تبليغاتX
گلابتون و حوضش

موش آبکشیده!

 چهارشنبه 30 آبان1386

 

_ شجاعت چیز بسیار بسیار خوبیه...

_خانه ی هنرمندان تو بارون خیلی خوشگل میشه. برگهای درختها تمیز میشه. سنگ فرشها براق. فضای داخلی هم گرم و صمیمی. خانه هنرمندان جای بسیار بسیار خوبیه...

_ بارون خوبه. وقتی یه صبح تعطیل توی رختخواب گرم به بدنت کش و قوس بدی و بعد چشم باز کنی ببینی هوا ابریه و حیاط بوی نم میده. اونوقت یه لباس گرم بپوشی و بری یه قدمی بزنی.

بارون بده. وقتی شب کنار اتوبان رسالت تو گل و شل قدم بزنین و بارون هم مثل {...} بباره و تاکسی گیرتون نیاد و باد هم بیاد. اونوقت مثل سرخوشا آواز بخونین و دستهای همدیگرو بگیرید و تاب بدین و بی خیال لباس های زیر و روی خیستون بشین. ولی کلاً بارون پدیده ی بسیار بسیار خوبیه...

_من خیلی دختر خانومی هستم. خودم می دونم. من خیلی دختر مؤدبی هستم. خودم می دونم. من خیلی دختر خودداری هستم. خودم میدونم. ولی اگه یه بار دیگه زباله دونیت را باز کنی و راجع به من اینطور صحبت کنی، دهنت را طوری جر میدم که ابتدا و انتهاش را نفهمی. چون جر دادن کار بسیار بسیار خوبیه...!

_ اگر مجبورم نکنی تو مترو باهات بحث های خفن بکنم و سؤال های مهم ات را جواب بدم. مترو جای بسیار بسیار خوبیه...

_ ما انسانهای سرخوشی هستیم. میدونی؟ تو بارونی که تو یخ زدی و من خیسم، وقتی مامان من و بابای تو میخوان بیان دنبالمون. میگیم نه خودمون میایم. که باقالی بخوریم. تو کوچه راه بریم. یخ بزنیم. بخندیم. سرما بخوریم. ببینیم دست کی سرد تره؟ از دماغ کی بیشتر آب میچکه؟ من تخس ام یا تو مُصر؟ بعد من لباست و درست کنم. تو لپ منو بکشی و بعدش هم بریم خونه هامون. چون سرخوشی حس بسیار بسیار خوبیه...

_ ببینم... بغل کردن گناه صغیره است یا کبیره؟؟؟؟!!!

 

قهوه ای!!!!

 یکشنبه 27 آبان1386

 

1_ با اینکه گند زدم به پایان نامه رفت. ولی الان احساس میکنم یه باری از رو دوشم برداشته شده. استادان محترم رسماً ری-دن به من رفت! که خانوم شما کارهای نقاشی ات بهتر از پیکره ها ته( شما بخونید: لطفاً دور پیکره تراشی را خط بکش! ) همین کار را دنبال کن. آقای ودود به طراحی های پیکره ها ایراد گرفت که منظور کلی اش این بود که طرحات از نیم رخ خوبه. ولی پیکره باید جوری باشه که از هرطرف نگاه میکنیش یه چیزی ببینی. نه مثل مال من... اینو خیلی قبول دارم. من بدبخت را بگو کلی وقتم را برای پروژه نظری هدر کردم. اگر می دونستم قرار نیست یه سؤال هم ازش بشه، خب وقتم صرف عملی هام میکردم.... اَه!!! جهنم اصلاً. حالا که تموم شد رفت.

2_ خوبه یه سری موقعیت پیش بیاد که آدم ها دستشون پیش هم رو بشه! دوست دوره ای زیاده، اما دوست واقعی کم پیدا میشه!

3_ احساس پفتی میکنم. یه سری کار دلم میخواد انجام بدم که محدودیت دارم و نمی تونم. ازبس فکر کردم که حالا از فردا این کارو بکنم و اون کارو بکنم حالم بد شده و یهو مغزم کلاً بی خیال همه چیز شد و رفت در حالت استند بای یا همون پفت خودمون. حتی اتاق ام رو هم مرتب نکردم. حالم بد شد. دراز کشیدم وسط اتاق و کلی محسن نامجو گوش دادم. بعد سبزی پاک کردم!! باورم نمیشه... منی که به بوی سبزی حساسیت دارم و حالت تهوع می گیرم... خلاصه خل شدم.

4_ دیگه هیچی... پشیمون شدم از نوشتن بعضی چیزها!

 

حالم بهم میخوره

 یکشنبه 20 آبان1386
 

احمق

مریض

خل

نفرت انگیز

تلخ

بیمار

سادیست

نمی دونم چرا باید ثانیه هامو باهات تلف کنم. خسته ام. از این نفرت خسته ام...

