تبليغاتX
گلابتون و حوضش

امان از این نوروز

 یکشنبه 20 اسفند1385

امسال عید نداریم... نمی دونم مامان با چه انگیزه ای این عدس ها رو سبز کرد. اینا را که نگاه می کنم خنده ام می گیره که چطور با هم مسابقه گذاشتن و کوتاه بلند سبز شدن. ساقه های نازکشون هروز با نور کج و راست میشن. خوش به حالشون که حداقل زنده ترین و شاد ترین عضو خانواده مان.

***

دلم برای این ماهی سیاه هایی که تو لگن سفید میذارن و می فروشن می سوزه. دقت کردین اکثراً میرن سراغ ماهی های قرمز و ترگل ورگل. کمتری ها از این ماهی های سیاه یا ابلق می خرند. آخه یارووووو! اونم ماهیه دیگه! چرا انقدر نژاد پرستی. خجالت نمی کشی؟! حتماً باید قرمز باشه و وسط تنگ برات دلبری کنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من یادمه از خیلی وقت پیشا، امین ماهی قرمز می خرید و من ماهی سیاه. همیشه ام ماهی اون زودتر می میرد.

هان؟؟؟؟؟ نه! به خدا من کاریش نمی کردم...

***

 چی میشه ما یه سال تبعید نشیم نطنز؟ به خدا یه خطم به اون مسجد جامع ش نمیفته اگه ما نریم اونجا... آخه همه جاشو حفظم. اصلاً من می مونم خونه، درم برای هیچ کس باز نمی کنم. شمام برین خوش بگذرونید. باور کنید تو اون قبرستون به من اصلاً خوش نمی گذره.

***

امسال که می گن عید و نوروز و از این کوفت و زهرمارها من فقط] ...*[ ام میاد. ولمون کنین سر جدتون. این مردم هم دلشون خوشه به خدا! انگار ترقه فرو کردن تو ماتحتشون از بس این ور و اونور می پرن. همه حرص خرید کردن دارن. تو چهره هاشون که نگاه کنی هیچ کدوم اونقدر که باید خوشحال نیستن ها...! فقط چون عیده و «باید» خرید کنند، ولوی خیابون هان. سالهای قبلم که از اومدن عید خوشحال می شدم از این جنگولک بازی ها و خرید و مد و مغازه حوصله ام سر میرفت. من فقط از اومدن بهار خوشحال می شدم، از بارون، از شکوفه، از جوانه، از سفره ی هفت سین. اما امسال نمی تونم بخندم. اصلاً هم بابت این چیزا دلم نمی لرزه. یک عدد آدم گوه شدم که با یه من عسل هم نمیشه فرو دادش!! { البته گوه را در هیچ حالتی نمی تونید تناول کنید. دور از دست اطفال نگهداری شود!!} اصلاً شما بهار رو حس می کنید؟ من که همه اش احساس می کنم داره پائیز میشه. شهر خاکستریه. دود داره. آسمونم گوه گیجه گرفته نمی دونه گرم باشه یا سرد. فقط گاهی یه تفی میندازه تو سرمون که بگه: هی... این بارونه وا... به جون خودم... نزدیک بهاریم آخه.

 

پ.ن: فکر نکنین اینارو گفتم که شما هم بگین آره، عید اَخه و خوشحال نباشیم و این صوبتا. نه والا... فقط گفتم که بدونید نه من و نه خونه مون بهاری نشدیم... بگم که اصلاً احساس تغییر سال ندارم. انگار که امسال با بقیه سالها فرق داره. گفتم که شاید بعضی ها هم حس منو داشته باشن. ااااااااااااااه. اصلاً دلم خواست بنویسم. برو برس به زندگیت جون دادش. زت زیاد...

 

کسی نبود...

 جمعه 18 اسفند1385

 

کاش امشب یکی بود...

امشب که شجاعت حرف زدن را دارم. امشب که جرأت بلند گریه کردن را دارم. کاش امشب یکی بود. یه بغل بزرگ و مهربون. که محکم بهش بچسبم و بدونم که جا نمی مونم، تنها نمی مونم، رها نمی شم. اما باز من و توئیم خدا. خیلی وقته که می دونی دلگیرم. خیلی... گاهی فکر می کنم نشستی اون بالا و بلند بلند به زجر کشیدنم می خندی. اولا می گفتم شاید داری امتحانم می کنی. اما انقدر طولانی شده که حساب روز و ماه و سال از دستم در رفته. توئم که سرگرم کار خودتی و یادت رفته یه گلاب این پائینه.

