تبليغاتX
گلابتون و حوضش

فائزه ، دوچرخه و چند جریان دیگر!

 شنبه 30 تیر1386

به من میگن یه عدد انسان شاد و بسیار پهن!! این چند وقت کلی تو خونه ول گردی نمودم، فیلم دیدم، آهنگ گوش دادم و هی دنبال لباس برای عروسی فائزه گشتم. البته فائزه اعلام کرده که یکی از اقوام شوهر جون رفته تو کمای عمیق و ممکنه فوت کنه و عروسی بماله. شانس را می بینین! طفلی فائزه... ( و صد البته، طفلی اون آقاهه!) فردا قراره برم بدم مغارهامو تیز کنند. البته بعد از اینکه برای فائزه از پامنار طلق خریدیم. جناب ودود یه آقایی را معرفی کرده که مغار دست ساز میسازه. شاید اون یه دونه مغار تختی را که میخوام را از این یارو بگیرم. ولی جون داداش زورم میاد پنج تومن بابت یه مغار بدم. چه کنم که فقر و خست با هم ترکیب شده... یاد زمانی بخیر که با خیال آسوده کلی پول بی زبون می ریختم تو حلقوم این کتاب فروشی ها. آآآآآااااااااااااااااااه شغل از دست رفته ی من... یادت بخیر. چه حال و هولی بود ها!

جمعه صبح با خاله جان و دخترهای گرامیشون رفتیم چیتگر. صد سال بود دوچرخه سواری نکرده بودم. یعنی از وقتی راهنمائی بودم. یادش بخیر با دوستام یه بند کوچه را می رفتیم و بر می گشتیم و مامان هم هی تذکر میداد: قبل نه خونه باشی ها... کی بود که گوش کنه. آخر سر با غرغر و زوری می رفتیم که شام بخوریم. تا وقتی که از خونه ی قبلی مون بریم و دوچرخه ام را بفروشیم، اوضاع همین بود. یادش بخیر، چه دوره ای بود. خلاصه اینکه گفتم نکنه یادم نمونده باشه. که خدارو شکر یادم بود. خوب هم یادم بود. چقدر خوش گذشت بهم. با اینکه زین صندلی ها بسی ناراحت بود و به فنا رفتیم... ولی خوب بود. من و نیلوفر که یه بند نق می زدیم که این صندلی هاش چرا همچینه... ولی طفلی نیوشا از ما نجیب تر بود. یه ذره هم نق نزد. مامان اینا هم یکم چرخ زدن. نزدیک یازده برگشتیم. خونه که رسیدیم هیچ کدوم نمی تونستیم جلوس بنمائیم...! ادامه ی جریان را به صورت افقی، عمودی پیگیری کردیم. حالا اگه ادامه داشته باشه و هر جمعه بریم خیلی خوب میشه. این بار امین بدبخت را هم می بریم. این سری که به علت کمبود جا نبردیمش. ولی از من به شما نصیحت. خواستین برین، یا صبح زود برین یا وسط هفته. چون زیادی شلوغ میشه و اونوقت هی با ملت تصادف می کنید. البته اگر هدف تون فقط دوچرخه سواریه ( به یاد دختری که با کفش های عروسکی و مانتوی ساتن گوگولی مگولی به همراه کیف دوشی اش دوچرخه سواری میکرد!!)

 

 

پ.ن: می بینم که پرشین بلاگ ترکیده! خوب شد وبلاگم را جمع کردم اومدم اینور ها. اونوقت هی بگید بلاگفا بده و نق بزنید(حالا خودم بیشتر از همه نق میزنم ها). هی هی. دلتون آب شه... ولی چون بنده بسیار انسان جوانزنی(همون جوانمرد) هستم، از همین تریبون به انهدام پرشین بلاگ اعتراض می نمایم. راش بندازین که این رفقای ما حرفهاشون قلبمه نشه تو گلوشون.( اینم only 4 u)

اعلام وجود!

 سه شنبه 26 تیر1386

کنکور را دادم. احمقانه بود. انگار نمی خواستن اطلاعات مون را بسنجن. فقط چون سال آخره، تمام زورشون را زده بودن تا سوال های مزخرف طرح کنند. بیرون از حوزه که اومدیم شروع کردیم به شمردن اشتباهات مون و خندیدن. بعد تا هفت تیر پیاده رفتیم و بستنی خوردیم. فکر کنم این شبنم قبول شه. اختصاصی ها رو خوب زده بود. من نه ولی...به هرحال تموم شد. احساس می کنم یه بار سنگین از روی دوشم برداشته شده که قبلاً متوجه اش نبودم.

الان دلم می خواد فقط به فکر پروژه ام باشم.

زندگیم یه سری تغییرات کرده که احساسش می کنم. ولی دقیق نمی دونم چی شده... فعلاً سردرگم ام... فقط اومدم بگم که هنوز زنده ام! البته اینجا برای هیچکس اهمیت نداره. فکر کنم برای دل خودم بود... فعلاً

 

پ.ن: دیگه مطمئن شدم که خیلی بی تربیت ام. امیدوارم هیچ وقت با هیچ کس دعوام نشه!!!