 

پ.ن: می دونم همه شون تقریباً یه معنی میده!!!!

 

بعد نوشت: نصفه شب سه شنبه/ یا در واقع همون بامداد چهارشنبه!!!

ما رفتیم نمایشگاه. بطور کامل هم رفتیم!!! نرگس و شبنم ـ یکی از همکلاسیهای هیربد ـ هم اومدن کمک. هیربد که تمام مدت در کما بود! بقول خودش الانه که شکوفه بزنم. کارها خوب بود. قیمت های خوب و معقولی هم گذاشت. بعد خدا با خانم بی بی سی و بهارک تشریف فرما شدن. بعدشون هم مرضی ... خلاصه همسایه ها یاری کنید تا این طفلکی نمایشگاه بذاره. افتتاحیه زیاد شلوغی نداشتیم. بچه ها همه جدا جدا اومدن. دفتر هیربد را به گند کشیدم. اولین صفحه را با خط افتضاح براش منور کردم و بعد همچنین دوستان. البته گفته باشم که بنده در اون زمان مخم نمی کشید. چون همه منتظر خودکارُ بالای سر من ایستاده بودن. خلاصه اینکه خدا و نرگس رفتن. من و مرضی همچنان ماندیم!! من و مرضی هم که بیفتیم به هم یه بند فک میزنیم. فکر کنید از ساعت ۳ ( حدوداْ ) تا ۷.۵  دوستای هیربد همگی با هم دیر اومدن.... به خاطر همین آخر افتتاحیه شلوغ شد. بعد من با این ماهی ( هم دانشگاهی شون) آشنا شدم. بچه ی بسیار باحالی بود. اصولاْ ماهی جماعت همه باحالن. بیخود نیست من یه حوض ازشون دارم! هیربد را ساعت ۷.۴۵ با زور کتک از نمایشگاه جدا کردیم که بیاد مارو برسونه. اونم با اون حالش. بیچاره........ خلاصه من و ماهی و مرضی چتر شدیم. گلهای اهدائی دوستان را گذاشتیم پشت و رسما در چمنزار نشستیم. در حین بازگشت از تونل رسالت من شروع کردم به زمزمه که خانوما آقایون بوی لنت میاد... بعد بسیار شاد خیال کردیم از بیرونه و گفتیم هیربد پنجره را بده بالا. بوی سیگار را میشه تحمل کرد اما لنت را نه!بعد دیدیم نخیر!!!!!!!!!! داره شدید میشه. بنده عقب که نشسته بودم رویت کردم که ماشین داره دود میکنه. خلاصه کولی بازی و جیغ و ویغ که بزن کنار ماشین داره دود می کنه. بعد کاشف به عمل اومد که یادمون رفته بوده ترمز دستی را بخوابونیم... زدیم بغل و پیاده شدیم.  بنده هم کلی مرضی را ترسوندم که بیا بیرون این دودش بند نمیاد احتمالاْ آتیش گرفته!! الان مرضی سوخاری میشی. اون بیچارم گرخید همه کاسه گوزه اش را جمع کرد پرید بیرون. خدا رو شکر هیچی نشد. فقط خندیدیم. ماهی را رساندیم. بعد من دم خونه پریدم پائین. امیدوارم بنزین تموم نکرده باشی و مرضی را به مترو رسونده باشی... خودت تو راه نموندی که؟!! اصلا حالت چطوره دوستم؟

 

پ.ن: به جون خودم سعی کردم جلوی خودمو بگیرم. ولی خب تابلو بود. انقدر که بچه ها هی به رو میاوردن. بعد شور دادن به جریان. منم که بی جنبه! کشته مرده ی غیبت کردن. کلی خندیدیم. خب آدم خودش نباید انقدر ضایع و ابله باشه دیگه... فقط ام حرف من نیست که بگی نه بابا... اینطور نیست. همه می گفتن. من و تو خبر داریم. دیگران که نه.... من مثل همیشه بودم. نبودم؟ ولی حوصله شنیدن اثبات های ابلهانه را نداشتم. بجز خنده کاری نکردم.

 

سرد

 چهارشنبه 16 آبان1386

 

چشمهام را میدزدم. مثل احمقها میشم، می دونم. جوری نگاه می کنی که انگار چیزی را که حتی خودم هم هنوز باور نکردم، از چشمهام میخونی. لبخند میزنی و من باز خودم و تورو گول میزنم و چهره ام رو بی تفاوت نشون می دم. آره...آرام آرام پیش میری. اما بهترین کار در بهترین زمان. طوری که از تک تک لحظه هاش لذت می برم. حتی از اون صندلی سرد، تو تاریکی.

