنه تو دنیای کثافتِ آدم بزرگ های زالو صفت، همچنان خوب باقی بمونه. خیال خامیه... خودش هم یه روزی یه کثافت خائن میشه. مثل بقیه... هیچ اتفاق خاصی هم نمی افته. این جریان زندگیه.
آقای اسرار آمیز... همونی که به هیچ چیزی پاسخ روشنی نمیده و همیشه ابهام آمیز حرف می زنه. همونی که هیچوقت نمی دونی چی تو فکرشه. اونی که باهات حرف میزنه ولی تو آخرش نمی فهمی بالاخره چی؟! چون همیشه مبهم و ناواضح صحبت می کنه و هیچ جزئیاتی ارائه نمیده. اونی که شما را گیج و عصبانی میکنه، چون هیچ وقت نمی فهمید احساس واقعیش چیه و نمی دونید باید چه عکس العملی در قبال این رفتار نشان بدین. من چیکار کنم که این یه مکانیزم دفاعی یه! چون مردها دوست ندارند اشتباه کنند. چون الکی مرموز بازی در میارن چون راجع به چیزی تصمیم قطعی نگرفتن و چون ممکنه بخوان نظرشون را عوض کنن. چیکار کنم که نمی خوان حرفی بزنن که بهش متعهد بشن و اونوقت آزادی عمل شون گرفته شه. به من چه که فکر می کنن باید همیشه فرار کنن. یعنی ما انقدر ترسناک و خطرناکیم که ممکنه بهتون آسیب برسونیم؟ یا مثل دشمن می مونیم که باید اطلاعات را از ما مخفی کرد و چیزهایی که تو دلتون می گذره را مخفی کنید. *
اکثر مردهای اطرافم این شکلی اند. هی هم به تعدادشون اضافه میشه. مثکه این روش را به هم یاد میدن. شاید هم واگیر داره. فرسوده شدم. همیشه پا در هوام. گاهی دلم میخواد بزنم زیر همه چیز دیگه به هیچ کس امید نداشته باشم. گاهی...؟! فکر کنم الان هم همینطورم. دیگه امید ندارم. تا میام باور کنم، یه کاری می کنی که همه چیز دود میشه میره هوا. گیج ام می کنی. نمی دونم چیکار کنم...
*: مال باربارا دی آنجلیسه... حرفهای منو زده بود. منم خلاصه نویسی اش کردم به سبک خودم.
حذف شد...
پ.ن ۱: نمی دونستم وقتی خنده و گریه قاطی بشه چطوریه............... حالا می دونم.
پ.ن ۲: احساس می کنم انقدر پر و سنگین شدم که دیگه حتی نمی تونم با تقلا خودمو رها کنم. ول کردم تا آرام آرام فرو برم. بدون هیچ تلاش و دل نگرانی یی. خسته ام
پ.ن ۳: دلم نمی خواد یه مدت بیام. جواب کامنت ها رو میدم. حتماْ
بعد نوشت: ما را خبر کردن. گفتیم شما را هم خبر کنیم. مرسی هیربد...
پست قبلی به هیچ وجه عاشقانه نبود. ترکیبی از حس های خودم و دیگران بود.
*
تاحالا یه پرنده خودش آمده روی دستتون بشینه؟ حس محشریه. یه چیزی راجع بهشون یاد گرفتم که اگه می خوای بهت عادت کنند، نباید زور بگی، عجله کنی یا حتی بخوای تو دستات نگهشون داری. خودش باید بیاد. مرغ عشق های مامان جون خونه ی ما بودن( چون من دوستشون دارم، نذاشتم امین برشون گردونه ) و ارزن هاشون پیش مامان جون. دیگه غذا نداشتن و کلافه بودن و هی همدیگرو می زدن. دیگه طاقت نیاوردم رفتم کنجد ریختم کف دستم تا بخورن. می خواستم به دستم عادت کنند و دیگه نترسند. حدود ده دقیقه دست من همون طوری ثابت تو قفس بود و عضلاتش شدیداً درد گرفته بود. از ترسم انگشتهام را هم تکون نمی دادم که مبادا وحشت کنند. اول نره اومد جلو از همون جا نشسته بود هی به دستم نوک می زد، ولی وقتی سر می خورد و میافتاد تو دستم وحشت می کرد پرواز میکرد. اما ماده هه در یک حرکت انتحاری نشست روی شست ام کنجد ها را خورد. وای باورم نمی شد. با اون پاهای ظریفش هی کف دستم و روی شستم ورجه ورجه میکرد. بعد هی برمی گشت سمت و من کله اش را کج می کرد و نگاه میکرد. واقعاً حس خوبی بود. یه چیز تو مایه های همون خاله شدن دناگ!!
