یکشنبه 30 مهر1385
وداع
سکوت صدای گامهایم را باز پس می دهد
با شب خلوت به خانه می روم
گله ای کوچک از سگها بر لاشه ی سیاه خیابان می دوند
خلوت شب آنها را دنبال می کند،
و سکوت نجوای گام هاشان را می شوید.
من او را به جای همه برمی گزینم،
و او می داند که من راست می گویم
او همه را به جای من برمی گزیند،
و من می دانم که همه دروغ می گویند
چه میترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنـــگدل برگزیننده ی دروغها
صدای گامهای سکوت را می شنوم
خلوت ها از با همی ِسگها به دروغ و درندگی ــ بهترند
سکوت گریه کرد دیشب
سکوت به خانه ام آمد،
سکوت سرزنشم داد،
و سکوت ساکت ماند سرانجام.
***
چشمان را اشک پرکرده است.
مهدی اخوان ثالث
+
ساعت 1:18، توسط گلابتون |
چهارشنبه 26 مهر1385
خط کوچیک وایساده بالای صفحه و هی روشن خاموش میشه. منم فقط دکمه های کیبورد را با انگشتام نوازش می کنم. وقتی خط کوچیک را می بینم که چشمک میزنه و بالای صفحه خالی منتظر منه، مغزم خالی میشه. انگار نه انگار تا همین الان کلی حرف تو ذهنم بود. فقط کلی تصویر از جلوی چشمم رد میشه. انگار ذهن منم ابری شده. ابرای سیاهی که هیچوقت نمیبارند و فقط گاه گاهی از جلوی چشمهام رد میشن و منو تو حسرت قطره های کوچیک خنک شون باقی می گذارند. عیب نداره من به باران آسمان بالای سرم هم قانعم. همان جا زیر رگبار تندش وایسادم، راه رفتم، الاکلنگ سواری کردم... دستهام را محکم به تاب حلقه می کنم و سرم را از پشت آویزون می کنم. قشنگ می شد اگه دنیا همیشه اینجور وارونه بود. از بالای سرت کلی درخت آویزون بود و زیر پات آسمون بود. بالای الاکلنگ دستهامون را باز می کنیم و خومون را رها می کنیم تا همه صدای خنده هامون را بشنون و بعد خاله خان باجی های روی صندلی های پارک و حتی دوست خودمون خیال کنند که ما الکی خوشیم. آخ که چه ساده است... آسمان تیره و ابری به زمین چسبیده و من خودم را تو آغوشش رها می کنم و تا دیگه منی نباشه و فقط ابر باشه و بارون و بوی خاک و علف خیس خورده... آخ که دنیات چه کوچیکه...
ماژیک را روی تخته بازی میدم و نقاشی می کشم و با بچه ها می خندم تا یادم بیاد یه وقتی تو مدرسه با گچهای رنگی برای خودم بال کشیدیم با یه حلقه ی نورانی بالای سرم، و من توی عکسم فرشته هستم برای ابد، یه فرشته با بالهای گچی.حالا فکر می کنم که چقدر اونموقع ها خوش بخت تر بودیم... دنیا سیاهی هاشو را نشونم نداده بود.
ساعت نزدیک هشته. بابا گفت میاد دنبالم. منم ایستادم کنار در و آخرین همکلاسی ام را از جلوی در بسته ی دانشگاه و چراغ کم نور توی کوچه بدرقه می کنم. گربه کوچولوی دانشگاه یه گوشه کز کرده و مثل یه جنین کوچولو خوابیده. تاحالا ندیده بودم گربه تو یه جای سرباز بخوابه. نشسته که بودم روی لبه باغچه اومد جلوم نشست، انگار شناخته بود همونی ام که هی نازش می کنه. فکر کنم گشنه اش بود.چیزی تو کیفم نبود. یکم با چشمای خوشگلش نگاهم کرد و بعد رفت همون جایی که گفتم ــ کنج یکی از دیوارهای دانشگاه ــ خوابید. دلم گرفت انقدر. آخه آدم دلش برای تنهایی یه گربه می گیره...؟!!!! فکر کردم که نکنه تا صبح از سرما یخ بزنه. کوچه خلوته. نزدیکی های هشته. لبه جدول راه میرم و به چاله آب نگاه میکنم. چراغ ماشین بابا می افته تو کوچه. یه ماشین داره دنده عقب میره سمت جوب. سلام میدم و سوار میشم. از تو آینه بغل می بینم که راننده ماشین را می اندازه تو جوب و لاستیکش گیر می کنه. میگم کاش می رفتیم کمکش می کردیم. میگه تنهایی نمیشه باید چند نفر باشیم. راه می افتیم. منطقی بود. یارو دستش را گذاشته رو پیشونیش و همون جا تنها بالای سر ماشن ایستاده. کوچه خلوت خلوت بود. دور میزنیم و دور میشیم.
