تبليغاتX
گلابتون و حوضش

...!

 شنبه 24 شهریور1386

 

اولین پیکره ام تقریباً تموم شده. فکر کنم باید فکر میلگرد باشم که به پایه وصلش کنم. شکل یه زن بارداره

که موهاش روی شکمش ریخته. هرکی اینو. دید یه تیکه به من بدبخت انداخت. اوایل که طرحش را کشیده بودم مامان میگفت شبیه این دختره تو حلقه شده! بعد که یکم ریخت و قیافه اش مشخص شد گفتند چقدر سک-سی شده... این چرا حامله است. چرا سینه داره... چرا موهاش همچینه... شکمش رو... فکر کنم اینجوری پیش بره وصله ی منحرف اخلاقی بودن هم بهم بچسبه. بابا این یه تیکه چوب فسقلی کجاش هیجان انگیزه. این که نه دست داره و نه صورت. اگر سینه هم نداشت کی می فهمید این زنه؟! خوب چیکار کنم. از زنهای باردار خوشم میاد. احساس میکنم خیلی مقدس و ماورائی میشن. یه چیزیه بین مادر بودن و فقط زن بودن. از دیدنشون لذت میبرم. میخواستم یه مجموعه درست کنم به اسم مادر. اما با این وضعیت فعلاً بی خیالش شدم. بعد پروژه یه فکری به حالش می کنم. یه سری مطلب هم برای این پایان نامه ی کوفتی ام پیدا کردم. لامصب اصلاً براش منبع نیست. نه کتاب و نه رساله. بیخود نبود موضوع پایان نامه را که گفتم انقدر استقبال شد. حالا عین گوش مخملی ها توی گل گیر کردم. درِ کتابخانه ی میراث فرهنگی را که باید گِل گرفت. کتابهای عادیش را هم نداره!! کتابخانه ی دانشگاه هنر هم که قربونش برم. هیچی نداشت. توی رساله ها چند تا موضوع بی ربط پیدا کردم که شاید بتونم ازش دو صفحه مطلب در بیارم. الان دلم میخواد بشینم گریه کنم.

*

مریم از اول مهر میشه مسئول غرفه ی دانشگاه تو نمایشگاه قرآن... فکر کنم تا چهاردهم. بسیار مشعوف شدیم. من که حتماً چتر خواهم شد!! کارهای بقیه بچه هارو می تونی ببینی و یه سری چیز یاد میگیری. قبلآًها که بدک نبود. خوش می گذشت. امسال هم که غرفه با این دُخمره ست. فقط خدا کنه مثل سال اول که تو مصلی بود زیادی شلوغ نباشه.

*

بچه ها که نیستن بروز کردن حال نمیده. وقتی باغم مهمون نداره، کشیدن آب حوض چه ارزشی داره؟ یکی کار داره و مشغوله، یکی افسرده ست و افتاده گوشه ی خونه، یکی شوهر کرده و پشت سرش را هم نگاه نمیکنه، یکی مسافرته، یک کامپیوترش خرابه، یکی در وبلاگش را تخته میکنه...! خوب انگیزه ی آدم مُنهدم میشه دیگه! منم که زدم تو کار جفنگ نویسی. این چه وضعیتیه آخه؟؟!

 

لذت کوچک

 جمعه 16 شهریور1386

 

آفتاب اگر از بین حصیر شیرازی بیفته روی فرش دلم میخواد دراز بکشم همان جا و به خاطر شعاع ظریفش که افتاده روی صورتم چشمهام را تنگ کنم. اگر پیاده رو پر از برگهای خشک شده ی چنار باشه، دلم میخواد مثل لیله بازی بپرم روشون تا صدای خرد شدنشون زیر پام بلند بشه. دلم میخواد وقتی شربت سکنجبین و نعنا میخورم یخهاشو بجوم. وقتی بریم خارج شهر، دلم میخواد هرچی گل پیدا کردم به سرم بزنم. وقتی جاده را مه میگیره، دلم میخواد از هیجان جیغ بکشم. اگر رودخانه ای ببینم، دلم میخواد پاهام را توی آب فرو کنم... کارم شده دل خوش کردن به این لذت های کوچیک یا شاید به قول تو آبکی. برام مثل فراموشی می مونه. فراموش کردن تمام حس های بدی که بعدش منتظرمه. چه انتظارهایی ازم داری... از بین بردن موانع. نمیشه از سرراه برداریش و نابودش کنی. باید صبر کنی تا قوی بشی. انقدر که بدون اینکه مجبور شی از روشون رد شی، با خیال راحت از کنارش بگذری. برای اینه که میگم گاهی فقط شعار میدید. من باید صبر کنم. صبر...

