تبليغاتX
گلابتون و حوضش

غیبت می کنییییییییییییییییم!

 شنبه 28 مهر1386
 

ماری آنتوانت: ... من که میخوام دوباره بخونم. دولتی قبول شم. تامسن گفت اگر مدرک داشتی می تونستی بیای تدریس کنی جای من. میخوام مدرک را بگیرم.

گلی: آره بابا منم میخوام دوباره بخونم. دیگه حوصله ندارم پول بریزم تو حلقوم این دانشگاه ها. دلم میخواد میراث فرهنگی قبول شم. حداقل یه ترم اونجا درس بخونم... (آرزو بر جوانان عیب نیست!)

ماری آنتوانت: چرا حالا میراث؟ من که اصلاً از اونجا خوشم نمیاد. بچه هاش!! خلوته... دوره... حوصله داری ها؟

گلی: وای ماری... خیلی خووووووووووبه. خنکه، چمن داره، تاب داره، خلوته، زمستونها همش برف میاد اونجا...

خانم بی بی سی: وااااااااااا... ( نوک دماغشو میگیره بالا) یعنی بخاطر این چیزها میخوای بری دانشگاه؟! آدم میره دانشگاه تا یه چیزی یاد بگیره.( انگار تاحالا تو عمرش دانشگاه نرفته ) این چیزها که نشد دلیل.

گلی: یعنی تو واقعاً فکر می کنی تو دانوشگا( بر وزن دانوشما ) آدم چیزی یاد میگیره؟ من فقط میخوام از زندگیم لذت ببرم. آدم اگر بخواد چیزی یاد بگیره، خودش میره دنبالش. لازم نیست زوری کلاس بذارن براش. من از دانشگاه رفتن لذت می برم چون یه سری راه برام باز میکنه تا چیزهایی که تاحالا تجربه نکردم، تجربه کنم.

ماری آنتوانت: راست میگه. اگر یاد گرفتن چیزی برات مهمه و مدرک هم نیاز نداری، برو آموزشگاه یه چیزی یاد بگیر. چرا وقت خودت را تلف می کنی؟

خانم بی بی سی: {سکوت...}

ماری آنتوانت: حالا گلی چرا میراث؟ دووووووووووره ها! حال داری صبح زود بلند شی بری اونجاها...

گلی: وای ماری.............. فک کن. تاب... چمن... برف... دربند... پارک جمشیدیه... پیراشکی... کاخ سعد آباد... فرهنگسرای نیاوران.... واااااااااااای

 

پ.ن: دوستان مثل اینکه کلی حال می فرمایند تپق های بنده را بگیرند. دلتون خواست خبر بدید یه بخش راه بندازم. توش یه بند سوتی بدم، شما هم هی کامنت بذارید و شاد شین. خوبه؟ پایه اید؟( میلاد، عمو هادی، نازی، شعبده باز...)

پ.ن۲: پیکره دوم ام هم تقریباً تموم شد. لی لی لی لی( به قول پینتی!! ) فقط انگشت هام به فنای عُظما رفت. گوشه ی انگشت کوچیکمو رسماً کندم با چوب ساب...

پ.ن۳: خدای من... من و قلب کوچکم دوست داریم... ولش کن! پس همه ی شما بچه های سبز سرزمین سبزمان دست به دست هم بدید و دعا کنید که مغز گلاب کار بیفته و حس انشاء نویسیش فوران کنه تا بشینه این پایان نامه ی کوفتی اش را بنویسه. به خدا کار دارم. خسته شدم از دستش

پ.ن۴: دوستان عزیز. این نقطه ها که من میذارم، اولاً به دلیل علاقه ام به سه نقطه است، ( و همچنین علامت تعجب!! ) دوماً برای فاصله گذاشتن بین کلماته. اینجوری شما ناخودآگاه چیزی که من نوشتم را پشت سرهم نمی خونید و متوجه مکث های من وقت بیان کردن اش میشین. (آره جون خودم!) احساس کردم این توضیح لازمه

 

گومبولی

 پنجشنبه 26 مهر1386
 

شدی بلاستر خاطرات ام! به هر کدومش که بخوام فکر کنم، یه New Folder از خودت توش ساختی...

 

پ.ن۱:   دوستم بالاخره اینترنت اش درست شد و برگشت. حالا کی شروع کنه به نوشتن. خدا می دونه.

