تبليغاتX
گلابتون و حوضش

چهارشنبه 12 تیر1387

پست طولانی، بدون ویرایش

 

صدای گوش خراش زنگ در بیدارم می کنه. تو دلم به کسی که همچین زنگ مضخرفی واسه این خونه سفارش داده یه فحش ... میدم و با بدبختی چشمهام را باز می کنم. یه نگاه به ساعت گوشی میندازم. دقیق شش صبح. حالا نوبته شخص پشت دره که از فحش های من بی نصیب نمونه. مانتوم را هول هولکی می پوشم و یه شال می اندارم سرم و با چشمهای پف کرده میرم ببینم کیه. آقای پشت در شبیه یکی از شخصیت های درپیت داستان های درپیت ترمه! با اون قیافه ی بی احساسش.

_: بفرمائید؟!

_: زود باش

_: ها!!!!

_: یالا دیگه را بیفت بریم...

_: ببخشید؟!!!

_: خانم عزیز من تا شب وقت ندارم که این جا منتظر شما وایسم

_: چی؟ چی میگی آقا؟ خل شدی؟ کله ی سحر میای مزاحم مردم می شی که شر و ور بگی...

_: ...! حیف که من بخوام هم نمی تونم بی ادب باشم. یالا خانم. من باید چندجای دیگه هم سر بزنم.فقط شما که نیستی

_: سر بزنی؟ واسه چه کاری؟

_: واسه اینکه بگم وقتشون تمومه

_: وقت چی؟

_: زندگی شون...

همون جا بود که شستم خبر دار شد کار کاره این نیلوفره...! این دختر چون وقت خودش سر اومد نخواست ما به این زندگی پربارمون ادامه بدیم. بابا حالا چرا به این سرعت؟

_: آقا، جون مادرت... بابا خیلی نامردیه. من که نه مریض بودم و نه پیر. حالا نمیشه مارو زیر سیبیلی رد کنی. من هنووو خیلی جوونما. یه نگاه بنداز. جون من دلت میاد؟

_: جمع کن کاسه کوزه تو بابا... اه اه. تو پاچه خواری هم استعداد نداری. من نمی فهمم این آدما چرا عین سیریش می چسبن به این دنیا و دیگه جدا نمیشن. هرجا رفتیم همین بساط بودها...

_: اَاااااااااااااااااااا... من هنوز جواب کنکورم هم نیومده. جون تو قرار بود نفر اول شم ها. بابا حالا نمیشه یه کاریش کرد؟ توروخدا...

_: پوف! مث که دچار تکرار شدم ها... باشه بابا. مثل بقیه به تو هم 24 ساعت وقت می دم. فقط 24 ساعت ها...

_: ای بابا. 24 ساعت کمه ها. حداقل یه سالش کن.

_: روتو برم ... من میرم، خداحافظ. فقط 24 ساعت.

من که شکه شده بودم نمی دونستم چه غلطی بکنم نشستم و کلی آبغوره گرفتم که عجب نوگل نشکفته ای بودم و واحسرتا و کلی زنجموره ی دیگه... بعدش سعی کردم بشینم فکر کنم ببینم تو این 24 ساعت چه غلطی باید بکنم. بنابراین سه بار صبحانه خوردم. بعد بلند شدم و به کسایی که دوست داشتم زنگ زدم که بیاین بریم خارج شهر... یه جای سرسبز. البته از اونجا که رفقای من تو همه ی شرایط، حتی از نوع حادش، سیستمشون آب هندوانه است. بهتره از وقتم استفاده کنم.

لباس پوشیدمم و رفتم اون یه قرون دوزاری که ته حسابهام دارم برداشتم. بعد رفتم یه پیت بنزین آزاد خریدم و دوتا اسپری رنگ. قرمز و مشکی. رفتم دم مدرسه ی قبلیم و بنزین رو ریختم رو ماشین مدیر هنرستان مون که بهتر بسوزه، بابت همه دلقک بازی ها و گوه بازی ها که سرمون در آورد. بعد رفتم تلفن عمومی سر کوچه ی مدرسه و چند تن از فامیل های گوه مون را با فحش های خود مستفیض ( من دارم میمیرم. اگر غلط دیکته هم داشته باشم مجازه! ) کردم. بعد آژانس گرفتم و رفتم دانشگاهمون و با اسپری مشکی صفت های اظهرو من الشمس خانم لشگری/ رهنمون/ یاوری و الخ را رو درو دیوار دانشگاه نوشتم. بعد موقع برگشتن کلی خوراکی خریدم چون وقت واسه علاف شدن تو راه را نداریم. قبل از اینکه مینی بوس بیاد و بخوایم بروبچز را سوار کنیم، نوشته هام را از تو کامپیوتر پاک کردم و همچنین پست ها قبلی بلاگو. بعد نشستم برا بار آخر نفس عمیق و نگاه کردم. بعد که مینی بوس اومدد. مامان و بابا و امین را بوسیدم و بهشون گفتم: سعی می کنم ببخشمتون، شما هم سعی کنید... نه صبر کن. یه کار دیگه ای هم دارم. اسپری قرمز را برداشتم و از شرمندگی آقای الف. نون در اومدیم. در و دیوار محل را زیبا کردم، باشد که عبرتی باشد برای دیگران.

