تبليغاتX
گلابتون و حوضش

 جمعه 29 اردیبهشت1385
 

می تونم صندلی را بذارم جلوی پنکه و تکان خوردن موهام را احساس کنم. می دونی همه ی آدمها اطرافیان شون را با خط کشی های توی ذهنشون می سنجند. یا با افکاری که خودشون موقع انجام همون کار دارند!

تاحالا سعی نکردم طعنه بزنم. اما ممکنه خیلی ها حرفهام را به عنوان طعنه برداشت کرده باشند. دوست ندارم خنده ام را پنهان کنم. هرکس چیزی بگه که برام جالب باشه راحت می خندم. حتی اگه گوینده اش دشمن خونی ام باشه. شاید از سادگی ام باشه ولی مطمئناً برای جلب توجه نیست. اگه حواسم به اطرافمه برای اینه که دلم می خواد کسی حرفهامون را نشنوه. نمی خوام دیگران را متوجه حرفهام کنم. پس چرا همیشه نیمه ی خالی لیوان را می بینی. فکر نمی کنی برای اینه که خودت این کارها را با نیت متفاوت از من انجام دادی. بهتر نیست به جای متهم کردن من، دست از این افکار مسموم ات برداری؟!

@@@

وقتی فروغ می خونم، احساس می کنم که چقدر بهم نزدیکه. فکر کنم به خاطر اینه که اونم یه زنه مثل ما شایدم برای اینه که می دونم ماههای تولدمون یکیه.فقط می دونم که می فهمم اش. چهارشنبه که منصوری براساس شماره گفت که شعر بخونیم، وهم سبز را خوندم. انگار که خودم گفته بودمش. گفتم برای تو هم بذارمش. احساس من را که کاملاً بیان کرد... Enjoy!

وهم سبز

تمام روز در آینه گریه می کردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پیله ی تنهائیم نمی گنجید

و بوی تاج کاغذیم

فضای آن قلمرو بی آفتاب را

آلوده کرده بود

 

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای کوچه، صدای پرنده ها

صدای گمشدن توپ های ماهوتی

و هایهوی گریزان کودکان

و رقص بادکنک ها

که چون حبابهای کف صابون

در انتهای ساقه ای از نخ صعود می کردند

و باد، باد که گوئی

در عمق گودترین لحظه های تیره ی همخوابگی نفس می زد

حصار قلعه ی خاموش اعتماد مرا

فشار می دادند

و از شکاف های کهنه، دلم را به نام می خواندند

 

تمام روز نگاه من

به چشمهای زندگیم خیره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

که از نگاه ثابت من می گریختند

و چون دروغگویان

به انزوای بی خطر پلکها پناه می آوردند

**

کدام قله، کدام اوج؟

مگر تمامی این راههای پیچاپیچ

در آن دهان سرد مکنده

به نقطه تلاقی و پایان نمی رسند؟

به من چه دادید، ای واژه های ساده فریب

و ای ریاضت اندام ها و خواهش ها؟

اگر گلی به گیسوی خود می زدم

از این تقلب، از این تاج کاغذین

که بر فراز سرم بو گرفته است، فریبنده تر نبود؟

 

چگونه روح بیابان مرا گرفت

و سِحر ماه ز ایمان گله دورم کرد

چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد

و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد

چگونه ایستادم و دیدم

زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی می شود

و گرمی تن جفتم

به انتظار پوچ تنم راه نمی برد

کدام قله، کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای چراغ های مغشوش

ای خانه های روشن شکاک

که جامه های شسته در آغوش دودهای معطر

بر بامهای آفتابی تان تاب می خورند

 

مرا پناه دهید ای زنان ساده ی  کامل

که از ورای پوست، سرانگشت های نازکتان

مسیر جنبش کیف آور جنینی را

دنبال می کند

و در شکاف گریبانتان همیشه هوا

به بوی شیر تازه می آمیزد

 

کدام قله، کدام اوج؟

مرا پناه دهید ای اجاقهای پر آتش ـ ای نعل های خوشبختی

و ای سرود ظرفهای مسین در سیاهکاری مطبخ

و ای ترنم دلگیر چرخ خیاطی

و ای جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهید ای تمام عشق های حریصی

که میل دردناک بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره های خون تازه می آراید

 

تمام روز تمام روز

رها شده، رها شده، چون لاشه ای بر آب

به سوی سهمناک ترین صخره پیش می رفتم

به سوی ژرف ترین غارهای دریایی

و گوشتخوارترین ماهیان

و مهره های نازک پشتم

از حس مرگ تیر کشیدند

 

نمی توانستم، دیگر نمی توانستم

صدای پایم از انکار راه برمی خاست

و یأسم از صبوری روحم وسیعتر شده بود

و آن بهار، و آن وهم سبز رنگ

که بر دریچه گذر داشت، با دلم می گفت

« نگاه کن

« تو هیچگاه پیش نرفتی

« تو فرو رفتی. »