 

 

پ.ن1: دستهات رو فراموش کردم جوجو...

پ.ن2: با تو هم هستم. می دونم که برات مهمه که بهم ثابت کنی. نمی گم که راست نمیگی... فقط میگم زمان میبره. الان بهت حق میدم. هم تو میدونی چی میخوای و هم من.. امیدوارم بهترین تصمیم را بگیریم.

پ.ن3: شدیداً احتیاج دارم که زندگی ام قشنگ بشه...!

و تو يكي دانه اي

 یکشنبه 11 شهریور1386

با همین چشم، همین دل

دلم دید و چشمم می گوید:

آنقدر که زیبائی رنگارنگ ست، هیچ چیز نیست.

زیرا همه چیز زیباست، زیباست، زیباست ؛

و هیچ چیز همه چیز نیست.

و با همین دل، همین چشم

چشمم دید، دلم می گوید:

آنقدر گه زشتی گوناگون ست، هیچ چیز نیست.

زیرا همه چیز زشتست، زشتست، زشتست ؛

و هیچ چیز همه چیز نیست.

 

زیبا و زشت، همه چیز و هیچ چیز ،

و هیچ، هیچ، هیچ ، اما

با همین چشم ها و دلم

همیشه من یک آرزو دارم ؛

که آن شاید از همه ی آرزوهایم کوچکترست ،

از همه کوچکتر.

و با همین دل و چشم

همیشه من یک آرزو دارم ؛

که آن شاید از همه ی آرزوهایم بزرگتر ست ،

از همه بزرگتر.

شاید همه ی آرزوها بزرگند، شاید همه کوچک.

و من همیشه یک آرزو دارم.

با همین دل،

و چشمهایم ،

همیشه.

 

*

پ.ن: یک سالگیش مبارک

 

بعد نوشت: ایشالله می دونین که این شعر مال من نیست و مال اخوان ثالثه دیگه؟!!!

 

 

از یک نیمچه هنرمند امل به شما

 یکشنبه 4 شهریور1386

بعد نوشت: به خودم که نگاه می کنم می بینم به طرز احمقانه ای دارم با این وبلاگ درددل می کنم. شده جایی برای زدن حرفایی که هیچ کس نمی شنوه. خسته ام. انگار که همه ی عالم برای من مهم اند و من برای هیچ کس ارزش ندارم. غرورم خورد شده. با احساسم بازی شده. تحقیر شدم. اما انگار نمی بینید. نمی بینید که هرکدوم تون چطور آزارم می دین. لبخند می زنم و به روی خودم نمیارم. چطور نمی فهمید...؟ چطور مثل احمقها خودتون را به نفهمی میزنید. شکست خوردم و حالا خسته ام. الان می تونی مثل لاشخور بیوفتی رو چیزهایی که باقی مانده. هرچی را میخوای تصاحب کن. من تلاشم را کردم. من جنگم را تمام کردم. چیزهای باارزش همیشه باقی می مانند. چیزهای بی ارزش ند که تمام میشن و فراموش میشن. خوشحال باش. همه چیز خراب شد و تو اون بالا روی خرابه ها نشستی... روی غرور خرد شده ی من

