تبليغاتX
گلابتون و حوضش

Quiet Revolution

 چهارشنبه 30 خرداد1386

 

There's a quiet revolution going on,
Like a fire in every corner of the world,
And friends that you have known for many years,
Are talking with a new light inside,
Talking with a brightness in theur eyes;

There are quite conversations going on,
As people speak about what they have seen,
And everywhere the feeling's getting stronger,
That soon there will be change in our lives,
from a thousand years of looking in the sky,
something is coming now, somthing is coming now,
you will believe it when, you will believe it,
When it's shining down on you;

There are quiet celebration going on,
So many have been waiting for so long,
To see the whole world waking from dream,
And find a new dimension inside,
See a revelation in our time,
Something is coming now, something is coming now,
you will believe it when, you will believe it,
When the light comes shining through,
you will believe it when, you will believe it,
When it's shining down on you;

We must guard against the enemy,
They can help us or they can betray us in the night,
Don't talk,don't talk, but this quiet revolution,
Can destroy the men of darkness with the light;

You will believe it when, you will believe it,
When the light comes shining through,
You will believe it when, you will believe it,
When it's shining down on you;

You will believe it when, you will believe it,
When the light comes shining through,
You will believe it when, you will believe it,
When it's shining down on you;
When it's shining down on you, on you

Listen

 

شاپرک

 جمعه 25 خرداد1386

 

ناپیدا شده ام

مثل روحی که عبور می کند

و تو فقط سر برمی گردانی

تا نسیمی را دنبال کنی

که لحظه ای صورتت را نوازش کرد

 

مردم .........تو برای اونها مثل معمایی می مونی که باید حل شه. درهایی که باید باز شه. گوشه های تاریکی که باید روشن شه. و صداقت. هه!! زیاد قرقره اش می کنیم ولی خودمان هم نمی دونیم که دوست داریم گول بخوریم. گول همین مردم راست گو را. کافیه یه بار احساس واقعیت را به زبان بیاری تا چهره ی واقعیه حقیقت جوشون را ببینی. راستش دیگه زیاد برام مهم نیست. الان هم که اینا رو می نویسم نه ناراحتم و نه عصبانی. عادت می کنی که هیچ اتفاقی را به هیچ جات حساب نکنی...

 

حقیقت

هر بار با سخاوت هدیه دادم اش

و شما....

حیف از این شاپرک

که سالهاست میان دستان من جان داده.

 

MP3

 پنجشنبه 17 خرداد1386

من،تو، پرشین بلاگ، طولانی، کامنت،کل کل،چشمک ،دوست ،صحبت ،بحث ،هم چنان کل کل، عکس،نظر ،بچه محل ،آشنا ،خنده ،نمایشگاه ،دوربین ،عکس ،سلام ،خدا ، امین منصوری، یه عالمه ماهی،اسب نصفه نیمه ،صبر ،مرضیه و فائزه ،گرگ و میش ،سیدخندان ،شریف ،عجیب ،خداحافظ ،صحبت ،صبا ،نمایشگاه ،موزه ی معاصر ،میم مثل مادر ،آش داغ ، چایی ،دوستهای من ،کلافه ،فرهنگسرا ،دیر رسیدن ،شال قرمز ،شهرک غرب ،سرد ،ذرت مکزیکی ،خنده ،عکس ،برج میلاد ، جای چنگ من ،باد ،گوشواره ی سبز ،مهربون ،این ور و اون ور ، اس ام اس، هیجان کاذب ،رضا و رادین، مسخره بازی، باقری،هدیه ی باز نشده، ضد حال، توقع، کارت تبریک، شرمندگی، یه تیکه چوب گنده، لجبازی، دست های کش اومده، پل ستارخان، پارک لاله، حرف و حرف و حرف، دکتر مظفری، پیتزا، وسوسه ی تغییر رشته، سمپوزیم، چیتگر، درخت، بارون، دست، میوه ی کاج، عید، بهار، شکوفه، ارسباران، همایش، مریم و محمد، آیدین، گرافیک، صفحه بندی، شمال، قیچی، دل و روده، سیزده به در، نصفه شب، سیگار، فیلم، لکوموتیو، پنجره، رعد و برق، طوفان، افسانه ی هزارو نهصد، محسن نامجو، اَملی پولن، تولد، ونک، دست بند، کادو، ماهی سیاه کوچولو، علم و فرهنگ، منصوره، خون بازی، برنامه ریزی، گردش یه روزه، توپخونه، بروبچز، مینی بوس، کمک راننده، بزن برقص، نون بیار کباب ببر، آتوسا و مأمورا، جاده ی پیچ پیچی، یه عالمه چمن و سنگ، چادر چهارنفره، عقاب قهوه ای، یه گله ی بزرگ گوسفند و بز، شبنم و هادی، یه کوه سفیده خیلی نزدیک، بدو بدو، یه تپه کنار دره، سنگها پر از گل سنگ، پرنده ی کوچولوی تخس، حفره های توی زمین، عکس با اسانس آسمان آبی، کل کل، لجبازی ، یک فقره اقدام به قتل، جیغ و داد، ارتفاع، ترس، رنگ پریده، بغض، عنکبوت قرمز کوچولو، دو تا آهنگ ابی، بپر بپر، ژاکت من، مه، کش اومدن دوست داشتنی، کوههای خوشگل، ناهار شلوغ پلوغ، غروب پشت کوه، دره ی پر از مه، برگشت، پانتومیم، بابای من، میراث فرهنگی، بازار، دوتا تپلی و یه لاغر شکمو!، رگبار، لباس عروس بچه گونه، لباس سنتی، نمایشگاه کتاب، بابای تو، کتابخانه، جو درس خوندن، دو تا عمو، شیشه ی آب، کوچه مروی، فلافل با ترشی و سس مخصوص، نرگس، انتقاد، هم چنان سیگار، اسنک، روسری سنتی من، گره زدن، عکاسخانه ی شهر، مرضیه، سفارش فیلم، بستنی، کاغذ رنگی، بال فرشته، شب، کوچه ی تاریک، دو تا سایه، درخت توت، دست، محکم، لبخند و خداحافظی...

