جمعه 30 تیر1385
توی دلم یه خبرایی هست. نه از اون خبرا! یکمی کسلم، یکمی هم احساس تنهایی می کنم. شایدم خیلی.
قرار بود برم کارآموزی. یه آقایی بود که رو در و دیوار پتینه کاری می کرد. با متین می خواستم برم. اولا خیلی پیگیرش بودم. بعد که متین رفت اصفهان یه وقفه افتاد وسط برنامه مون، سرد شدم. من اصولاً همین طوریم. کارهای مربوط به هنر اول منو سر ذوق میاره و هیجان زده ام می کنه و بعد یهو اون هیجانم فروکش می کنه. به خاطر همینه که همیشه فکر می کنم نکنه اشتباه کرده باشم که گرافیک خوندم. از این جور فکرا...
برا متین اس ام اس فرستادم که برنامه کارآموزی چی شد ولی حال ندارم بهش زنگ بزنم. فکر کنم اون میره. وای خدا یکم انگیزه...! یکم هم احساس می کنم این کار ربطی به رشته ام نداره. با این که دکوراسیون داخلی را دوست دارم ولی هیچ ربطی به هنرهای چوبی نداره.
دلم می خواد برم کلاس شنا یا حداقل یه کلاس ورزشی دیگه. شبنم پرسید چطور تو خونه می مونی؟! خودمم نمی دونم. همش نشستم تو خونه و کتاب های قدیمی ام را بازخوانی می کنم و جیپسی کینگ گوش می دم. مدل موهامو عوض می کنم. آب ماهی ها را عوض می کنم. این چند روزه هم با کاکتوسا ور می رم. کسلم ولی حال بیرون رفتن ندارم. من که همش فیلم می دیدم حال فیلم گرفتن ندارم. کتابخونه هم حس اش نیست. نخند بهم ولی الان اگه بهم بگن چند ماه دیگه می میری شاید یه ذره ناراحت شم. حداقل اون آخراش از زندگیم لذت می برم و آماده می شم برای رفتن. معمولاً وابستگی ها به شی یا شخص خاص باعث علاقه به زندگی میشه. خداروشکر که ندارم. وگرنه ریده میشد به زندگیم و از اینی که هست گندتر میشه.
اه ...ولش کن. پاشم برم به فعالیتهای مفیدم برسم!
+
ساعت 1:45، توسط گلابتون |
چهارشنبه 28 تیر1385
حسابی از دست همشهری جوان شکارم!
+
ساعت 17:7، توسط گلابتون |
شنبه 24 تیر1385
۱
مراسم فائزه بد در نیومد. همه چیزش مثل یه عروسی کامل بود، فقط فائزه لباس عروس نپوشیده بود! لباسش یه ذره از سبز مغز پسته ای روشنتر بود. خوشگل هم شده بود، فقط سنش رفته بود بالا. وقتی داشتن عسل میذاشتن دهن همدیگه ما رسیدیم. نمی تونم بگم چه حسی داشتم. فقط می تونم بگم یه حالت سرخوشی همراه با نگرانی و یأس بود. مامان منصوره که گریه کرد. مارو که دید با خوشحالی به مجید(شوهرش) گفت: دوستام اومدن!
توی سالن هم که نشسته بودیم هی براش شکلک در می آوردیم.
منصوره کریستوفر را هم آورده بود. قوطی کبریت را سوراخ کرده بود و گذاشته بودش اون تو!(اگه شد یه عکس ازش میذارم اینجا) ما هم از اول مراسم باهاش بازی می کردیم. وضعیتی بود...
دسته گل فائزه اول افتاد دست مرضیه بعدشم من! قراره مرضیه اول شوهر کنه بعدش اگه از اثرات جادویی دسته گل چیزی باقی مونده باشه نوبت به من می رسه. منصوره ام به سلامتی هیچ وقت عروس نمیشه چون اون وسط مشغول رقص با فائزه بود.
2
شاید تا یکی دو هفته ی دیگه اسباب کشی کنیم. هم خوشحالم برای تنوعش، هم ناراحتم چون خونه ی هفت سال گذشته ام را ترک می کنم.