 *

دست خودم نیست. وقتی میرم نمایشگاه و می بینم هر آشغالی را به اسم هنر مدرن و هنرمند خاص و نوگرا به خوردمون میدن حرص ام در میاد. بعضی انگار کارشون شده ماله کشیدن ضعف های هنری شون با این اسم های قلبمه سلمبه... دست خودم نیست. حالا هی بهم بگین کهنه فکر می کنم و ... شعر میگم. از نظر من هنر باید کاربردی باشه، هنرمند باید از بوجود آوردن اون اثر هدفی را دنبال کنه یا حس لحظه ایش را منتقل کنه، جوری باشه که یه آدم بالغ، با سواد و شعور متوسط درکش کنه و وقتی رد میشه تو دلش نگه خب مثلاً که چی؟!!! منظورم این نیست که طرح هاتو ساده و بازاری ارائه بدی. یا اینکه خودت را انکار کنی و تغییر بدی. منظورم اینه که برای هنرمند جلوه کردن لازم نیست حتماً کارات عجیب باشه و هیچ کسی اش سر درنیاره. وقتی کاری را برای نمایش میگذاری برای اینه که دیگران را هم تو تجربه هات سهیم کنی. اگر قراره جوری کار کنی که فقط خودت بفهمی و انقدر حس زیباشناسی نداشته باشه که کسی ازش لذت ببیره، بشین تو خونه انقدر کار کن و بچسبون به در و دیوار تا جونت بالا بیاد. می دونی بدتر از اینجور هنرمند ها کیان؟ اونایی که میان به به و چه چه می کنن و دفترچه ی طرف را پر می کنن از تعریف و تمجید و وقتی ازشون بپرسی چی از این کارا فهمیدی مثل بز زل میزنن بهت و چیزی برای گفتن ندارن!

بیخود نیست من از کاریکاتور خوشم میاد. چون هم یه فکر بزرگ پشت شه، هم منو وادار به فکر کردن می کنه، هم میتونی ازش لذت بصری ببری... دست خودم نیست

 « کم سوادی این حقیر را مورد عفو قرار دهید که کمبود امکانات بود و تحصیل علم به شیوه ی زیر چراغ موشی...! »

*

شنبه رفتم دانشگاه که چکُش ام و مغار های شبنم بیارم که جناب امرائی خفت ام کرد و گفت و خانوم فلانی، شما هم شهریه ی ترم آخر را واریز نکرده بودین ها!! تو دلم گفتم: کجای کاری که من هنوز نه دیپلم ام رو از مدرسه گرفته ام و نه تاییدیشو و دانشگاه را به امید خدا بدون دیپلم طی نموده ام!! ای بخُشکی شانس که یه بار نشد من مثل آدم جیم شم...! رفتم پیشش و برای صدمین بار شماره حساب بانک را گرفتم که انشالله واریز بشه. البته سبب خیر شد... دریافتم که پروژه را میشه یکم دیرتر تحویل بدم... اگه گفتی تا کی؟ 23 آبان... یوهو....! خیالم کلی راحت شد. البته اگر منم دوباره مشغول عیش و نوش میشم تا 23 آبان برسه هی خنج بندازم به صورتم که هیچ کاری نکردم... حالا اینجوری نگاه نکن. به خدا کارام را شروع کردم... دارم موهای پیکره ام را صاف و صوف می کنم. ولی بدمصب نمی دونم این تیکه ی چوب چرا اینجوریه. هی ریش ریش میشه. فکر کنم انقدر بکنم که رسماً کچل اش کنم و برسم به شکم اش... خلاصه که حسابی اسکلم کرده...

 

صمیمانه محتاج انرژی مثبت شمائیم.( این تیکه از نوشته برای راحت کردن کار اون دوستانی بود که آخر متن را می خونن و کامنت میذارن!!! )

 

خسته ام

 پنجشنبه 1 شهریور1386

 

 Listen

THE HEAD AND THE HEART

 

Let us talk no more, let us go to sleep

Let us the rain fall on my window pane

And fill the castle keep

I am weary now, weary to my bones

Weary from travelling

And the endless conuntry roads

That brought us here tonight, for this weekend

And chance to work it out

For we cannot live together,and we cannot live apart

It's classical dilemma between the head and heart

 

She sleeping now,softly in the night

And in my heart of darkness she has been the only light

I am lost in love,looking at her face

And still i hear the voice of reason

Telling me to chase these dreams away

Oh here we go again, we're divided from the start

For we cannot live toghether, we cannot live apart

It's the classical dilemma between the head and the heart

The head and the heart

 

Now the down begins, and still i cannot sleep

My head is spinning round but now the way is clear to me

There is nothing left, nothing left to show

There jury and judge will see, it's time to let her go

Now hear the heart

I believe that time will show

She will always be a part of my world

I don't want to see her go

So i plead my case to hear the heart

And stay

 

It's time to let her go- I don't want to let her go

It's time to let her go- I don't want to let her go

It's time to let her go- I don't want to let her go

It’s time to let her go

And in the classical dilemma

I find for - the heart

 

دلم یه بغل بزرگ میخواد، انقدر بزرگ که خودمو توش گم کنم..................