+
ساعت 1:41، توسط گلابتون |
یکشنبه 23 مهر1385
خطرناک ترین و تو خالی ترین پسرها، پسرهای زبان باز اند. حالا هی وایسا اونجا و لاس خشکه بزن... از من گفتن بود!
+
ساعت 23:49، توسط گلابتون |
شنبه 22 مهر1385
این سایت سازمان سنجش دهن ما رو سرویس کرد...


+
ساعت 14:7، توسط گلابتون |
پنجشنبه 20 مهر1385
باورت دارم.با تمام وجودم. اصلاً هم ربطی به این نداره که تو چه خانواده ای به دنیا اومدم و رشد کردم. ولی از وقتی خودم را شناختم تو اینجا، تو قلبم بودی.گاهی شک می کردم و به خودم می گفتم تو ترسویی و فقط از ترس اینکه مبادا این حرفها راست باشه و عذابی در کار باشه، سعی می کنی آدم خوبی باشی. ولی بعد که فکر می کنم می بینم درسته که من ترسو هستم ولی هیچوقت از تو نترسیدم. ترسیدم از اینکه کارهایی که تو خلوت خودم می دونم اشتباهه را به من نشون بدی و بگی«حالا بازم خیال می کنی که پاکی و هیچ اشتباهی ازت سر نزده». آره... من از اینه که خیلی می ترسم. ولی از تو، نه... من از تو نمی ترسم.
چطور ازت بترسم. تو بهترین دوستم هستی. تنها کسی که دوستش دارم. کسی که هروقت باهاش حرف زدم منو بی جواب نگذاشته. بذار دیگران خیال کنند من عامی و امل ام. اما من به داشتنت افتخار می کنم. من بهت معتادم.بذار خیال کنند که من کوچیکم و نمی تونم برای خودم فلسفه زندگی داشته باشم. بذار خیال کنند انقدر بزرگ و فهمیده اند که احتیاجی بهت ندارند. نمی فهمند... نمی فهمند که جهل واقعی غره شدن به عقل ناقصیه که مجبورت می کنه چیزهایی را تجربه کنی که قبلاً تجربه شده و شکست خورده. ولی می دونم که این دور، دور باطله. اونا دارن دور خودشون می چرخند. این توهم جلور رفتن و بالا رفتنه، نه خودش. منم هیچوقت رو به بالا حرکت نکردم. ولی همیشه اینا رو تو دلم زمزمه می کنم تا دست و پا زدنی باشه برای بیشتر فرو نرفتن تو کثافتی که تا خرخره توش گیر کردم. خدا. من دوست دارم. چرا همیشه باید یه اتفاقی بیفته تا بتونم بدون تعارف این حرفها رو بزنم. از خودم شرمنده ام. تو هم می دونی که واقعاً شرمنده ام. وقتی کم سن تر بودم انقدر به خودم مغرور می شدم وقتی می دیدم که هر دعای خوبی که برای دیگران می کردم زود براورده می شد. خودم هم باورم شده بود که آدم خاصی هستم. گذاشتی فرو برم که بهم بفهمونی هیچی نیستم...؟! باشه. قبول می کنم. با تمام وجود قبول می کنم. فقط منو به حال خودم نذار. من آدمی نیستم که تنها دوام بیارم. ولم نکن. فقط تورو دارم و به اندازه ی خودت هم دوست دارم.
+
ساعت 1:3، توسط گلابتون |