کاش امشب یکی بود که همه چیزو بهش می گفتم. امشب که دیگه سرریز شدم. یکی که اعتماد داشته باشم بهش. بازم اما کسی نیست. بعد به خودم می گم بهتر... هنوز خودمم و خودم. هنوز کسی نمی دونه. یه شانس دیگه داری که بهتر فکر کنی. تا پشیمون نشی از انتخاب اولین نفر... چشمام درد می کنه، ضعف دارم، سردمه، انگار به جای خون بلورهای ریز یخ زیر پوستم وول میخورن. بی حس شدم. فقط سر انگشتام رو حس می کنم که به کیبورد میخورن. چقدر امشب لاغر و استخوانی شدن. مثل شاخه های خشک شده. ترسناک شدم امشب... با اون چشمای پف کرده و صورت سفید شده ام.

کاش امشب یکی بود که دست میذاشت رو شونه ام میگفت بالاخره تموم میشه. نمی دونم چیکار می کردم، شاید میزدم زیر خنده و می گفتم چی تموم میشه... اما حداقل اون دست روی شونه ام بود. دختر و پسر بودنش مهم نبود. فقط احتیاج به یه ذهن بزرگ داشتم، بزرگتر از من. که بفهمه و شعار تو خالی نده. الان اما فقط منم و یه صفحه ی سفید روبروم. و منم فکر می کنم کاش امشب یکی بود...

 

زخم قدیمی

 سه شنبه 15 اسفند1385

کاش نفهم و بیشعور بودم. کاش میشد کاری بکنم. نمیشه. به کی قسم بخورم که هرچقدرم خودم را جر بدم نمیتونم کاری بکنم. در حد توانائی های من نیست. اصلاً به من ربطی نداره. کاش حداقل می تونستم چشمام را ببندم تا دیگه نبینمش. نبینم که چطور آب میشه و منم باهاش نابود میشم. خسته شدم بس که در را بستم، صدای ضبط را زیاد کردم، تا هیچ کدومشون صدای هق هق ام را نفهمند. بدن ام دردناکه... بذار بمیرم. من نمی تونم زجر کشیدن هیچ کس را تحمل کنم. ازم بر نمیاد. حتی نمی تونم با کسی درموردش حرف بزنم. این نگفتنه که منو نابود میکنه. بعضی چیزها هست که باید برای خودت بمونه.

هرگز به خودت اجازه نده مشکلات کسی را کوچیک جلوه بدی. حالا که نمیشه کمکی بکنی حداقل زخم نزن. زخم نزن

کلافه

 دوشنبه 14 اسفند1385

 

نشستم وبلاگ ها رو آف لاین می خونم. اونایی که دوست دارم. کلافه ام. پیش خودم فکر می کنم چه خوب می شد همین فردا می رفتم کله ام را ماشین می کردم، از بس که این موهام بلند شده و پف دار و فر خورده ریخته دور گردنم.انقدر که گرمم میشه. و فکر می کنم هیچ وقت انقدر بلند نبودند. همیشه کوتاه بودند و سبک. بچه ها تو کلاس برام سوت می زدند که اون پسره کیه ته کلاس نشسته............... یه کشش عجیب احساس می کنم برای دختر بودن. چیزی که تا حالا نبودم. الانم که فکر می کنم نمی فهمم. نه دختر بودم و نه پسر. هیچ وقت هم با این قضیه مشکلی نداشتم. فکر کنم از وقتی با شبنم دوست شدم دارم تبدیل می شم به یه دختر. عجیبه شبی... من دو سوم عقاید تورو قبول ندارم، درست مثل تو که منو قبول نداری. ولی اون یک سوم داره منو عوض میکنه. چیزایی که تو وجودت دیدم و دوست داشتم.