 

من با اسانس آسمان آبی

 

Can't Lose What You Never Had

 

دیگه خودم هم از این چس ناله ها خسته شدم...!!!

 چهارشنبه 16 خرداد1386

آخ که چقدر بدم میاد از این حس نفرت که با اون عصبانیت عجیب قاطی میشه و با خون پخش میشه اطراف قلبم. بعد فکر می کنم چی میشد وقتی که خوشحالم یه چیزی نشه که فکر کنم خوشحالی هیچ وقت به من نیومده. و بعد متنفر نشم از مثلی که میگه بعد از خنده گریه ست. آره، بعد خنده گریه ست. اشکهات سرازیر میشه و تصویر سطرهایی که نوشتی را کج و معوج میکنه. ننویسم بهتره... اینارم که گفتم از سر ناراحتی بود. گرفته بودم و هیچ کس نبود که بفهمه... دلم میخواست یکی بغلم کنه و انقدر گریه کنم تا دیگه اشکی نمونه. هیچ وقت بزرگ نمیشم.......

چرت و پرت

 جمعه 11 خرداد1386

آرام و قرار ندارم، فکر کنم امروز بیست بار رفتم تو اتاق و در را قفل کردم و دوباره اومدم بیرون. هی دراز کشیدم و کتاب خواندم و بعد بستم اش و پرتش کردم رو میز. خداروشکر که کتابش جذاب بود برام، وگرنه دیگه رسماً اعصابم گوه مرغی میشد. می خواستم بگردم مغار قدیمی هامو پیدا کنم که حداقل با اونها بتونم کار را شروع کنم که اونهارم پیدا نکردم. حرصم در اومد. وقتی هم که میخوای کار کنی و حالشو داری یه تیریپی پیش میاد که ضد حال بخوری و نتونی کار کنی. یکمی هم دلخورم و عصبانی. همینه که بیقرارم... اگر سرم گرم بود و وقت واسه فکر کردن نداشتم، خیلی خوب میشد. جدیداً یه نگرانی دیگه ام به نگرانی هام اضافه شده... امین

جدیداً خیلی دروغ میگه. سرش به چیزهائی گرمه که اصلاً ارزش ندارند و گاهی مضر هم هستند. بعضی دروغ هاشو پیشم اعتراف میکنه. نمی دونم چیکار کنم. در میون بذارم با مامان اینا یا به نقش راز نگهداریم ادامه بدم. نگرانشم... انقدر پسرای آشغال زیاد دیدم که می ترسم اینم بشه لنگه ی اونا. وقتی اشتباه میکنه و دروغ میگه، انگار منم که خورد میشم. بعد فکر می کنم مادر بودن چقدر سخته و مامان چقدر استرس و فشار را تحمل میکنه. من خواهرشم و دلم میخواد از تمام مشکلات و خطرها دور نگهش دارم. چه برسه به اون که مادرشه. فقط کاش انقدر تلخ زبان نبود تا امین می فهمید چقدر نگرانشه. شاید اونموقع منم می فهمیدم.

کلافه ام. انگار یه عالمه موضوع تو ذهنم بوده که منتظر یه فرصت بودن تا سوار مغزم شن. دلم میخواد خیلی چیزها را برای خیلی آدما توضیح بدم. خودم را تبرئه کنم از خیلی اشتباهات. اما نمی تونم. مغزم کار نمی کنه. فعلاً که فقط کلافه ام.