سه شنبه 30 خرداد1385
من اگر شب و روز ببارم
چه فایده
گنجشک ها باز هم با دهان های باز
خیره می شوند به سقف آبی و بدون ابر آسمان
و تو آن طرف حصار
میان چمنزار قدم می زنی
بی هیچ قیدی
و فکر سایه ی خنک درختی
از جاده ی خاکی جلوی باغ، دورت می کند
من اما
زیر سایه درخت گلابی
روی همان تپه ی همیشه می نشینم
و فکر می کنم
که همیشه دیر رسیده ام
و انار های کوچک
چه زود سرخ شدند...
+
ساعت 17:27، توسط گلابتون |
دوشنبه 29 خرداد1385
حالم از هرچی میرزاپور و علی دایی و علی کریمی و برانکوئه بهم می خوره!
یه سری مفت خور عوضی ریختن تو این تیم ملی... خداروشکر که حذف شدن و بیشتر از این آبرومون را نبردن. همانی شد که می گفتم. حالا اگه با آنگولا هم مساوی کنن که تکمیله... گفتم اگه! حالا شاید از اونام باختیم تا خوشحال بشن...! آخه ما تیم انسان دوستی داریم. دلشون نمیاد تیمی را ببرن، آخه دلشون میشکنه...

حالا می شینم با خیال راحت بازی های ایتالیا و آرژانتین را می بینم و هر بار پیرلو سانتر کنه و زوم کنن رو صورتش، غش و ضعف می رم. آخه چرا من این بشر را انقدر دوست دارم؟!

@@@
الان تو خلسه ام. یه جایی بین زمین و آسمان. هیچی برام مهم نیست. نه خوشحالم و نه ناراحت. خوشت نیاد! بی احساسی بد دردیه. انگار هیچی تو دنیا برات مهم نیست و اگر الان بمیری هیچ اتفاقی نمی افته. نه خودت ناراحت می شی و نه کس دیگه (در مورد من که فکر می کنم یه سری ها خوشحال هم بشن).
اه.....عین ابله ها نشستم اینجا مزخرف می نویسم. اصلاً چه اهمیتی داره که من چه احساسی دارم. اونوقت شمایی که میاین اینجا هم مجبور میشید حتماً یه نظری بدین و منو نصیحت کنید.اصلاً شاید این حس را داشتی. شایدم نداشتی شایدم پشت سر گذاشتیش. ولش کن! دارم چرت می گم...
@@@
دناگ می دونی من چقدر دوست دارم! مرسی برای کامنت.
+
ساعت 2:5، توسط گلابتون |
جمعه 26 خرداد1385
امروز بعد از اینکه به زور نظرات مون را در مورد منصوری و کلاسش ـ به اصرار خودش ـ گفتیم ، خودش را مجبور کردیم در مورد ما نظر بده. یک عیب منفی مون را گفت. نوبت به من که رسید گفت تو خیلی مغروری و اصلاً خوب نیست که آدم انقدر غرور داشته باشه. البته از نظر من یه چیزی انداخت که از شانسش درست در اومد.
یه نیشخند کوچیک زدم. برعکس دیگران که می خواستند خودشون را توجیح کنن من قبول کردم. راستش به جای ناراحت شدن خیلی هم خوشحال شدم.( در صورتی که اون خیال می کرد ما ناراحت می شیم ) انگار که یکی داره ازم تعریف می کنه.
خب از نظر اون، غرور چیز مزخرفیه . ولی نظر من کاملاً برعکسه. تا وقتی که من این به اصطلاح عیبم را چیز بدی ندونم نمی تونم از بین ببرمش. من از غرور لذت می برم. فقط گاهی که زیاد پرتوقع می شم ناراحتم می کنه.
منصوری زیاد من را نمی شناسه. فکر کردم باید بگه تورو نمی شناسم... مثل سمیرا . ولی برعکس اونی که فکر می کردم نظرش را گفت. خواستم مچش را بگیرم بنابراین پرسیدم که از کدوم رفتار من فهمیده مغرورم؟! گفت بعضی هاش را می تونم بگم و بعضی هاش را هم نه! بعد یکم فکر کرد و گفت نه. هیچی اش را نمی تونم بگم. به خودم گفتم دیدی یه چیزی الکی گفت. توی دلم خنک شد که منو نشناخته و الکی یه چیزی گفته. نظرش در مورد بقیه ام همین طور بود. از قیافه نظر میداد ( جز اونایی که خوب می شناخت. مثل سارا! ). شبنم هم ایرادی که ازش گرفت را یه عیب نمی دانست و سعی کرد توجیه اش کنه. اما بحث شون به هیچ جا نرسید.
خلاصه بگم که... آدما را نمیشه از ظاهر شناخت و اون هم می خواست افه ی روانشناسی برای ما بذاره. آدما خیلی پیچیده تر از این حرفها هستند. به قول خودش پشت اون ـ ماسک ـ یه دنیای دیگه است. ما فقط داریم ایرادهای اون ماسک را بررسی می کنیم.
