دوشنبه 25 دی1385
غرق شدم. کثیف شدم. تنها شدم.
صبر ندارم. آرامش ندارم. دوست ندارم.
می چرخم به عشق اینکه دامنم چین بخوره و بالا بیاد. بچرخه و من پرواز کنم. بچه که بودم سرم گیج نمی رفت. الان میره. الان من فرش اتاق میشم و سقفه که می چرخه. به تلافی روزهایی که من سواره بودم. داستانی ندارم که بنویسم. مغزم تو خواب زمستونی گیر کرده. از چی بنویسم. از هر روزم که تو این اتاق دراز می کشم و به در و دیوار نگاه می کنم. گلاب بلند شو. یه تکونی به خودت بده. تنبل شدیا! شاید... آخه تنبلی تو انجام چه کاری؟! کاری وجود نداره. خب کار رو باید خودت به وجود بیاری! درباره ی چی؟ هرچی دوست داری؟ کاری که من دوست دارم؟...من چی دوست دارم؟ هیچی ... نمی دونم. یعنی چی که نمی دونی. مگه میشه؟! تو نقاشی کردن رو دوست داری، کنده کاری دوست داری، شعر، کتاب، فیلم، موزیک... ولی هیچکدوم برام هیجان نمیاره.اون موتور محرک. هیچی سرشوق ام نمیاره. فقط می خوام بخوابم. که دوباره خواب اون خونه رو ببینم. خواب آقاجون با عصاش. خواب درختهای خرمالو مون. یا خواب بادبادک هایی که هیچ وقت نخش را به دستم ندادند. تنهایی تو دلم یه چاله ی بزرگ کنده که با این دوستی های آبکی که بر حسب موقعیت بوجود میاد پر نمیشه. انقدر گود و عمیق شده که دیگه هیچی هم ازش بیرون نمیاد. نفرت انگیز شدم. همه رو اذیت می کنم. این اشکها رو از کجا میاری؟ که تند تند و قلمبه قلمبه از چشمات می ریزند. شاید گریه می کنم که خودم را راضی کنم. تا سر خودم شیره بمالم. فکر کنم تنها وقتی که احساس کردم یکی بهم احتیاج داره و وجودم براش لازمه، وقتی بود که گربه ام پرید بغلم. یه موجو کوچولوی خاکستری. یه گربه!
+
ساعت 1:59، توسط گلابتون |
شنبه 16 دی1385
مثل خیلی از شب ها بی خوابی زده بود به سرم و هی بیخود شونه به شونه می شدم. بدیش اینه که این وقتا یه فکر میوفته تو سرت و بیشتر ذهنت را فعال میکنه. اونوقته که اگر خسته شده باشی هم خوابت نمیبره. شب روشنی بود. تو اتاق قدم میزدم و دوباره دراز می میکشیدم. فایده نداشت... خوابم نمی برد.
پتو را تا گردنم کشیدم بالا و به اتفاقات اون روز فکر کردم. به بحث و جدل هایی که کردم. از همه ی حرفهام ناراحت بودم. از حرفهایی که بهشون اعتقاد نداشتم و برای آزار دادن دیگران ازش استفاده کردم. از احمقهایی که دورم رو گرفته بودن هم عصبانی بودم.از این که هرچی براشون حرف میزدم، نمی فهمیدن. نمی فهمیدم از کدوم دوست داشتن حرف می زنن... نمی فهمیدم چرا برچسب حق نشناسی بهم می زنن. چه چیزی بهم هدیه کردن که حالا می خوان ازم پس بگیرن. نمی فهمیدم کدوم یکی از کارهایی که اسم می برن محبته. تو همون فکر کردن ها یه چیزی را فهمیدم. این که من معنی دوست داشتن دیگران را نمی فهمم، چون خودم را دوست ندارم. آره، من از خودم بیزارم. هرکاری هم که انجام میدم برای مخفی کردن این منه که باعث خجالتم نشه. نمی تونم خودم را همین جور که هستم بپذیرم. کور بودم. نمی فهمیدم که تمام کارایی که دیگران برام انجام میدن برای اینه که من براشون مهم ام. همه رو میذاشتم به حساب دروغ و کلک و وظیفه. می خندیدم... تو دلم می گفتم: خیال می کنی گول حرفات رو می خورم احمق. به همه همین را می گفتم و دل ام می خندیدم. خودم را کشیدم کنار. در اتاق را بستم... به جای لبخند زدن، بی تفاوت نگاه کردم. دیگه ضربان قلبم را هم باور نداشتم... همه را توهم می دونستم و دروغ. آره من کسی ام که حالش از خودش بهم می خوره. اما فهمیدن اش، اونم اون موقع چه مشکلی را برام حل میکنه. من خیلی وقته که عادت کردم به همه چیز پشت پا بزنم و غرور کوفتیم از همه چیز برام مهمتر باشه. نمی تونم صبح ها از خواب بلند شم و جوری لبخند بزنم که انگار اون دختر آشغال دیشبی مرده. تمام چیزهایی که از خودم می فهمم فقط یه عامل ناراحت کننده ی دیگه به زندگیم اضافه میکنه. اینکه من بدونم به خاطر نفرت از خودم با خیلی ها بد برخورد کردم باعث نمیشه خودم را دوست داشته باشم. فقط باعث میشه که بیشتر از خودم بدم بیاد.
