دوشنبه 30 مرداد1385
اتاقی که فکر می کردم قراره سبز بشه، نارنجی شد...! یه کاغذ دیواری نارنجی با یه حاشیه تقریباً همرنگ. پذیرائی را هم من انتخاب کردم، کرم استخوانی .
امین می خواست کاغذ دیواریش آبی باشه ولی کاغذ دیواری سبزی را که من انتخاب کرده بودم را زد. این چندوقته همش در و پنجره ها را رنگ زدیم. دیوار کمد دیواریم که روش کنده کاری شده بود! را بتونه کردم. توشم رنگ پلاستیک زدم.
حیاط خونه جنوبیه و اتاق خواب ها طرف حیاطه. یه تراس سرتاسری هم جلوی اتاق خواب هاست. توی حیاط دو تا درخت انگوره که تا پشت بوم رفته و بابا از الان نقشه ی کوتاه کردنش را تا دم تراس کشیده. یه درخت انجیر، یه درخت خرمالو و چندتا درخت خشک شده و درختچه های مختلف. توی پارکینگ دوتا جای تاب داره، یکی بزرگ و یکی کوچیک. وقتی اسباب آوردیم می تونم یه دل سیر دوچرخه سواری هم بکنم. اقلاً جای دور زدن و چرخیدن ای هست.
شاید جمعه اسباب بکشیم.
***
طبق معمول امسال هم مجاز شدم. انتخاب رشته هم کردم.نامردها همه ی کاردانی ها رو انداختن شهرستان. اگر قبول بشم، یا صنایع دستی سوره قبول می شم یا طراحی لباس علم و فرهنگ ( همون جهاد خودمون ). البته به جای طراحی لباس ترجیح می دادم کاردانی مرمت بناهای تاریخی را قبول بشم. نمی دونم. شاید اصلاً قبول هم نشدم. مهم نیست...
اگر قبول بشم شاید اینجا را انصراف بدم. آخه دوست ندارم بعد از یه ترم مرخصی، وقتی رفتم تو دانشگاه همه همدیگه را بشناسند و من غریبه باشم ــ البته انقدر پررو هستم که قاطی شم. ولی بالاخره زمان میبره و من حوصله ندارم ــ برا همین قید اینور را میزنم.
***
دست خودم نیست. ولی وقتی یه نفر ( مذکر ) به بوسیدن میگه ماچ کردن انقدر چندشم میشه که حد نداره و فوری یه چیز توی ذهنم میاد...
-- : عجب مرتیکه ی پدر سوخته ی سکسی ای و .....* و .....** و ...!!!!
پ.ن: در مورد کلمه ی جیگر هم همین حس را پیدا می کنم!
+
ساعت 18:25، توسط گلابتون |
سه شنبه 24 مرداد1385
من یکمی عصبانی ام... نه! خیلی عصبانی ام.
منتظرم یه جرقه زده بشه تا ، بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم! منفجر بشم.
من عصبانی ام چون همه از من عصبانی اند. چون من فقط شبیه بیست ساله هام، ولی در واقع تو نه سالگی ثابت موندم. نمی دونم. شاید لج کردم. مثل همیشه که لج می کنم و تصمیم های عجیب غریب می گیرم...! فقط می دونم که یه بار که از همه بدم اومد تصمیم گرفتم بزرگ نشم. هنوزم از سر لجبازی بزرگ نشدم. تعجب می کنی؟! پس تو حس لجبازی دی ماه ای ها رو دست کم گرفتی. آره من هنوزم تا یه حرف بهم بزنن بغض می کنم و چشمام پر اشک می شه. هنوز دلم می خواد توی کوچه با رویا دوچرخه سواری کنم. هنوزم دلم می خواد نقاشی بکشم و بچسبونم به دیوار. هنوزم مردها را به چشم پسر بچه هایی می بینم که میخوان تو بازی جر بزنن. هنوز شب ها عروسکم را بغل می کنم و می خوابم. هنوزم وقتی فیلم ترسناکی ببینم و خودم را زیر پتو قایم می کنم.
