جمعه 26 مرداد1386
بعد از نماز دستهام را گره می کنم و محکم به سینه ام فشار میدم و سعی میکنم بهترین ها را برای هرکس آرزو کنم. بعضی وقتها خودم هم از این آرزو ها خنده ام می گیره. برای خیلی ها آرزوی بخشش می کنم. گاهی هم آرزوی زندگی بهتری براشون می کنم. همیشه هم امیدوارم که بالاخره یه روزی برآورده شه. اما وقتی پرده ها از جلوی چشمهام کنار میره، می بینم هنوز یه دختر بچه ام با یه دنیای کوچیک و بدون کثیفی که بزرگترین گناه هاش همین دروغ های ریز و درشتیه که گاهی می گم. مثل این می مونه که چشمهات را باز کنی و ببینی همه چیز توی خواب اتفاق افتاده و اون چیزهایی که گاهی از به زبان آوردنش هم وحشت داشتی داره اطراف ات اتفاق می افته و انقدر هم عادیه که بدنت یخ میزنه. اونوقت از ترس و انزجار و ناراحتی دلت میخواد همان جا بمیری. که تو هنوز یه دختر بچه ای که خیال می کردی آدمهای دورت پاک و بی گناه و دوست داشتنی ند. که با همه این کثافت دور برشونه بازم خودشون را مبرا می دونند. اونوقت می ترسی که مبادا خودت هم جزوشون شده باشی... مبادا
متاسف ام که هنوز یه دختر بچه ام. یه دختر بچه ی احمق و ساده لوح که خیال میکرد همه چیز با آرزوها کوچیکش روبراه میشه...
پ.ن:
وقتی فکر می کنم اگر دوستهام، اونهایی که خیال می کنن خیلی مستقل و چارچوب ناپذیرند، اونهایی که خیلی به این حس شون می نازند و اعتماد به نفس زیادی دارند، یکی از مشکلاتی که من الان درگیرشم را توی زندگی شون داشتند، باز هم می تونستند نطق کنن و زمین و زمان را به هیچ جاشون حساب نیارند؟ اونجاست که یه وجب بالا و پائین بودن مانتو ، یه محل بالاتر و پائین تر بودن خونه ها چه تغییری توی زندگی ایجاد می کنه؟!! اونموقع ست که میفهمی مشکلات هرکس به اندازه ی توان و ظرفیت شه... یکی بیشتر از من، یکی کمتر. هرموقع از شرایط ات عصبانی بودی کافیه به این فکر کنی که زندگی تو در مقایسه با زندگی خیلی های دیگه، ممکنه مثل بهشت باشه... سعی ام بر این بوده که هیچ وقت نازک نارنجی و ضعیف نباشم. گاهی خسته میشم. اما وقتی به این چیز ها فکر می کنم، یکم آرومتر میشم. دلم نمی خواد هیچ وقت کم بیارم. هنوز امید دارم، هنوز...
+
ساعت 20:59، توسط گلابتون |
دوشنبه 22 مرداد1386
باورت میشه که هیچ غلطی نکردم برای پروژه ای که باید شهریور تحویلش بدم. مثل مسخ شده ها فقط دور خودم می چرخم. راستش را بخوای نه انگیزه ای دارم و نه علاقه ای. اصلاً گرفتن این مدرک برام مهم نیست. وقتی مجبور میشم کاری را تو زمان خاصی تحویل بدم، فوری از نظر ذهنی نسبت بهش جبهه گیری میکنم. احساس بچه مدرسه ای بودن بهم دست میده. همون استرسی که وقتی تکلیف زیاد داشتیم، تا شب باهام بود... از نوشتن مشق بیزار بودم. الانم همینطورم. وقتی به رساله ام فکر می کنم اون حس بد قدیمی دوباره توی شکم ام ورجه وورجه میکنه و بازم حالت تهوع میگیرم. انقدر این حس بد زیاد شده که تمام انگیزه ام برای کار عملی را هم کشته. فرسوده ام کرده. باز به همان هیجان بزرگ و حس زندگی محتاج شده ام.