 

 

جالبه

 شنبه 16 تیر1386

ایراد از من نیست. تاحالا خیال می کردم زیادی حساب گرم... اما حالا می بینم که من یه آدم عادی ام... مثل رقصیدن می مونه

 

پیر: لارت، مرد باید هدایت کنه... زن باید دنبال کنه

لارت: اوه...! پس اگه اون بخواد هدایت کنه، فکر میکنه رئیس منه؟!

پیر: نه، نیست. ببین... مرد قدم ها را پیشنهاد میده، ولی انتخاب با زنه که قبول کنه، با همراهی کردن. حالا... همراهی کردن به همون اندازه ی هدایت کردن قدرت میخواد.

*

این  داداشمون هم چیزهای با نمکی گفته.

*

اگر شما هم مثل من عاشق رقص و موسیقی هستین. پیشنهاد من به شما اینه...

 

Take the lead

بدون ویرایش 2

 پنجشنبه 14 تیر1386

کارم شده گذراندن اکثر ساعت هام تو کتابخانه ی میراث فرهنگی و درس خواندن برای کنکور، میدونم احمقانه است، می دونم خیلی ها هم درس خوندن منو قبول ندارن و می گن خیلی از زیرش در میرم!( مثل شبی و هیربد) ولی چه کنم، نه دلم میاد بی خیال این ده نفر ظرفیت شم و نه امید به قبولی دارم. فعلاً هیچ کاری انجام نمیدم، فقط استرس دارم. استرس پروژه عملی و تئوری و کنکور. کاش یکم از این تنبلی م کم می شد.

*

فائزه ( همون بهار نارنج سابق ) دوازده مرداد عروسی میگیره و دیگه جدی جدی عروس میشه و میره خونه ی خودش. خیلی واسش خوشحالم. امیدوارم اونجا هم بتونه ریخت و پاش کنه و نقاشی های گنده شو به در و دیوار بچسبونه. امیدوارم وقتش زیاد گرفته نشه تا بتونه درسشو تموم کنه. مثل خواهرم میمونه. امیدوارم خوشبخت بشه.

*

هیربد خبر داد که دانشگاه هنر شلوغ شده و گفت ببین مرضی چطوره؟ منم گفتم ببینم چه خبر شده، این دختره نپریده باشه وسط شلوف پلوغی...

گویا یکشنبه یه سری از بچه ها پاشدن رفتن خیابان فاطمی برای اعتراض به وضع خوابگاه ها، یهو اونجا جوگیر میشن و شروع می کنن به داد بیداد کردن و می خوان که با رئیس دانشگاه صحبت کنن. ایزدی( اگه اسمشو درست گفته باشم ) میگه که نمیخواد باهاشون صحبت کنه. دانشجو هام قاطی میکنن و دعوا راه میندازن. یارو هم زنگ میزنه پلیس ضد شورش و اونام میان کتک کاری و خلاصه خونین و مالین برمی گردن. جریان کشیده میشه و کرج و مثکه از ساعت دوازده تا ساعت چهار صبح مشغول شکوندن میزها و شیشه ها بودن. دوشنبه هم بچه ها تو کاربردی تحصن کرده بودن و اکثراً نرفتن امتحان بدن. رفیق ما هم حسابی شاکی بود. می گفت کی اینجا به ما اهمیت میده. موقعی که میخواستن از حریم دانشگاه کرج ببخشن به دانشگاه پیام نور و موقعی که میخواستن مجبورمون کنن حتماً مقنعه سر کنیم ما هم تحصن کردیم، اما الان فقط نقش مهره را داریم. بچه ها الان با خودشون مشکل دارن و دعوا می کنن. احساساتی شدن و نمی دونن دارن چکار می کنن. خلاصه از دست بچه ها شاکی بود.

خیالم راحت شد. این دختر برعکس خیلی ها عقل تو کله شه. سر چیزهای الکی که هیچ ربطی بهش نداره و فقط به خاطر جو گیر شدن یه سری دیگه به وجود میاد، برای خودش مشکل درست نمی کنه. واقع بینه. راست میگه. واسه چیزهایی که منافعش به همه میرسه باید جنگید، نه مسائلی که به نفع یه سری آدم خاصه و تو فقط بازیچه ای براشون. زندگی آدم را مجبور میکنه که زیادی به خودش فکر کنه. کاریش هم نمیشه کرد...

 

دلتنگ

 شنبه 9 تیر1386

 

همیشه به خودم می گفتم که دوستی ها بالاخره یه روز تمام میشن. همیشه به خودم می گفتم دل نبند به این همه آدم های رنگارنگ که دورت را گرفتن. دست خودم نیست. دیگران زود تو دلم جا باز می کنن و دیر ازش خارج میشن. بعضی ها بیشتر، بعضی ها کمتر. همینه عیب اش. دلم می سوزه، دلتنگ میشم. حسادت می کنم. زیادی کوتاه میام. زیادی می بخشم. بعد می بینم که یکی رفته که جاش خالیه و یه تیکه از منم با خودش برده.

 

دلم میخواد گریه کنم...