دوشنبه 27 فروردین1386
میگن دل به دریا زدن. زدم... بی خیال شدم و گفتم تا ته اش می رم. ساعت یازده صبح بود. تصمیم را گرفتم و از طبقه ی بیستم پائین پریدم. پرواز کردم. باور کن تونستم. مثل بی وزنی بود. داشتم اوج می گرفتم اگر تو نزده بودی زیر خنده....... روی بالکن طبقه ی بیست و یکم ایستاده بودی، دستت را زیر چانه ات زده بودی و منو نگاه می کردی. داشتم اوج می گرفتم و حتی از تو هم بالاتر می رفتم اگر صدای خنده ات مثل یه بشکن جادوی ذهنم را دود نکرده بود. خندیدی و من شک کردم که واقعاً میشه..؟ شک کردم و سقوط کردم. اما زمین نخوردم. یه جایی گیر کردم. معلق تو هوا... حالا چرا؟! فکر کنم نه خنده ی تورو کامل باور کردم و نه قدرت وجود خودمو. هنوز همینجور بین زمین و آسمان حیرونم. اما بالاخره باید یه چیزی را قبول کنم. یا باید تو و خنده هات راباور کنم و زمین بخورم تا دوباره شروع کنم. اونوقت دیگه تویی وجود نداره. یا نباید باور کنم که خنده هات از ته دل بوده. خودم را باور کنم و اوج بگیرم. یا تا ابرها میرسم. و یا نمی رسم و به جاش تا ابد خاطره ی این پرواز یادم می مونه و دیگه حسرت لحظه های از دست رفته به دلم نمی مونه.
دلم نمیخواد ندونم کجای زندگی ایستادم. از معلق بودن بیزارم...
گوش من و حلقه ی گیسوی یار!
روی من و خاک در می فروش!
گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هر قدر، ای دل، که توانی بکوش!
پ.ن: شعر متن پیشنهاد خود حافظ جان بود. گفتم بیا برا متنم یه حالی به ما بده! اونم این شعر را نشونم داد. با ربط و بی ربطش، به من چه!!!!!!!
بعد نوشت: میگه آخه چرا نه؟ میگم فکر کنم چون مسئولیت اش زیاده و نمی دونم می تونم زیر بارش دوام بیارم، دلم نمی خواد هیچ شکی تو دلم بمونه. میگه می دونم، خودم هم همینطور بودم. ولی اگر به خاطر ترس و دودلی و وسوسه ی چیزهای دیگه فرصت را از دست بدیم ، به این شرایط عادت می کنی، اونوقت تو هم میشی مثل حمید و مسعود... می گم فکر نکنم. هر چی باشه من یه دخترم و با اون دوتا فرق دارم. بهم یه فرصت بدین. باید خودم را آماده کنم. میگه اما من می ترسم. اگر عادت کنی...
می ترسم سرد بشم، می ترسم عادت کنم، می ترسم راست بگه. با قیافه ی جدی میرم جلوی آینه، به خودم چپ چپ نگاه می کنم و می گم تو دیگه چه جونوری هستی؟ هنوز خودت هم نمی دونی چی می خواهی. انتخاب انقدرهام سخت نیست. خفه شو...! کی گفته آسونه؟ باید صبر کرد.
بعد نوشت 2: به در خواست بعضی ها!!!
و جهت حفظ آبرو! امنیت! جلوگیری از گیس و گیس کشی! هک شدن وبلاگم! جلوگیری از ترورم! و جهت جلوگیری از ساخت بمب گوگلی بر علیه منُ این پست حذف شد.
بیا! راضی شدی دوست فداکار..؟ خدایش من چقده ماهم! ( از اثرات خودشیفتگیه! جدی نگیرین.)
+
ساعت 2:4، توسط گلابتون |
دوشنبه 20 فروردین1386
دیدم اگه به امید این نرگس خانوم باشم، حالا حالاها اره به دستم نمیرسه. رفتیم انقلوب اره خریدیم با همون کتابه که گفتم. از اون طرف هم رفتیم پیش باقری ازش چوب خریدم. انقدر دیر رسیدم که داشت تعطیل می کرد. تو اون تاریکی من چه جوری ریسک کردم این چوبهارو برداشتم... نیدونم! ولی خوشبختانه وقتی صبح نگاشون کردم رنگش زیاد فرق نداشت. هر سه تا تیکه شم خوشگله، برا همین نمی دونستم برا کارم کدومش را بردارم.
دیروز ساعت یازده پاشدم رفتم دانشگاه آخه بعد صدسال در کارگاه را باز کردن! به هرکی ام می رسیدی باید ماچ ماچ، بغل بغل می کردی و عید را تبریک می گفتی... رفتم دستگاه پوستو گرفتم و بعد دیدم ای دل غافل! کلید کمدم را نیاوردم. مانتو کارم هم اون تو بود... مجبور شدم با اون مانتوی تمیز وایسم هر سه تا تیکه رو ساب بزنم. کل هیکلم خاک اره شد. جالبه که هنوزم کلیدم را پیدا نکردم. داشتم می رفتم گیره و دستگاه را پس بدم که دیدم یه کله ی فرفری اون وسط پیش محمد اینا وایساده!!!
بله خانوم ماهری عزیز! شک نکن. خودش بود. اشکان جان با موهای بلند تر از قبل که فر شون هم کرده بود! خلاصه کلی جات را خالی کردم که نیستی ببینی چه وضعیتیه. خانوم جم کن این شوهرت را. کل دانشگاه از دستش آسایش ندارن...