این چندروزه همش دارم سعی می کنم این اخلاق انیم را بذارم کنار. زیاد موفق نبودم. اون قدرهام خوش برخورد نشدم که همه بفهمن تغییری تو من بوجود اومده. ولی دارم سعی خودم رو می کنم. سعی می کنم از این به بعد انقدر تلخ نباشم و مثل سگ پاچه ی همه رو نگیرم. حالا دوست داشتن خودم را بی خیال می شم. ولی سعی می کنم دیگران را بیشتر از قبل دوست داشته باشم. موفق باشم!
گلاب
+
ساعت 0:44، توسط گلابتون |
یکشنبه 10 دی1385
من یه سایه دارم
برخلاف خودم، لاغر و بلند
وقتی با هم دوست باشیم
روش را به سمت من می کنه
کف پاش را می چسبونه به کف پام
و با من قدم می زنه
اگر قهر باشیم
پشت ام راه میره و
هر بار که به پشت نگاه می کنم
اونم به پشت اش نگاه می کنه
انگار نه انگار که منو دیده باشه
من و سایه ام همدیگه رو خیلی دوست داریم
چون چه قهر باشم و چه آشتی
کنار هم می ایستیم
با هم قدم می زنیم
و می دونیم که همیشه
یکی هست که کنارت باشه
پ.ن( بعد از پست):این یه شعر نیست، فکر کنم خودتون هم متوجه هستین. این فقط سرخوردن یه سری کلمه است که تو ذهنم جاخوش کرده بود. پس طرز تایپ کردنم گولتون نزنه...
+
ساعت 0:3، توسط گلابتون |
شنبه 9 دی1385
من چیز خاصی برای اعتراف ندارم. زندگی من همینه که دیگران می بینند. ولی چون از این بازی خوشم اومد و هیربد هم دعوتمون کرد، منم اعترافنامه می نویسم. باشد که درس عبرتی باشه برای شما!
1ـ بچگی من همه اش تو بی خیالی و بدون مشکل گذشت. چیزی برای تعریف ندارم. جز این که گاهی لواشک هایی که مادربزرگم درست می کرد را با زینب کش می رفتیم، تاب ام را می بستم به در حیاط و نوبتی بچه های کوچه را سوار می کردم، بچه گربه ام را بغل می کردم و دنبال بچه هایی می کردم که از گربه می ترسیدن، تو کوچه ها دوچرخه سواری می کردم و وقتی می افتادم زمین با تمام قدرت گریه می کردم... تازه من رکورد دار گریه تو مراسم تولد هم هستم. تو هر سال تولدم یه عکس در حال زر زر کردن دارم.
2 ـ تو یازده سالگی عاشق پسر همسایه مون شدم و برای اینکه بیشتر ببینم اش با خواهرش که خیلی ازم کوچیک تر بود رفیق شدم.

3 ـ راهنمایی که بودم دوستم نمی دونم کجای دلش درد می کرد و دکتر بهش گفته باهاش مراعات کنه قرار بود ضربه ای به شکمش نخوره. از اونجایی که خودم خیلی خالی بند بودم خیال کردم طرف داره خالی می بنده. گفت مواظب باش دستت رو اینطوری میاری نخوره به من. گفتم چه جوری؟! اینطوری؟ و آروم یه ضربه به شکمش زدم و دوستم از همونجا راهی بیمارستان شد!!!
4 ـ سال سوم دبیرستان با چند تا از بچه پرروهای مدرسه دعوام شد و کار به کتک کاری کشید. تو اون هاگیر واگیر بچه ها که داشتن ما رو از هم جدا می کردن، در یه حرکت خفن زدم چشم یکیشون را ناکار کردم
و چون دوستم داشت مارو جدا می کرد طرف خیال کرد اون زده تو چشمش بنابراین تو یه حرکت انتقام جویانه با مشت زد تو عینکش و کج اش کرد. وقتی هم بردنمون تو دفتر شیرین اعتراض می کرد که من که داشتم جداتون می کردم ببین چه بلایی سر عینکم آوردی و یارو هم چون پای چشمش خیلی ناجور زخم و زیلی شده بود گفت تو چطور زدی تو چشم من و من هم اون دور برها داشتم سوت می زدم...( عجب نامردی بودم ها) یکی دیگه از دوستهام هم که رفته بود مثلاً بزنه تو گوش این دختره جو گیر شده بود یه چک هم زده بود تو صورت ناظم مون و زود متواری شده بود!
سر این جریان من جلو مدیر و ناظم هم وایسادم که عمراً من از این دوتا بچه پررو معذرت خواهی کنم. آخر سرم اونا معذرت خواهی کردن و من قضیه رو یه جوری پیچوندم...!
5 ـ تو عمرم به اندازه ی این دو ترم انقدر فحش ناموسی و چاله میدونی نداده بودم. جوری شده که تو خونه که با امین بحث می کنیم می خوام یه دونه از اون آبدارهاشو نثارش کنم و یهو یادم میاد که بابا این داداشمه...

کسی را دعوت نمی کنم. برید بمونین تو خماریش
+
ساعت 16:31، توسط گلابتون |
یکشنبه 3 دی1385
وای خدا! امیدوارم که هیچ کدومتون فکر نکنید منظور من یه عشقه، که من صد سال برای این چیزا زر زر نمی کنم و به هیچ جام هم حساب نمیارم. نظر من کلی بود. بازم میگم معنی اشک هام را نمی فهمند، یعنی احتیاج به دیلماج دارن
و باید دلیل ناراحتی را همیشه توضیح داد. بابا اون مخ آکبند را یه کم به کار بنداز پخمه... همه چیز را که نباید توضیح داد.
+
ساعت 23:4، توسط گلابتون |