پ.ن۲: جون تو خسته شدم از هرچی ساندویچه. از بس ریختش را دیدم حااااااااااااااااااااااااااالم بد میشه. ای خدا، مارا از شر غذای بیرون نجات بده. 

پ.ن۳: خدا خر را می شناخت بهش شاخ نداد!!! بعضی ها می رسن به یه جایی دیگه خدا را هم بنده نیستن. بعضی ها هم که خیلی تو توهم اند، نرسیده شاخ بازی در میارن و از قدرتی که بهشون داده میشه سوءاستفاده می کنند و جایگاهشون را به گوه می کشند...( من شرمنده ام )

 

جریان سیال زندگی

 شنبه 21 مهر1386

 

ساده است نوازش سگی ولگرد/ شاهد آن بودن که چگونه زیر غلتکی می رود/ و گفتن که/ سگ من نبود...

ساده است ستایش گلی/ چیدن اش و از یاد بردن/ که گلدان را آب باید داد...

ساده است بهره جوئی از انسانی/ دوست داشتن اش بی احساس عشقی/ او را به خود وانهادن و گفتن/ که دیگر نمی شناسم اش...

ساده است لغزش های خود را شناختن/ با دیگران زیستن/ به حساب ایشان/ و گفتن که من این چنین ام

ساده است که چگونه می زی ئی...

باری/ زیستن سخت ساده است

و پیچیده نیز هم...

زندگی می کنم. بدون برنامه ریزی...... که چی بشه؟ این همه برنامه ریختم و یه چیزی پیش اومد همه ی برنامه هامو بهم ریخت. نه که بگم برنامه ریزی کار اشتباهیه ها... نه! برای من بدرد نمی خوره. من وقتی یه برنامه می ریزم خودم را محدود می کنم به همون چیزی که راجع بهش فکر کردم. خودم را سپردم به جریانش... اینطور می تونم منتظر اتفاقهای تازه و شادی های جدید باشم.

پ.ن1: عید شما مبارک. نمی دونم ماه رمضان امسال چرا انقدر زود تموم شد.

پ.ن2: جُفت اش یه جا بود. نوشتم اش دوستم...

 

 پنجشنبه 19 مهر1386
 

نمی دونم چرا این آقایون فکر می کنند اگر در مورد سیاست دُر افشانی نکنن، کسی بهشون می گه لال!!!

پ.ن: دانشگاه دهانمان را آسفالت نُمود... باید تا آخر مهر تائیدیه پروژه را از استاد راهنما بگیریم بعد بریم برای دفاع بهمون وقت بدن... من نمیییییییییییییییییییییییییییییییییرسم

کاش عقل بیاد تو کله ام

 یکشنبه 15 مهر1386

 

یک ــ  تابستان هر کوفتی که بود، حداقل باعث خلوتی متروها و اتوبوس ها شده بود. ای خدا...! له شدیم.

دو  ــ  من به این نتیجه رسیدم که ماها یه مرگمون هست. هی نشستیم و خنج میندازیم به صورتمون و یه دونه میزنیم تو سر خودمون و یکی هم تو سر دیگران که چی؟ معتاد شدیم آقا... معتاد!! به غصه خوردن معتاد شدیم. به اون حس عجیب که می پیچه تو قلب. به دارز کشیدن و فکر کردن. به اشک ریختن. اما آخرش که چی؟ فقط خودت را نابود می کنی. نمیخوام که خنثی باشم. اصلاً اگر بخوام هم نمی تونم. ولی دیگه نمیخوام برای اتفاقهای زودگذر دل بسوزونم. حداقل می تونم سعی ام را بکنم. من فقط خودم را دارم. پس باید حفظش کنم.

سه  ــ  الان دیگه باورم شد که بالاخره پائیز اومد. اونروز هم که با بچه ها رفتیم موزه ی معاصر، بعد افطار، وقتی همه جا تاریک بود و باد میومد هم فهمیدم. سرمائی که میومد را احساس کردم. اون روز ناراحت بودم و سرماش با تاریکی و تنهائی تو خیابون آزارم داد ، ترسیدم. الان اما نمی ترسم. امروز رنگ زندگی میداد. رنگ آرامش. رنگ همون پائیز و زمستان دوست داشتنی خودم. امروز بوی باران می داد...

 

پ.ن: معلوم نیست این دکمه ی C کامپیوترم چه مرگش شده... نمی زنه. اشتباه تایپی دیدین مال اینه. گیر ندید.

 بعد نوشت: همه ی آهنگای الویس را دوست ندارم... Listen