کلافه ام. بی اختیار ولوم اسپیکر را تا ته باز می کنم.show must go on ....احساس می کنم دلم می خواد داد بزنم. بدون کینه. فقط دلم می خواد محکم و بلند و طولانی داد بزنم. برنامه ی زندگیم بهم ریخته. این چند روزه انقدر با این کامپیوتر ور رفتم که وقتی میام دوباره روشنش کنم احساس عذاب وجدان می کنم. حالم از این درخت سبز روی دسکتاپ هم بهم میخوره. می خوام کارام را شروع کنم ولی فعلاً مانع زیاد سر راهمه. هی یه چیزی پیش میاد نمی تونم کاری بکنم. می خوام بشینم کاردانی به کارشناسی را بخونم، ولی استارت کارم زده نمیشه. دلم می خواد میراث قبول شم، اونموقع می تونم واحد کم بردارم و همزمان کار هم بکنم..... هیربد میگه: هی کش بدی دیگه؟! میگم: انگار نمی خوام از این دوره جدا بشم... بعد انگار یکی بزنه تو گوشم و داد بزنه احمق بین این همه آدم درسخون تو میراث قبول شی..؟!! اونوقت از فکر کردن به کنکور شونه هام میگیره و عصبی میشم. از دوبار تجربه رد شدن تو آزمون عملی حرصم می گیره. که چرا نرفتم کلاس ثبت نام کنم، من که می دونستم خیلی وقته طراحی نکردم، می دونستم اجرا چقدر مهمه و برای هیچ کس مهم نیست که من چقدر فکر تو مغزم دارم که از اجراش ناتوانم. اه....... خفه شو دیگه. نشسته یکبند چس ناله می کنه. عرضه داری الان یه کاری بکن. الان که یه عالمه راه روبروته. اگر یه راه بسته ست برو یه سمت دیگه. ریدم به این موقعیت انی...

احتیاج به یه دوش آب سرد دارم، انگار فصل گرما از الان برای من شروع شده. این چندروزه به اندازه ی یه سد کرج آب رو سر خودم خالی کردم. انگار تمیز نمی شم...خنک نمی شم... راحت نمی شم

 

الویس

 شنبه 12 اسفند1385

 

فکر کنم ترجمه ام یکم اشکال داره. اونی که انگلیسی اش فوله یه کمکی برسونه 

 

IN THE GHETTO

 

As the snow flies

On a cold and gray Chicago morning

A poor little baby child is born

In the ghetto

And his mama cries

because if there's one thing that she don't need

it's another hungry mouth to feed

In the ghetto

(In the ghetto)

همان وقت که دانه های برف پرواز می کردند، در یک صبح سرد و خاکستری در شیکاگو

یک نوزاد کوچک بیچاره متولد شد.

در محله ی یهودی ها

و مادرش گریه کرد، چون اگر چیزی باشد که او محتاجش نباشد

آن یک دهن گرسنه ی دیگر برای سیر کردن ست!

در محله ی یهودی ها

People, don't you understand

this child needs a helping hand

or he'll grow  to be an angry young man some day

now take a look at you and me

are we too blind to see

or do we simply turn our heads

and look the other way

مردم، آیا شما نمی فهمید؟

این بچه محتاج یک دست یاری رسان ست

وگرنه یک روز، وقتی اون بزرگ شد، تبدیل میشود به یک مرد جوان عصبانی

حالا یک نگاه به من و خودت بنداز

آیا ما کوریم؟

یا اینکه می توانیم به راحتی سرمان را برگردانیم

و به یک جای دیگر نگاه کنیم

Well the world turns

and a hungry little boy with a runny nose

plays in the street as the cold wind blows

In the ghetto

(In the ghetto)

خب، دنیا می چرخد (زمان پیش میره)

و یک پسر گرسنه ی کوچک، با دماغ آویزان

وقتی باد سردی می وزد، در خیابان بازی می کند

در محله ی یهودی ها

And his hunger burns

so he starts to roam the streets at night

and he learns how to steal

and he learns how to fight

In the ghetto

(In the ghetto)

و گرسنگی سوزان او ...

بنابراین او شروع می کند به پرسه ی شبانه در خیابان ها

و یاد می گیرد چطور دزدی کند

و یاد می گیرد چطور دعوا کند و بجنگد

در محله ی یهودی ها

Then one night in desperation

the young man breaks away

He buys a gun, steals a car

tries to run, but he don't get far

And his mama cries

سپس یک شب در اوج ناامیدی

مرد جوان از هم می پاشد و خرد می شود

یک اسلحه می خرد،  یک ماشین می دزدد

سعی می کند فرار کند، ولی نمی تواند زیاد دور شود

و مادرش گریه می کند

As a crowd gathers 'round an angry young man

face down on the street with a gun in his hand

In the ghetto

(In the ghetto)

همان وقتی که مردم دور یک مرد جوان عصبانی جمع میشوند

لعنت به خیابان و اسلحه ی میان دستهایش

در محله ی یهودی ها

And as her young man dies,

on a cold and gray Chicago morning

another little baby child is born

In the ghetto

(In the ghetto)

And his mama cries

In the Ghetto

 و وقتی مرد جوان اش میمیرد

در یک صبح سرد و خاکستری در شیکاگو

یک نوزاد کوچک دیگر متولد می شود

در محله ی یهودی ها

در محله ی یهودی ها

و مادرش گریه می کند

در محله ی یهودی ها....

 (ELVIS PRESLEY)