تبليغاتX
گلابتون و حوضش

آسمون ریسمون

 دوشنبه 31 اردیبهشت1386

دو ساعتی بود از حمام در آمده بودم و موهام تقریباً خشک شده بود. با کلیپس پشت سرم جمعشون کرده بودم و حاضر نبودم حالا حالاها شونه اش بزنم. می دونستم به محض خوردن شونه بهش، اون منگوله ها و فرهای درشتش که خیلی دوستشون دارم تبدیل میشه به فرهای ریز و موهام کلی پف می کنه!! بعد از مسواک زدن جلوی آینه ایستادم به خودم نگاه کردم. شاید خودخواهانه به نظر بیاد ولی یه لحظه فکر کردم چقدر قیافه ام بی گناه و دوست داشتنی شده. با اون موهایی که شبیه سبد انگور شده بود! ـ تشبیه بهتر از این پیدا نکردم ـ و گونه هام که به خاطر گرما صورتی شده بودند . همینجور که داشتم لذت می بردم به خودم گفتم: واقعاً اون چیزی هستی که الان نشون میدی؟ یعنی میشه به خاطر تمام معصومیت ای که تو این نگاه هست کل اشتباهات و خوی کثیفت را فراموش کنی؟! بعد دیدم تصویری که از خودم ساختم چقدر می تونسته دیگران را گمراه کنه. که شاید اونایی که الان منو دوست دارند، من واقعی را درک نکرده باشند و گول رفتار های ظاهریم را خورده باشند. این که مثلاً گلاب ای که نیوشا برای خودش تصویر کرده، با اونی که  شبنم یا هیربد یا مرضیه از من تو ذهنشون ساخته ند چقدر متفاوته. این که هر کسی منو با المان های خاصی که براش جالب بوده به یاد میاره. آیا من همونی هستم که اونا تصور می کنند. منِ خانواده ام چقدر با منِ دوستام فرق داره. ممکنه تو جمع دوستهام کارهایی انجام بدم که با قالبی که خانواده ام از من تو ذهنشون دارند کلی تفاوت داشته باشه. یا با خانواده ام جوری رفتار کنم که اگر دوستهام اون طرز برخورد را ببینند باور نکنند. و همه ی اینها چقدر با گلاب ای که تنها تو اتاقش نشسته و کتاب می خونه فرق داره. یا با افکاری که تو مغزش وول می خوره؟!!

دلم می گیره وقتی می بینم ما آدم ها در واقع هیچ وقت همدیگه رو به طور کامل درک نمی کنیم و حتی گاهی به یه سری سوءتفاهم دل می بندیم. به اون چیزی که دلمون می خواد ببینیم و اون چیزی که می سازیم. گاهی خودت را هم نمی تونی بشناسی. مثل من. که نمی دونستم اون لبخند معصوم تو آینه رو باور کنم یا آماری رو که ازش دارم!! پوزخند میزنم و انگشت وسطم را به گلاب تو آینه نشون می دم. کی به این جفنگیات، و آسمون ریسمون بافیهای مغز بیش فعال من اهمیت میده...! بی خیال. سعی خودمو می کنم همه ی وجوه را تو شخصیت خودم تنظیم کنم!

یادداشتی از یک کودک بیست ساله

 پنجشنبه 27 اردیبهشت1386

دیوانه شده ام

فکر کنم...

این روزها،

مثل ابرهای به هم پیچیده

مثل باد

دیوانه شده ام

دیوانه شده ایم...

 

من خوشحالم. به تـه تــــــه چشمام که نگاه کنین می فهمید این خوشحالیه احتمالاً کوتاه مدت، اصلاً الکی نیست. دقیقاً از وقتی که بعد از اون گرمای نفرت انگیز سوار مترو شدیم که خوشبختانه مثل یخچال خنک بود و رفتیم بازار و من یه عالمه جای باحال با کوچه های تنگ سنگ فرش شده دیدم... نمی دونم چرا انقدر اون فضا برام جذاب بود. بازار رفته بودم اما نه اینجا که این بار رفتم. هوا داشت کم کم ابری می شد و وقتی ایستگاه آزادی پیاده شدیم که بقیه راه را پیاده بریم باد شدید شده بود و بارون کم کم می خواست شروع بشه. خیلی وقت بود که موقع بارون بیرون از خونه نبودم و رگبار این طور خیسم نکرده بود. عالی بود. انگار بارون رنگ ها رو تشدید میکنه و سبز درخت ها رو درخشان تر. با اینکه هم اون روز ضایع شدم و هم فرداش، یه ذره هم از خنده ها و انرژی ای که گرفته بودم کم نشد. امروز حتی آفتاب هم قشنگ تر بود. صبحانه را تنهایی تو آشپزخانه خوردم. کسی نبود و چقدر ساکت بودن اونموقع خونه را دوست داشتم. دستم را زیر چونه ام زده بودم و تکون خوردن پرده ی جلوی پنجره ی آشپزخانه را نگاه می کردم. می خواستم طرح بزنم، ولی حیفم اومد... دلم یه عالمه خیال پردازی می خواست. از اونا که آخر سر تبدیل میشه به یه چیزی که یادداشت کنم گوشه ی تقویم ام. از اونا که از به وجود آوردنش کلی لذت ببرم. کف اتاقم دراز کشیدم و موهام را مثل شعاع نور خورشید، تو نقاشی بچه ها دور سرم پخش کردم. بعد تو آینه ی کوچیکم به قیافه ی خودم خندیدم. کلی کتاب خوندم، آهنگ گوش دادم و فکر کردم. می دونم که روزم و وقتم را تلف کردم، ولی مگه روزهایی نیست که با اوقات تلخی و ناراحتی هدر بره؟ اینبار دلم می خواست با تمام این کاراهای بچه گانه ثانیه هام را با دستهای خودم خفه کنم. ثانیه هایی که اجازه ی یه لذت یه روزه را به من ندن به چه دردی می خورند؟

 

Evergreen...Listen

یه آهنگ دوست داشتنی که به امروزم می اومد.