چه اشکالی داره! بین این همه عیب تو دنیا، منم به عیب بچه گی دچارم. مگه بچه گی بده؟ از شما آدم بزرگهای مضخرفِ دو روی ِ دروغ گو که بهترم. من هنوزم همون دختر بداخلاقم که همیشه گریه می کنه و حوصله ی زور را نداره. پس تا دماغم را با لبه ی لباستون پاک نکردم بزنین به چاک...

+
ساعت 1:21، توسط گلابتون |
شنبه 21 مرداد1385
نه من شاعرم و
نه این، یک شعر
من فقط میان بازی حروف
به دنبال نیمه ی تاریک و تنهای خودم می گردم
تا شاید آن نقاب دروغین را بردارد
و این بار آزادانه لبخند بزند
خودت را می شناسی؟! به نظرم خیلی مهمه که بدونی... ولی کم پیش میاد که بهش فکر کنی. که تو چه جور آدمی هستی؟ و یا اینکه من واقعی ات، با اون شخصیتی که تو می خوای به نمایش بذاری و برداشتی که دیگران از تو دارند چقدر متفاوته!
ذهن من همیشه درگیر این بوده که من واقعاً کی هستم، که از زندگی ام چی می خوام؟ راستش هنوز به جواب نرسیدم. بعضی ها فکر می کنند خودشون را می شناسند. شاید واقعاً این طور باشه! برای همین میرن دنبال کاری که توش مهارت پیدا کردن و هدف هایی که ساختن را دنبال می کنن.
ولی من وقتی به خودم فکر می کنم می بینم من هنوز خودم را نشناختم و نمی دونم توی چه موردی استعداد دارم. به هر کاری که فکر می کنم می بینم که توانایی انجامش با یه سری اطلاعات و آموزش دیدن فراهم میشه. بعد به خودم میگم پس استعداد اینجا چیکاره است؟! فقط علاقه است که راه آدم ها رو از هم جدا می کنه.
خب حالا یکی به من بگه منی که به تمام هنر ها علاقه دارم و نمی تونم هیچ کدوم را به دیگری ارجحیت بدم باید چه غلطی بکنم؟ برای همینه که کارم شده ناخنک زدن به همه رشته ها و گیج شدن. نمی تونم ذهنم را روی یه مورد خاص متمرکز کنم. بنابراین سردرگم شدم. هدف ندارم. دلزده شدم. برای آینده برنامه ای ندارم. و اینکه نمی دونم آخرش قراره من چیکاره بشم؟
یکی به داد من برسه...
+
ساعت 1:19، توسط گلابتون |
جمعه 13 مرداد1385
سختی ها، بر روح بزرگ سنگینی نمی کند....
+
ساعت 1:46، توسط گلابتون |
شنبه 7 مرداد1385
امروز اولین سری عسل از کندوها را برداشت کردیم. وای خیلی هیجان انگیزه! امسال درختهای هلو هم برای اولین بار میوه دادند ـ تازه بعد از خوردن اونها فهمیدم مزه ی هلو چیه و این هلوهایی که تو مغازه می فروشند چقدر بی مزه اند ـ مثل گیلاس و آلبالو که امسال نوبرونه دادند. پارسال خیار، گوجه فرنگی، بادمجان، ذرت، هندوانه، خربزه و کدو داشتیم. امسال کاهو هم کاشتیم.
داشتم با خودم فکر می کردم که تو وجود همه یه علاقه ی خاص به کشاورزی و گل و گیاه هست که هیچ وقت فرصت پرورش نداشته. بابای من هم مثل آقاجون ـ پدربزرگم ـ عاشق دار و درخت و گل و گیاهه. بابای من بعد از راه انداختن این مزرعه شتر مرغ وقت کرد کنارش به کاری که خیلی علاقه داره برسه.( شایدم شترمرغ ها بهانه اند)
خدایا هیچ وقت پشتش را خالی نکن و هیچ وقت تنهاش نذار تا از کاری که کرده پشیمون بشه. دوستت دارم.


+
ساعت 1:7، توسط گلابتون |