خیلی تنهااااااااااام. خیلی... برای همه چیزهای خوب دلتنگم. این تابستان لعنتی هم که شده قوز بالا قوز. می دونم که اگر هوا خنک تر بود از این بی حالی و کسالت بیرون می اومدم. اما الان مثل برگهای روی درخت پلاسیده شدم!! دلم میخواد برم جایی که بتونم خودم را پیدا کنم. از همه ی این بکن و نکن ها خسته ام. کاش زودتر تموم شه...
*
تو آرشیوم یکی از شعر هام را پیدا کردم. به درد الان ام میخوره!
درد درون قلب پیچ می خورد و با خون پخش می شود
مرا یا می کشند و یا می کشم
سوزش که در چشم هایم می پیچد، فکر می کنم که این اشکها از کجا میآیند
دنیا سالهاست که تاریک است
آنقدر که روشن کردن هزاران چراغ
فقط وسعت تاریکی را به رخت می کشند
تلاش بیهوده نکن
چراغ ها را خاموش کن
سالهاست آسوده نخوابیده ام...
+
ساعت 19:38، توسط گلابتون |
یکشنبه 14 مرداد1386
دلم برات تنگ شده... می بینمت و می دونم کنارمی، ولی به چشمات نگاه میکنم و تو دلم می گم چقدر دلم برات تنگ شده... تو که عوض نشدی. همونطوری که بودی. مهربون و دوست داشتنی... فکر کنم منم که تغییر کردم... منم که ترسو شدم... انقدر که گاهی حتی نگاهم را از نگاهت می دزدم. بعد تو خودم فرو میرم... آره، دور میشم هی بیشتر و بیشتر دلتنگ ات میشم... این دلتنگی هوار شده روی دلم و گاهی تحمل ام تموم میشه... نذار، این بار نذار که آروم دستمو از بین دستات بیرون بکشم... کمک کن دور نشم، نه از تو و نه از خودم... دلم برات تنگ شده... این تنها چیزیه که می تونم بگم.
*
بعد نوشت: تمام زندگی ام پر شده از آرزوهای بزرگ و کوچیک و احمقانه، یا هدف هایی که نمی تونم بهشون برسم و قرار شده هروقت گورم را گم کردم خونه ی خودم انجامش بدم. می دونم که آخر سر هم زوری شوهرم می دن به یه پفیوز که هر کاری بخوام بکنم بگه این گوه ها رو خونه ی ننه، بابات میخوردی!!( عصبانی ام... ساعت 40دقیقه ی بامداد دوشنبه )
+
ساعت 18:19، توسط گلابتون |
سه شنبه 9 مرداد1386
می دونی مهم تر از خود سفر چیه؟ این که بدونی یکی هست که هی دلش برات تنگ بشه. این که بدونی یکی منتظرت نشسته که برگردی تا دوباره باهم باشید. یه فرصت برای اینکه بفهمی برای هرکس چقدر اهمیت داری...!
*
من می خوام نجات پیدا کنم. میخوام تموم بشه. خسته ام و دیگه رمق ندارم. دارم تمام انرژی ام را صرف نجات دادن خودم می کنم. دلم میخواد وقتی این قسمت از زندگی ام تمام شد، بقیه اش راحتی باشه. اما اگر قرار باشه من فرشته ی عذاب یکی باشم و پس فردا یکی دیگه ام فرشته ی عذاب من و این چرخه ادامه داشته باشه، دیگه زندگی چه فایده ای داره. اگر این مرض خانوادگی هی بخواد بزرگ و بزرگ تر بشه و تا ابدیت ادامه داشته باشه دیگه تلاش من چه ارزشی داره. همه ی وقتم را دارم صرف این می کنم که سرنوشت را تغییر بدم و نگذارم این وضعیت ادامه پیدا کنه. اما اگر نشه دلم میخواد تو نطفه خفه اش کنم. اگر منی نباشه که بازی را ادامه بده، همه چیز تموم میشه. مگه قرار نیست بعد از هر سختی آسانی باشه؟ این که هی داره گند و گندتر میشه و قرار هم نیست تمام بشه... پس عدل ات کجاست؟ هان؟!
+
ساعت 0:6، توسط گلابتون |