حالا یه ذره تو چشمای من نگاه کن. اصلاً به من میاد مغرور باشم؟!!!! هان؟
پ.ن: خدا خانوم خودم...!جداْ باید بگم که گند زدی. نه از اون لحاظ که خودت فکر می کنی. از اون نظر که وقتی عاشق یکی از بنده هات شدی... باید یه دونه بزنی پس سرش تا حالیش بشه. حالا اگه نخواستی، من میزنمش و تو فقط بهش بگو.
+
ساعت 2:19، توسط گلابتون |
شنبه 20 خرداد1385
لحظه ها کش میان. سالهاست اینطوریه. با خودم فکر می کنم کی این بازی کسالت بار تمام میشه. کارم شده دراز کشیدن و نشخوار تمام لحظات خوش. هنوزم حسودیم میشه. به همه. به دوستام. به همکلاسی هام. همه یا موفقند و یا راضی به شرایط . مرضیه داره رشته ای را می خونه که من عاشقش بودم. رشته ای که تمام انگیزه ی رسیدن بهش را ازم گرفتن. منصوره همین طور. فائزه یه جور دیگه. انگار از اون اول همه چیز تو من مرده بود. حتی محیط درس خوندنم هم عجیب غریب بود. یه خونه ی پر سروصدا که از یه طرف یکی آواز می خوند و از یه طرف دیگه صدای تلویزیون بلند بود. من حتی نمی تونم با شرایط کنار بیام. مثل یه احمق فقط زندگی انگلی ام را ادامه میدم. کاش مثل شبنم بودم که لحظه هام را با فکر کردن در مورد یه سری شعر و کلمات قلبمه سلمبه و فلسفه پرکنم و گاهی هم شاید از سر تفریح و شاید هم برای ارضاء حس خودنمایی پکی به سیگار بزنم و اینطور با اوضاع کنار بیام. نمی تونم مثل محمد به اوضاع مثبت نگاه کنم و بگم همه چیز گل و بلبله. برای همینه که همیشه بهم می گن بدبین بداخلاق. یا حتی مثل گلی محبتم را نثار همه کنم. نه من یه خودخواه از خود متشکرم که از همه انتظار دارم، حتی تو...
ـ باهام تماس می گیری؟
ـ نه!
ـ چرا آخه؟
ـ چون ازت خوشم نمیاد...
حتی اگر خوشم هم بیاد، اینکار را نمی کنم. گوشی را بگیرم دستم و با تو که اونطرف خط گوشت را تیز کردی چی پچ پچ کنم. حتی نمی دونم دیگه چه حرفی مونده که نگفته باشم. شاید برا اینه که دوستی هام زیاد دوام نداشت، چون حرفام ته کشیده بود. کی می تونه فکرشو بکنه آدم وراجی مثل من نتونه حرف بزنه... بذار بگن تو سردی و بی احساس. چه ارزشی داره. خب هستم دیگه. من احساسم را خرج اون گنجشک مرده ای که وحید پیدا کرد می کنم و صرف سُم زخمی مادیان بیچاره. خیلی وقته که سروکله ی یه آدم توی قلب من پیدا نیست. چه خانواده و چه دوست و آشنا... دوستی که فراموشم کنه و تا من به یادش نباشم اون به یاد من نمی افته به چه درد می خوره. بعضی دردها را نمی تونی به کسی بگی و باید تو ذهنت دفنش کنی و پات را محکم روش بکوبی.
روی میز پر از کاغذ های سیاه شده و نقاشی های نصفه نیمه است و ذهن منم پر از تصویر خنده های هوس باز و چشمهای دروغگوئه. پر از هدف ها و آرزوهای درب و داغون.
من اینجا می شینم و ابی گوش میدم و بی خیال می خندم و شما اونطرف به این فکر می کنید که در جواب این ... شعرها چی می تونید بنویسید....
+
ساعت 0:53، توسط گلابتون |
جمعه 19 خرداد1385
اصلاْ از این شعره خوشم نمیاد!!!
من و تو
بازی نور و سایه ایم
چه فرقی می کند کدامشان
هرگز دور نبودی
همیشه به دنبالت
پی خط خطی قدم هایت
تاریک روشن خیال و واقعیت را گشتم
اما تو مثل روحی خنک و معطر
از کنارم می گذشتی و من را نمی دیدی
شاید تو هم به دنبال من بودی
حیف که چشمانمان را بخار گرفته بود
و خیال چهره هامان
واقعیت را تار کرده بود
کاش
باد ببرد شن های تردید را
و تو پیدا شوی
در صحرای گمراهی من
آنگاه از غروب سرخ رنگ آسمان
و بوی خاک نمدار
و تاریکی مهتابی رنگ شب ها
سراغ عشق را می گیرم...
+
ساعت 1:30، توسط گلابتون |