*
من به این نتیجه رسیدم که هروقت برای دیگران کار انجام میدم، کارهام بهتر میشه!
*
چاق شدم...
*
خانوما عادت دارن وقتی یکی لاغر از تر خودشون اظهار چاقی کرد، هی بهش بگن تو که اندازه ای. خیلی ام کمرت باریکه. خیلی ام خوبی. چیه از این لاغر تر. یه پوست و استخوان. هیکلت از قشنگی میفته و الی آخر... بعضی هاشون واقعاً این نظر را دارن، اما بقیه برای اینکه خودشون حال و حوصله ی لاغر کردن ندارند و دوست ندارن با لاغر شدن دیگران چاق تر به نظر بیان این حرفا رو میزنند. چاقی و لاغری ام مثل زیبایی نسبیه. یکی تپلی یه بانمک دوست داره، یکی هم مثل من لاغر و نحیف!
*
ببینم این جنیفر لوپز شدن چه مزیتی داره که وقتی به کسی می گید انتظار دارین حتماً ذوق مرگ شه؟! آخه ما از بغل این چیزا نون نمی خوریم که...
*
«من اگه پسر! بودم و دلم می خواست از رشته ام انصراف! بدم و برم دنبال کار مورد علاقه ام، ترجیح میدادم اول برم سربازی! و بعد بیام به تحصیلم برسم. چون اون موقع بین تحصیل! و پیدا کردن کارم! وقفه نمی افتاد و سرد نمی شدم. من اگه تا اونجاهاش فکر می کنم برای اینه که آینده نگرم! نه فرصت طلب. قبول ندارم که برای فردا، پس فرداتم برنامه بچینی. ولی داشتن هدف کلی خوبه. در ضمن آدم باید از موقعیت هاش استفاده کنه که یا معاف! شه و یا بره تو سپاه! بنابراین تا تنور داغه باید چسبوند...»
*
یه سری آدم هستند که هی براشون کار انجام میدی و در حقشون لطف می کنی به خاطر دوستی. به قول تو هی برنامه هاتو به خاطرش تغییر میدی. اما یه جایی که باید اونام باید همین کار را در قبالت انجام بدن، به خاطر یه برنامه ی بی اهمییت شونه خالی می کنن. حق با توئه... به نظر منم نباید برای این آدما کاری کرد یا در حقشون لطف کرد.
*
حالا که دناگ وسوسه ام کرد که بریم موهامونو 2 سانتی بزنیم و دوباره شور این کار را در من زنده شد، هرجا میرم بهم می گن موهات بلنده خیلی خوبه... کوتاهش نکن. می دونم که الان خوبه. ولی خوب از این بلند تر شه دیگه دلم نمیاد کوتاهش کنم. چه مسئله ی بغرنجی( درست نوشتم؟ )شده...! بودن یا نبودن. مسئله این است.
*
دوستان پایه باشید تا بنده هم قرار هفته ی دیگه ی دوسالانه ی کاریکاتور را بهم نزنم. قاطی می کنم خودم تنها میرم ها... تا شما باشید که انقدر ناز نکنید.
*
سعی کنید همیشه فیلم ها را سانسور شده ببینید!![]()
بَده که یهو ببینی تنهایی و هیچ کس پشت ات نیست. اینکه برای هیچ کس ارزش نداشته باشی و همه بخوان که نباشی. همه به چشم یه مزاحم نگاهت کنند؛ به چشم یه سد که جلوی آرزوهاشون را گرفته و باید از سر راه برش دارن. بده که بفهمی هیچ وقت دوستت نداشتن و فقط تحمل ات می کردن. بده که یهو خاطرات کهنه ات زنده شن و تو معنی تلخ همه شون را بفهمی؛ معنی چیزهایی که هیچ وقت براش جوابی نداشتی. بده که یهو یه دنیای بزرگ و سیاه بیاد پیش روت و تو ندونی تنهایی چطور باید زندگی کرد. بده که همیشه سایه یک نگاه سرد زندگیت را تاریک کنه.بده که زجر بکشی و تحقیر بشی و نتونی هیچ کاری بکنی. آره زندگی بدون این که کسی دوستت داشته باشه سخته. یا شاید هم غیر ممکن...