تبليغاتX
گلابتون و حوضش

شعر

 دوشنبه 27 آذر1385

"I Cry"

You said goodbye
I fell apart
I fell from all we had
To I never knew
I needed you so bad

You need to let things go
I know, you told me so
I've been through hell
To break the spell

Why did I ever let you slip away
Can't stand another day without you
Without the feeling
I once knew

I cry silently
I cry inside of me
I cry hopelessly
Cause I know I'll never breathe your love again
I cry
Cause you're not here with me
I cry
Cause I'm lonely as can be
I cry hopelessly
Cause I know I'll never breathe your love again

If you could see me now
You would know just how
How hard I try
Not to wonder why

I wish I could believe in something new
Oh please somebody tell me it's not true (oh girl)
I'll never be over you

Why did I ever let you slip away
Can't stand another day without you
Without the feeling
I once knew

I cry silently
I cry inside of me
I cry hopelessly
Cause I know I'll never breathe your love again
I cry
Cause you're not here with me
I cry
Cause I'm lonely as can be
I cry hopelessly
Cause I know I'll never breathe your love again

If I could have you back tomorrow
If I could lose the pain and sorrow
I would do just anything
To make you see
You still love me

I cry silently
I cry inside of me
I cry hopelessly
Cause I know I'll never breathe your love again
I cry
Cause you're not here with me
I cry
Cause I'm lonely as can be
I cry hopelessly
Cause I know I'll never breathe your love again

 

 شنبه 25 آذر1385
 

چیه؟؟؟ خب ناراحتم دیگه! مگه قراره همیشه نیشم تا بناگوشم باز باشه؟

 جمعه 24 آذر1385

تو را به بازی عشق چه کار...

که خود بازیچه ی رنگ ها و نقش هایی

و هنوز مسحور و اسیر چرخش دیوانه وار زندگی

...

مواظب باش زیاد دور خودت نچرخی، راست ایستادنِ بعدش خیلی هنر می خواد! (گلاب حوضستانی)

هی هی...

 جمعه 24 آذر1385

 

 سلام، سلام...

این چندروز انقدر تولد بازی بود که نگو... پنجشنبه تولد عمه ام بود. ما هرسال می ریم خونشون ولی پارسال یه کیک خریدیم و یهویی پریدیم جلوش و عمه ام کلی ذوق کرد. گویا شوهرعمه ام خیلی از این جریان خوشش اومده بود، بنابراین تصمیم گرفت عمه را سورپریز کنه. خلاصه اینکه شروع کردن با مامان برنامه ریزی کردن و نقشه کشیدن. مامان به همه زنگ زد گفت برنامه اینه. خرید ها همه خونه ی ما بود قرار شد مامان به اندازه بقیه برنج درست کنه. کیک را هم سفارش دادند. چهارشنبه عمه ما را دعوت کرد و گفت بقیه را برای اینکه تو زحمت نیفتن و کادو نگیرن دعوت نمیکنه. ما هم از خدا خواسته گفتیم دیگه اصلاً شک نمیکنه!!

خلاصه پنجشنبه همه با هم رفتیم دم خونشون و شوهر عمه ام اومد پائین و کیک را ورداشتیم رفتیم بالا.خیلی بودیم... عمو پرویز و جواد و ابی و بنفشه و سمیه و ناهید و من و امین و مامان اینا و مامان جون و رضا و رادین !! فشفشه ها رو روشن کردیم و در زدیم. تا عمه درو باز کرد شروع کردیم به تولدت مبارک خوندن و جیغ و سوت و دست و بوس بوس، بغل بغل و رقص و از این صحبتا. بیچاره عمه ام تا مارو دید بغضش ترکید و شروع کرد به گریه کردن. ما هم کلی ذوق کرده بویم که تونستیم سورپریزش کنیم(چون این برنامه های مارو معمولاً یکی لو میده!!). خلاصه خیلی خوش گذشت. امروزم که تولد زینب بود و کلی ام اونجا رقصیدیم. یکشنبه ام تولد مامانه. واییییییییییییییییییی...! من ورشکست شدم.

 

97

 یکشنبه 19 آذر1385
 

شماره ۹۷ همشهری جوان را شدیداْ پیشنهاد می کنم. ویژه کارتون های بچگی ما... یاد بچگی افتادن هم کیفی داره ها...