با بچه ها رفتیم بیرون و تا اونجا که تونستم خوش گذروندم. بعد تمام دفتر خاطرات هامو آتش زدم. رفقا را بغل کردم. یه سری ها رو کمتر و یه سری هارو هم با مخلفات بیشتر. بعد شب همون جا رو چمن ها دراز کشیدم تا ساعت 6 صبح فردا که عزرائیل جان آدرس را پیدا کرد و با بدبختی منو از خواب بیدار کرد و برد.

الان من مردم. این وبلاگ هم یه وبلاگ جدید. روح گلابتون تو حوضش! شرمندتونم. ولی بابت این 24 ساعت مجبور شدم مقادیری باج بدم و چند نفر دیگه را هم به عزرائیل فروختم. بیاین بابا. این ور انقدرام بد نیست. تازه الان مخ یکی از این قلمان ها رو زدم، یه خط ADSL با لپ تاب ازش گرفتم. نگران نباشین. از این جا آپ می کنم!!!

فروخته شده ها:

 هیربد و مشتی حسن جان و دنی و روهام

به بقیه رحم شده!!!

 

نوشته شده توسط گلابتون در 0:50 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 9 تیر1387

گل گلی!!

 

خدایا. چرا من انقدر سنسور های احساسی ام قوی یه؟ هان؟!! یا تو چرا انقدر چشمهارو شفاف و راستگو آفریدی...؟

*

نمی فهمم خودم را...

که دوست صمیمی ات میشم موقعی که احتیاج داری با کسی درددل کنی، دلم شور میزنه و مادرت میشم وقتی ازت بی خبرم، بچه میشم وقتی دست ات را می گیرم و محکم تاب می دم، خواهرت می شم وقتی نگران دوستی های بیخودت ام ولی نمی خوام تو زندگی ات دخالت کنم، یه الکی خوش شلوغ پلوغ شیطون می شم وقتی قراره خوش بگذره و به هیچی فکر نکینم، یه بدجنس تمام و عیار می شم وقتی قراره حال خیلی ها را بگیریم، سنگ میشم و بی خیال وقتی که بحث جدل هیچ تاثیری نداره و باید سیستم دایورت پیاده شه، یه قدیسه ی تمام عیار و یا به قول تو مقدس نما! میشم اونموقع که چادر گلگلی ام را سر می کنم و به روی خودم نمیارم که همون دختر پرروی چند لحظه پیشم که اون حرفها را زده، یه خاله زنک تمام عیار میشم وقتی تو فاز غیبت و مارمولک بازی رفتیم، یه قفل بزرگ میشم وقتی دلت میخواد از رازت بگی و کس دیگه ای خبردار نشه، گوش میشم وقتی فقط حرف میزنی و حرف میزنی و لبخند تأیید تحویل می گیری، عشق میشم وقتی می خوای کسی را بغل بگیری و ببوسی...

نمی فهمم خودم را... نمی فهمم که چطور این همه احساس متفاوت تو وجودم رشد دادم و چطور بین این همه نقش جابجا میشم. که آیا اینها واقعاً نقشِ؟ یا من همه ی اینهام... نمی فهمم.

*

از این رنگ اکر و قهوه ای یه تابستون بدم میاد. از این حرارت لرزان بین ترافیک ماشین ها بیزارم. از اون خورشید کوفتی که وایساده اون بالا و زور میزنه که تا وقتی نوبت حکمرانیش تموم نشده، هرچی گل و برگ و رطوبت و آدم روی کره ی زمینه را دود کنه و بفرسته هوا متنفرم. آفتاب فقط آفتاب زمستان. از قدیم هم گفتن «دوری و دوستی!»... دلم یه عالمه رنگ میخواد که دورم بچرخه. سبز، آبی، لاکی،صورتی روشن، یاسی، لیمویی، سفید، فیروزه ای... دلم یه جای خنک میخواد، با باران، یا حتی المقدور رطوبت ملایم... دلم میخواد روی چمن های خنک دراز بکشم و ابرهای خاکستری و سفید قلمبه را نگاه کنم. وای خدا کی تموم میشه. من دیگه طاقت ندارم.

 

نوشته شده توسط گلابتون در 21:20 |  لینک ثابت   • 

جمعه 7 تیر1387

به روز می شویم... چون به قول بعضی ها، فردا آفتاب طلوع می کند! و این خوب است...

 

امروز عجیب ترین کنکور 10 سال اخیر را دادیم. نمیشه گفت سخت بود. چون من همه ی کنکور ها از سال 74 تا حالا را دوره کرده بودم. مثلاً سال 84 خیلی سخت بود. ریاضی 85 سخت بود... ولی این عجیب بود. فکر کنم اکثرش را از منابع آزاد در آورده بودن یا از یه سولاخ سنبه ای که هیچ وقت ازش سوال نیومده بوده. هیچ کدوم از سوال ها به نظرم آشنا نبود. خواص مواد و موسیقی را که تر زدم. ادبیات را هم انقدر مسخره داده بودن کلی وقتمون گرفته شد. عربی صفر دادم! کلاً ترکمون زدم...