سرد....؟! چه عیبی داره؟ دستهای تو که هنوز گرمه.

*

هرچی میگذره به این نتیجه می رسم که واجبه حتماً برم پوستم را لیزیک کنم. واقعاً از این قرمز شدن های احمقانه ام خسته شدم. دقیقاً در احمقانه ترین و بیخود ترین مکان شروع می کنه به تغییر رنگ. یک کلیشه در مغز من موجود است که وقتی کنار یه آدمی (مذکر) که خیال میکنه همه باید عاشقش بشن!! قرار می گیرم، یه دستور میاد تو مغزم « قرمز نشی ها! الان خیال میکنه چه ... ـیه!» کافیه این کلمه بیاد تو مغزم. یهو شروع میکنم به صورتی شدن و چند لحظه بعد رنگ تربچه میشم. همین که گرما را تو پوستم احساس می کنم استرس ام میره بالاتر و بیشتر قرمز میشم. ای خدا.........!! حالا خود طرف که مهم نیست. بیشتر نگران اطرافیانم ام، که وای الان چه فکرایی میاد تو سرشون. تقصیری هم ندارن . یه سری چیزها هست که براشون جا افتاده که مثلاً دختری که قرمز شه یعنی چیزی تو دلشه. اگر اینطوری حساب کنیم من صدها بار عاشق شدم. اما این برای من یه نمایش مسخره است که منم دلقکشم با دماغ قرمز! اتفاقاً برعکس من تنها وقتی که قرمز نمی شم وقتیه که بغل کسایی هستم که برام مهم اند یا دوستشون دارم. بجاش وقتی تعجب می کنم... قرمز میشم! وقتی عصبانیم... قرمز میشم! وقتی ناراحتم... قرمز میشم! وقتی هیجان زده و خوشحال میشم... قرمز میشم! این برای من یه عذاب بزرگه. ولی هیچ کدوم به اندازه ی اولی برام زور نداره. نمونه اش همین امروز... دیدی شبنم؟ حالا نعیمه چه فکری میکنه؟؟؟؟؟؟

 

ضدحال

 سه شنبه 8 آبان1386
 

به جون خودم دلم نمیخواد دیگه دپرس شم. ولی از بس تو خونه موندم و حرص خوردم دوباره داره حالم بد میشه. گرفته ام. یکم هم احساس پوچی فلسفی می کنم!! از دست همه ی رفقا هم شکارم. بعضی وقت ها فکر می کنم اصلاْ من دوستی دارم آیا؟!! من نگ نزنم یه وقت خبر نگیرید ها!! باز مرضی... اقلاْ فحش هایی که به خودش میده را در قالب اس ام اس با من در میون میذاره! در ضمن گفته باشم که من دیگه جاهای خالی را پر نمی کنم. به قول روانشناسه... چرا همش من؟ اگر هم زورت میاد کاری بکنی بهتره چوب پنبه بچپونی توش!! من دپرسم. نمی بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

*

دوستان یک خبر جدید پایان نامه ای!!!!

ما رسماْ شیش ترمه شدیم رفت... پینتی امروز رفت دانشگاه و خانم رهنمون پاچه شو گرفته که اصلاْ صحبت پایان نامه را نکن که نمی تونم قبل ۱۵ ام بهت وقت بدم. می افته برا بعدش، چون بچه های نقاشی همه ی وقتها را گرفتن! خلاصه اینکه ما به صورت اجباری ۶ترمه شدیم و باری را از روی دوشمان برداشته شد!! دیگه استرس نداریم. شاید ۲۰ ام دفاع کردم( با این دخمره). دانشگاه هم به همین خیال باشه که من یه قرون بدم بهش. اون مدرک کوفتی شون هم بمونه پیش خودشون. می خوام چیکار؟! البته امرائی گفت نمی خواد پول بدین. ولی به این حرفها نمیشه اعتماد کرد. با «خدا» تصمیم گرفتیم چون نمی خوایم حالا حالا ها پول بدیم. از الان روزی ۱۰۰۰ تومن بذاریم کنار. شاااااااااید هوس کردیم بریم مدرک را بگیریم... یهو دیدین من دانشگاه قبول شدم به مدرکم احتیاج پیدا کردم!!

 پ.ن: انقدر در مورد کرم سوسک و موریانه و سوسک مبلمان و کوفت و زهرمار نوشتم، دچار توهم شدم. از این طبقه های حصیریمون داره صدای خارت و خورت میاد. فک کنم لارو کرم سوسکه! چون می دونین که تو ایران ما موریانه نداریم و موریانه محدود به مناطق استواییه و این حشره ای که تو ایران به اسم موریانه جا افتاده در واقع کرم یه سوسک چوبخواره و این سوسکها ...