تبليغاتX
گلابتون و حوضش

گلابتون و حوضش

من و حوضم و ماهی هام

بای بای

دارم مهاجرت میکنم. میخوام برم http://golabtooon.blogspot.com اینجا

شاید فرجی شد و دوباره نوشتنم اومد. اینجا را پاک نمیکینم. دوستش دارم. البته ممکنه بلاگ.فاک تصمیم بگیره غضب خداوندی به خرج بده و منهدمش کنه. البته خدا رو شکر بنده تمام یادداشتام از 83 را توی فایل ورد دارم. آرشیو هم بلت نیستم منتقل کنم. فقط این آخری هاشو کپی کردم دیگه :دی

خواستین بیاین اونجا سر بزنین. هپی خواهیم شد

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 مهر1389ساعت 21:47  توسط گلابتون 

حیاط

فشار بودحاجی... فشارشرایط. خواستیم بکشیم کنار بلکم یه فکری به این مغزمون خطور کنه. گیره شد و از بند رختش آویزونمون کرد. حالا تو هی بگی... من هی بخوام...

از مغز لای گیره و زیرآفتاب تابستان مونده چه انتظاری میره. فقط منتظر بارونم،بلکه یکی همت کنه بیاد مارو هم با بقیه رخت ها جمع کنه. شاید تا آویزون شدن بعدی یه نقشه فراری به ذهنم رسید...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 شهریور1389ساعت 3:15  توسط گلابتون  | 

دو دستی بچسب!

دوستی الاکلنگه. تو چاقی ولی کفه ی من تو خیلی چیزها سنگینی می کنه. همینه که من همیشه اون پائین دستم را زدم زیر چونه ام با لذت به تو که اون بالا با احساس برتری با موهات بازی می کنی یا داری برای دیگران دست تکون میدی نگاه می کنم. خب گاهی هم تو باید تخس بازی را تمام کنی تا منم گاهی سبک شم و برم بالا که بازی ادامه پیدا کنه. یا اینکه باید از جام بلند شم برم یه هم بازی با انصاف پیدا کنم که فقط به خودش و کیف خودش فکر نکنه.

در هر دو صورت مراقب کاسه ی کونت باش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مرداد1389ساعت 14:0  توسط گلابتون  | 

خواب

حس کسی را دارم که سالهاست رفته بوده و حالا برگشته، وسط اتاق بچگی هاش ایستاده و داره نفس می کشه. همه چی همونطوره که بود. فقط خاک گرفته.

هوا گرم شده و من از گرما متنفرم، از عرق متنفرم، از داغی کف دست و پام متنفرم. شب ها وحشت ورود حشرات موذی به اتاق را به جون می خرم و پنجره ی بالای تخت را باز میذارم و صبح ها با اون باد خنک که هنوز سردیش را دو دستی تقدیم خورشید نکرده، بین رو انداز نازکم جا به جا میشم و صورتم را بیشتر تو بالشت فرو می کنم.

صدای گنجشک ها از لابه لای درخت های دور خونه میاد. نگاهشون می کنم، دوباره دلتنگ شون میشم. روزهای آخره. دیگه اینجا نخواهم بود. میرم جایی که معلوم نیست کجاست...

میگن امتحان. میگم خب چرا من؟ میگن «خدا بنده هایی شو که بیشتر...» میگم نگید این دروغ را. من نه بنده ی حرف گوش کنی ام، نه اعتقادات محکمی دارم و نه حتی آدم مفید و خوبی ام! چیو میخواد امتحان کنه؟میگن اندازه ی تحمل ات بهت درد میده. میگم کاش تحملم کم بود. کاش عادت پنهان کاری و ریختن تو خود را نداشتم. کاش صبور نبودم، جسور بودم.

 

حرفی ندارم. عادت به خوندن، تنبلم کرده تو نوشتن. دوست دارم تابستان شه، آزاد باشم تا بتونم فکر کنم. تا خودم یادم بیاد. فعلاً اما، حرفی ندارم برای گفتن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 اردیبهشت1389ساعت 22:31  توسط گلابتون  | 

صائقه

صبح با غم به خاطر اتفاقات پیش آمده بیدار شدم ولی حدود ساعت 12:5 دقیقه اون صائقه الهی به سرم خورد و چشم کورم بینا شد!! احساس خوشایندی مثل وقتی که شب تو کوران، تو جاده گیر کردی. یهو بارندگی تموم میشه و جاده معلوم میشه. اون نفس راحت.

به مردی که دوستش دارم یه اس ام اس دادم تا خوشحالی ام را به اون هم منتقل کنم. بعد اتاق نامرتبم که مدت ها بود بهش توجهی نکرده بودم را مرتب کردم، برای کارهای دانشگاه زمان بندی کردم. انگار نه انگار که می خواستم تغییر رشته بدم و یا حتی انصراف. دیگه لازم نبینم که این کارها را بکنم که بتونم به نتیجه برسم. الان هدف کوچیکم اون دور دورا داره برق میزنه و من باید از این جاده رد بشم تا بهش برسم. باید قسمت خرس تنبل ام را چند وقتی بذارم تو انباری. چون هیچ دلم نمی خواد دیگه مشکلی پیش بیاد. به خاطر این جرقه از همه بیشتر از هیربد ممنونم، بعد دنی، بعد نرگس و در انتها از رسانه ی میلی!!! همین

 

 

 

پ.ن1: گلی خوشحاله که بارون میاد. ولی بسیار ناراحته که به خاطر کارهای زیادش وقت لذت بردن ازش را نداره ):

پ.ن2: فکر کنم باید مثل اسب بشینم گوشواره درست کنم تا این 20 تومن ردیف شه. بابا چقدر شما بی خاصیت ین . بیاین بخرین دیگه!

+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 13:47  توسط گلابتون  |