 

پ.ن: سعی نکن تو یه دوستی طلبکار باشی، یا خودت را بدهکار کسی بکنی. همین هاست که یه ارتباط خوب و سالم را به گه می کشه. اینکه همیشه خودت را محق بدونی یا اینکه همش احساس گناه بکنی. در واقع اون دیگه دوستی نیست. یه ارتباط به درد نخوره، که به خاطر کلی دلایل مسخره ادامه پیدا می کنه. محبت ها را با این حرفها از بین نبرید. تجربه اینو به من ثابت کرده. این یه بار رو حرف گوش کن...

 

گرم و کسالت بار

 شنبه 22 اردیبهشت1386

 

گرم و کسالت بار. توصیف دیگه ای برای این روزهای خودم ندارم.

اتاقم جنوبیه، با یه بالکن که بین در شیشه ای اتاقم و حیاط فاصله انداخته. ساعت پنج ،پنج و نیم که نور می افته توی اتاق زرد و نارنجیم بیدار میشم. گنجشکها از ساعت یه ربع به پنج شروع می کنن به سروصدا. میشینن روی برگ مو هایی که دور نرده ها پیچیده. انقدر جیک جیک می کنن و دسته جمعی شیرجه میرن بین برگهای بزرگ درخت انجیر که آدم را مجبور می کنن پلک هاشو به زور هم که شده باز کنه. بلند میشم میشینم وسط تخت. دست می کنم تو موهای ژولی پولیم تا درک کنم کجام و چه خبره... ــ کار هر صبحمه. مثل گیج ها به یه جا خیره میشم تا حواسم بیاد سر جاش ــ بعد فکر می کنم چه گرم و کسالت بار. در رو به حیاط را باز می کنم، شاید یه کم نسیم خنک بیاد تو. از بین حصیر شیرازی ای که جلوش زدم به بازی گنجشکها نگاه می کنم. دیشب چه خوابی دیدم...؟ هیچی یادم نمیاد. سرم را محکم به بالشت فشار میدم تا شاید خوابم ببره و تو این فاصله ی کوتاه چیزی ببینم. چشمهام را که باز می کنم ساعت نه و نیمه. نه من خوابی دیدم و نه اتاق خنک شده. هنوزم همونطور گرم و کسالت بار...

*

رفتیم دانشگاه که ریز نمرات رو بگیریم. برای کاردانی به کارشناسی. شرکت می کنیم برای خالی نبودن عریضه. امروز بچه ها ناامیدکردن اون یه ذره امیده نداشته مو!! تو کل ایران بیست نفر بیشتر نمی گیرن. در واقع ده نفر!! از صدقه سریه سهمیه بندی جنسیتی...( مثکه آقایون استادا گفتن دانشگاه میراث داره میشه مثل الزهرا، ما نمیایم درس بدیم) یکی نیست بگه اینطوری تلاش چه معنی ای پیدا می کنه؟! خلاصه اینکه ما رسماً تعطیلیم. عمراً من بین اون ده تا دختر باشم... بی خیال، بذار به فکر پروژه ی کوفتیم باشم.

*

اینم شد نمایشگاه کتاب؟ اصلاً معلوم نبود ترتیب غرفه ها چطوریه! ما که سرگیجه گرفته بودیم. نصفی از ناشر هام که اصلاً نیومده بودن. بعدشم اگر خسته می شدی و گشنه ات می شد باید دوباره پله ها می رفتی بالا و دو کیلومتر راه میرفتی تا بتونی یه ساندویچ بیات شده سق بزنی و رو چمنها ولو شی... هوا هم که امسال وحشتناک گرم شده. انقدر که حتی از زمین هم حرارت بلند میشه. انگار از زیرش لوله ی آب داغ رد شده باشه. آدم وقتی میره بیرون چسبناک و قرمز و خیس و داغون برمی گرده. خلاصه این که خدا بهمون رحم کنه!

فعلاً

 

پ.ن: دیدم که خودم هم دوست ندارم بدون اینکه بطور مستقیم باهام صحبت بشه، جلوی خیلی ها که نمی شناسمشون، اینطور کوبیده بشم. دیدم که این بی انصافیه و من با هرکس، هرچقدر هم مشکل داشته باشم و ازش بدم بیاد، حق ندارم شخصیتش رو خرد کنم. برا همین پست قبلی را پاک کردم. آقای هیربد، شما می تونی این کار من رو به هر صفتی که دلت میخواد و بهش فکر کردی نسبت بدی. هیچ اشکالی نداره...

نبش قبر

 چهارشنبه 19 اردیبهشت1386

حذف شد...!

*

تلخ زبان شدم. انقدر که اعصاب همه رو بهم می ریزم.

 

توجیه

 دوشنبه 17 اردیبهشت1386
 

مانیتورم خراب شده. الان هم فکر کنم حالش خوش نیست که یهو روشن شد!! بنابراین نتونستم بنویسم. حرف دارم. ولی فرصت ندارم. فقط اومدم این آهنگ فرهاد را گذاشتم برای صفحه. من که دوستش دارم. شما را نمی دانم. یکم صبر کنید لود میشه.

فعلاْ.... خوش باشید