برای اتاق اون جا هزار تا نقشه کشیدم. همینطور برای حیاطش. که البته من هنوز ندیدم و بابا تعریف کرده. خدا کنه همونی باشه که تو ذهنمه، مخصوصاً حیاطش. کاش زودتر این یارو صاحبخونه بیاد تا ما هم بریم خونه را ببینیم. اگه بشه می خوام اتاق را سبز کنم. امروز چندتا کاکتوس هم خریدم. برای قشنگی. خیلی نازن. یکی شون زبان مادر شوهره! ـ یا به قول بابام زبون دختر... ـ اون یکی را هم اسمش یادم رفته. تو مایه های شاخ بود!
خلاصه اینکه خونه جان ما داریم میایم...
3
من دلم می خواد پوست از سر این آقای امین منصوری بکنم. تازه یادش افتاده که شاید کارهای ما در حد نمایشگاه نباشه! برا همین فردا جلسه اضطراری گذاشته دانشگاه. تا ببینیم که چه خاکی باید بریزیم سرمون. حالا خوبه ازش پرسیدم ها! شوخی که نیست. ارسبارانه!!!!
+
ساعت 1:44، توسط گلابتون |
سه شنبه 20 تیر1385
فردا ساعت هفت بعدازظهر جشن عقد فائزه است... وای باورم نمیشه!
به جای فائزه من استرس دارم. خواب از سرم پریده. البته فکر نکنم که فائزه استرس داشته باشه. چون قبلاً تو محضر عقد کردن و فردا فقط جشنه. احتمالاً تخت گرفته خوابیده تا برای فردا زیر چشمهاش گود نشه!!
ازدواج کردن از نظر من خیلی عجیب و مشکله. این که تصمیم بگیری بقیه زندگی را با یه نفر خاص بگذرونی. این که تمام مدت با همدیگه باشید و حتی کوچکترین عادت هاتون هم روی جریان زندگی تأثیر بذاره. وقتی به این چیزها فکر می کنم احساس می کنم که هرگز ازدواج نمی کنم ـ که احتمالش هم خیلی زیاده ـ و مجرد می مونم.
ولی برای فائزه خوشحالم. خودش هم راضیه. از دوران هنرستان می دونستم که زود ازدواج می کنه. آخه از اون اولش هرچی ما بی خیال و بچه پررو و شیطون بودیم، فائزه خانوم بود. نه که شیطنت نکنه ها! نه... فقط می تونم بگم که خیلی خانوم بود.
قراره مرضیه بیاد خونه ی ما تا با هم بریم. آخه سالن طرف دریان نو ئه. خیلی دلم می خواد مرضیه را با موهای لوله لوله ببینم. بقیه رو دیدم. ولی مرضیه را تا حالا تو مهمونی رسمی ندیدم. فردا کرکر خنده است. مثلاً قراره ادای دخترای بزرگ را در بیاریم(که البته دیگه نمیشه گفت ادا در آوردن! چون واقعاً بزرگ شدیم). حالا چطوری قراره جلوی خودمون را بگیریم تا مسخره گی نکنیم ، خدا می دونه.
هی دختر! الکی الکی بیست سالت شد ها. دو دهه است...
پ.ن: حال کردم ایتالیا قهرمان شد و حال اونایی که خیال می کردن این تیم فقط قیافه داره گرفته شد.برزیل هم هیچ غلطی نتونست بکنه! پیرلو دوست داریم.
+
ساعت 2:24، توسط گلابتون |
شنبه 10 تیر1385
یه کم شرووره! همینجوری اومد!
من
آنگاه که خنده هایمان
به وسعت آسمان بلند بود
و باد در موهایمان لانه کرده بود
آنگاه که
گلهای رز مینیاتوری
به سر خود می زدیم
زندگی را احساس کردم
در باد و صدای همهمه ی برگها
در بوی خیس و نمناک چمن
و حتی در نوازش تیره ی پشت یک گربه
***
من
نمی دانم
چه سنخیتی ست بین ما.
بین ما و مردمانی که
بوی فساد وتعفّن لاشه هاشان
از میان پاهایشان به هوا بلند می شود!
و چشمهایشان
از حرص و شهوت خون آلود است...
من تو بازی کودکانه خود را داریم
هان
داشت فراموشم می شد
انگار اسمش زندگی بود؟!
+
ساعت 2:8، توسط گلابتون |