خلاصه ما این چوب موب ها رو جم کردیم و برگشتیم. تو خانه هم یه ذره سمباده کاری و تیغ کشی روش اعمال نمودیم. امروز هم پیشکار و کمان را از کارتن در آوردم، اطراف کار را مرتب کردم و اره کاری هاش را انجام دادم. خیلی وقت بود کار نکرده بودم ها، کلی خودم را زخم و زیلی کردم. ولی به جاش زود تموم شد. تازه تونستم اون ماهی کوچولو هه رو که می خواستم بندازم گردنم، درست کنم. وقتی سمباده زدم و اطرافش را گرد کردم و کیلر هم خورد، خیلی خوشگل شد. البته چوب عناب همینجوری خودش قرمز و خوشگل هست... انداختمش تو زنجیر نقره ام فعلاً، تا برم بعداً براش یه گارد بخرم.
الان هم برم ببینم می تونم این نقاشیه رو بکشم یا نه. تازه کارت تبریک هم باید درست کنم. مثلاً تولده ها...
پ.ن: نرگس جون عزیزم، جون عمه ات!!! اینو نگی چی بگی.
+
ساعت 1:32، توسط گلابتون |
شنبه 18 فروردین1386
+
ساعت 1:7، توسط گلابتون |
شنبه 11 فروردین1386
گر بدینسان زیست باید پست
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه ی بن بست
گر بدینسان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود، چون کوه
یادگاری جاودانه، بر تراز بی بقای خاک
احمد شاملو

+
ساعت 2:30، توسط گلابتون |
سه شنبه 7 فروردین1386
قاشق را می چرخونم و بعد لیوان قورباغه ایم را به لبم نزدیک می کنم. حوصله ی خوردنش را ندارم. فقط دارم بازی می کنم. داغیش نوک زبانم را می سوزونه. بهونه ی خوبی برای کنار گذاشتنش پیدا کردم! وقت آزادم زیاد شده از وقتی مامان اینا نیستن. ولی حوصله ی رسیدن به کارای خودم را ندارم. همه چیز دست خودمه. آخه تنهام. وقتی یه چیزی برای نهار یا شام درست می کنم خنده ام می گیره. این منم که این طور پیازا را خرد می کنم و برنج را تست می کنم که پخته یا نه و ظرفها را فوری می شورم!؟
وقتم زیاده و نشستم آرشیو خودم و دوستام را نگاه می کنم. بعد فکر می کنم که چقدر شادتر بویم و کم کم نوشته هامون عوض شده و خاکستری شده. چقدر اونوقت ها اتفاقای هیجان انگیزتر می افتاد. هنرستان، دوستام، مدرسه ی جدید و دوستای عجیب غریب اونجام، ایمان، شرکت که کار می کردم، کنکور، دانشگاه، شیطنت های اونجا، کارگاه هامون. همه شون فرتی تموم شدن. قبل از این که مزه شون را خوب احساس کنم ، قورت اش دادم و تموم شد. دنبال یه چیز نو می گردم، یه شور عظیم، یه عشق بزرگ، یه چیزی که تموم نشه، دروغ نباشه، که سفت بغلش کنم و خیالم راحت باشه که کسی نمی تونه از دستم در بیاردش و هیچ وقت تموم نمیشه. دلم می خواد یه کار بزرگ بکنم و مشغول باشم، تا انقدر نشینم و گذشته ام را قرقره کنم و فکر کنم که چقدر قبل ها بهتر بود. دلم می خواد بازم ازاین داستان های چرتم بنویسم وشعر های مسخره ردیف کنم و بهشون بخندم و ازش لذت ببرم.
گلی، تو گفتی از غم ها لذت بردن. این غم نیست که من ازش لذت می برم. گذشته... گذشته چیزیه که من نمی تونم ولش کنم.
هی نصیحتم می کنی که نشین به این گذشته ها فکر کن. دلم نمی خواد. انگیزه ندارم. مثل جنازه ی متحرک شدم. مثل یه کنه که خون زمین را می مکه. با چشمای باز روی تخت می افتم و نمی تونم بدن قفل شده و سردم را تکان بدم. بعد الکی می گم نمی تونم... که ولم کنن و بذارن همینطور کز کنم یه گوشه. ولم نکن. تنهام نذار. من می تونم. مغزم می جوشه و خالی نمی شه. می ترسم یه روز که دور نیست، بترکه از این همه فشار. تو اگه تنهام نذاری دوباره از خواب زمستونی ام پا میشم. صبر کن، پشتم وایسا و کمکم کن. زمستون را دوست دارم، ولی من به دنیا اومدم که جوانه بزنم و سبز بشم. آره. منم اینطوری ام دیگه. تا نوازش آفتابی نباشه، شکوفه نمی دم.
نشستم و با دکمه های کیبورد بازی می کنم و بدون قطع تایپ می کنم. عیب نداره. بذار اینبار اینطور بنویسم و دیگه کاغذ مچاله نکنم.
*
چند بار سعی کردم بی خیال، هرزه، بدجنس و خونسرد بشم. نمی تونم. خمیر منم اینه. آره دلم می خواد خودم را خوب جلوه بدم. دروغ نگفتم. نهایت سعی ام را کردم. دلم نمی خواد تو که کنارم نشستی، الان که با منی حس بدی داشته باشی. از خیلی ها و خیلی کارها خوشم نمیاد، ولی مسخره کردن واقعاً نفرت انگیزه. من بهترین صفت ات را می بینم و بقیه را دور می ریزم. تو برای من همون بهترین صفتی. فریبی در کار نبوده.
+
ساعت 3:2، توسط گلابتون |