سه شنبه 24 بهمن1385
یه جایی خوندم «تنبلی و به علاقه گی به زندگی و محیط اطراف می تونه نشان دهنده ی افسردگی فرد باشه.» فک کنم یکم افسرده باشم ولی این رو طبیعی می دونم. الان کمتر کسی هست که از نظر روحی کاملاً سالم باشه. ولی دلم نمی خواد تنبلی مو ربط بدم به افسردگی. اونجوری احساس می کنم دارم سر خودم شیره می مالم. الان خوشحالم، یعنی حداقلش اینه که هیچ چیز ناراحت کننده ای دورم نیست. فقط باز دوباره اون سیخونکه رو گم کردم. احساس می کنم مغزم مثل کشمش خشکیده! از الان عزا گرفتم برای پروژه هه. یه زری زدم، خودم توش موندم. یکی نیست بگه آخه زنیکه... تو که سه ساله از اون مخ آکبندت کار نکشیدی این چه موضوعی یه برای پروژه برداشتی. حالا چه طرح گرافیکی بزنم که بشه با چوب اجراش کرد!!! فکر کنم تمام کارهام پیکره بشه. اونوقت بهم میگن خانوم چرا از اول نگفتی پروژه ات پیکره ی چوبیه! کاش حداقل اینجوری بشه. چند روزه بی خیال اون کوزه هه که داشتم رنگ می کردم شدم و نشستم یه دونه میزنم تو سر خودم و یه دونه تو سر این برگه هام تا شاید یه طرح درست حسابی از توی این خط خطی ها در بیارم که زهی خیال باطل. یا پاره شون می کنم و یا پاک می کنم. داره باورم میشه که من هیچوقت تو هنرستان درس نخوندم و تاحالا دستم به مداد و تخته شاسی نخورده. آخه گوه بگیرن اون مغزتو، یعنی تو عرضه نداری یه طرح ساده بزنی؟! حالا جالبی پروژه هه اینه که رساله ام موضوعش فرق داره ــ مرمت نقاشی های لاکی ــ و یه غلطی هم باید برای اون بکنم. تا ببینیم این جناب امیریه کی زنگ میزنه ما بریم به کارمون برسیم.
خسته شدم بابا! پاشیم بریم یه وری. حوصله ام سر رفت بس که تو خونه موندم. برنامه بریزین بریم نمایشگاه. یه دونه نمایشگاه نقاشی با روش سوخت روی چوب تو رضا عباسی هست بریم اونو بی بینیم! هوی شبی. با توام ها! هی فرت و فورت میره پیش این اره سازان و لطفی...
حرفم تموم شد. تا تخلیه بار بعدی خدافظ...!
ماهی اضافه: به جون خودم من تصمیم گرفته بودم برم کارامو تو دانوشگاه تموم کنم. در کارگاه رو باز نمی کونن بد مصبا. انگار از آجرای کارگاه کم میشه که این یادگاری توله سگ نمیذاره بریم توش کار کنیم. اون از ترم قبل که به خاطر اینکه حالش بد میشد نمی ذاشت سوسیس تو بوفه سرخ کنیم، اینم از الانش. آخر سر طی یه عملیات انتحاری نارنجک می بندم به خودم و وقتی داره تو دفترش پاچه ی یکی از استادا یا دانشجوها را می گیره، منهدم اش می کنم.
+
ساعت 23:48، توسط گلابتون |
پنجشنبه 19 بهمن1385
هاها! خوش صحبت! نه نیستم. نه خوش صحبتم، نه خوش برخورد. من فقط بلدم بنویسم. اونم دیگه تموم شده. دیگه حتی بلد نیستم بنویسم. مثل جنازه دراز کشیدم اینجا و خودم را لجن مال می کنم. تو چه می فهمی؟! فقط حرف می زنی. کاری که خوب توش واردی. ولی من نه. من حتی نمی تونم با نزدیکترین کس ام حرف بزنم. فقط جیغ می کشم و دست و پا می زنم که شاید این کیسه سیاهی که توش گیر کردم و پاره کنم و بیرون بیام. که فقط نفس بکشم. خودمو تو اتاقم حبس کردم. اینجا می دونم همه چیز مال منه و هیچ کس نیست که نظرشو تحمیل کنه. تو بگو ترسو... نظر تو چه اهمیتی داره. هیچی نمی دونی و فقط روده درازی می کنی. من خسته ام. می خوام حرف نزنم. می خوام یه مدت فقط گوش بدم. می خوام ادای آدمای مهربون و حرف گوش کن را در بیارم. چی میشه. دیگه حوصله لجبازی ندارم... یه استراحت کوچیک برای من.
+
ساعت 13:26، توسط گلابتون |
یکشنبه 15 بهمن1385
روزهایی ست
آغوش باز می کنم
صورت به صورت زمین سرد
و نوازشی ست
خنک و آرامش بخش
مرهم دردی شعله ور
که زبانه کشان بالا می آید
گاه بوسه ای ست
بر سینه ای ملتهب و تپنده
که موج می دهد
دریا را
چشم را
**
درد من، برای من نیست
منی که غرق در آنم
می تـــــــرسم
دیشب خواب دیدم ندانسته
مانده ای
رفتــــــی
درد من از جهالت ست
از جبر
هردم که چنگال گشود،
و چه تنها و بی پناهم آن زمان
دست دروغ دوستی تان
باری ست سنگین بر شانه ام
زمین می گذارم اش
قصد من، ماندن نیست
همچنان غرق باش
من تنها سفر می کنم...
پ.ن: جمله ها هیچ ربطی به هم ندارن، سکته داره، فقط خودم می فهمم چی نوشتم، ولی دوستش دارم. بقیه ش مهم نیست
+
ساعت 0:47، توسط گلابتون |
جمعه 13 بهمن1385
دلم می خواد جیغ بکشم. انقدر که صدام بگیره. دلم می خواد بغضم بترکه و این بار با صدای بلند هق هق کنم. دلم می خواد همه رو بزنم، محکم و با تمام زورم. قلبم درد می کنه. نفسم بالا نمیاد. ولم کن. من از ضعف متنفرم. ضعفی که از تیره ی پشتم پائین میاد و پخش میشه. ولم کن. برای تو هیچ فرقی نمی کنه. هیچ چیز عوض نمیشه. اما برای من خیلی فرق می کنه. این احساس ضعف لجنم میره و دوباره غرورم رو دارم. غروری که تاحالا سرپا نگه م داشته. می ترسم، می ترسم، می تـــــــــــرسم...
دیگه از آهنگ های قدیمی که حس های تکراری ام رو برگردونه بیزارم. دلم می خواد زیر پتوم قایم شم و دیگه بیرون نیام. غرورم رو پس بده. غرورم رو پس بده عوضی...
+
ساعت 0:46، توسط گلابتون |
پنجشنبه 12 بهمن1385
این بار شاید
خسته تر از قبل
لبهایم را که بستم
خوابیدم...
یخ زدم
فرو رفتم
فراموش شدم
خاک شدم
و
جوانه زدم
رشد کردم
درخت شدم
و شکوفه هایم را
به بادی سپردم
که هرروز از بام خانه تان می گذرد
تا این بار شاید
بی هیچ توقعی
عطرشان را نفس بکشی
و به یاد بیاوری روزی را که بودم
روزی را که هستم...

+
ساعت 0:4، توسط گلابتون |