البته هیربد میگه وقتی برای تو سخت بوده برا بقیه هم سخت بوده. چون ما تو یه سطحی ثابت شده بودیم و پائین نمیومدیم. کلی انرژی داد بهم( کاذب که نبود کچل؟ )نمی دونم... ما امید داریم!!! البته یه کوچول

 

پ.ن: عمو سبزی فروش... سبزی کم فروش...! فقط به خاطر تو ها...

 

نوشته شده توسط گلابتون در 0:26 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 28 خرداد1387

استرس پس از اعلام محل های توزیع کارت کنکور!

 

از شرایط جدیدی که داره برام پیش میاد کمی می ترسم. درس خوندن الان شده بهترین کارم. بعضی وقتها که به خودم استراحت میدم همه ش استرس دارم و عذاب وجدان. احساس بیهودگی می کنم. که وقت ات را بیخود تلف می کنی. حالا مهم نیست که چقدر از اون ساعت های درس خوندنم مفید باشه. فقط همین که کتاب جلوم باز باشه و من بین تاریخ ها، مکاتب و سبک های هنریش غلت ( نمی دونم درست نوشتم یا نه! ) بزنم برام کافیه. شده مثل یه مسکن قوی. انگار توی یه نشئه طولانی مدت گیر کردم. می ترسم. از بعدش می ترسم. تجربه ی دانشگاه را داشتم. می دونم اون کوفتی نیست که توی ذهن های بلند پروازمون ساختیم. هی به خودم نهیب میزنم و می گم فقط به این لذت کوتاه مدت از درس خوندن ـ نخند، گاهی واقعاً لذت بخشه! ـ راضی باش. انتظار چیز خارق العاده نداشته باش. اما اگر یادم بره و زده بشم؟! اگر فراموش کنم که دانشگاه قرار بوده خیلی راه ها را برام باز کنه و فقط گرافیک نبوده که می خواستم بهش برسم...؟!

گیج و منگم. دلشوره دارم. ده روز بیشتر نمونده...

اَاااااااااااااه... جهنم. بی خیال.

بذار راجع به رتبه حرف بزنم. کمتر از 500 میشم. فکر می کنم...!! البته به درد نمی خوره. می دونم که نیمه متمرکز راحت با این رتبه قبولی. ولی اومدیم امسال سلیقه ی داورها طوری بود که از طراحی من خوش شون نیومد. اونوقت چه خاکی به سر بریزیم! برای همین سعی داریم رتبه خویش را بهتر نموده تا یک عدد رشته ی متمرکز هم قبول شویم و با خیال راحت برای امتحان عملی آماده شویم! (البته چشم آب نمی خوره...)

اسباب کشی هم عقب افتاد. افتاد 10 تیر. خیالم راحت شد.

یه خبر بد هم دارم. البته بیشتر برا خودم بده. درخت های انار نطنز را سرما زده. پدربزرگ گرامی هم همه را قطع کرده. تا سه سال انار و رب انار تعطیل... من مییییییییییییییییییخوام.

مرضی جون هم مثکه سه تا از کاراش تو نمایشگاه قبول شده. طرفای زعفرانیه است گالری. اگه از جای دقیق اش خبر دار شدم خبرتون می کنم که برین ببین این رفیق ما چقدر هنرمند تشریف دارن!

 

پ.ن: اونایی که دعاشون می گیره واسه من دعا کنن!! اگه نمیگیره نکنین بالاغیرتاً... خدا واسه اینکه حالتون را بگیره میزنه چش و چال من بدبخت را در میاره! نه... اصلاً ولش کن. پشیمون شدم. دعا نمی خوام. اون گنجیشکه رووووووووووووووووو!

 

نوشته شده توسط گلابتون در 0:56 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 14 خرداد1387

خانه ی عروسک

 

 

  • زنده ایم... کمی تا قسمتی ابری. با رگبار های گاه و بیگاه....
  • وسط کنکور داریم اسباب کشی می کنیم. فکر کن. من بدبخت. همینطوریش درس نمی خونم. تو اون خاک و خل چیکا کنم!
  • دلم تنگ شده برا اینجا... منتظرم زودتر این کنکور کوفتی را بدم و راحت شم. استرس دارم. باورت میشه؟ من و استرس؟! دارم دیگه. از بس که بچه ی کوشایی ام...!

یادتون باشه برنامه گفتگوی خبری کانال دو را ـ بعد کنکور ـ حتماً ببینید. چون با توجه به این کنکورهای آزمایشی که می دیم، هیربد قراره نفر اول کنکور هنر بشه!! یه خبر دیگه ام بدم. شبی هم داره درس می خونه!!!!

  • یکم شکه شدم. یکم ناراحت شدم. یکم حق دادم. یکم دلم گرفت. یکم فراموش کردم. یکمی هم شک کردم... آره... شک کردم.

 

 پ.ن: کروبی امشب بامزه حرف زد. خوشم اومد...

 

نوشته شده توسط گلابتون در 0:38 |  لینک ثابت   •