تبليغاتX
گلابتون و حوضش

برداشت آزاد از جلسه با ایمان (طولانی)بدون ویرایش

 دوشنبه 25 آبان1388

 

یک قضیه ای را باید همین الان بگم.

اگر من میام اینجا و چیزهایی می نویسم که در ارتباط با زندگی خودمه و به شما هیچ ارتباطی نداره، فقط برای اینه که شما تو تجربه و چیزهایی که من می فهمم سهیم باشید. که شاید تجربه ی من (با همین حد عمر) تو زندگی یکی از شما کاربرد داشته باشه. چون من که شما را نمی بینم. اگر هم دنبال احساس ترحم باشم میرم پیش چهارتا دوست نق می زنم که هم کامل تر قضیه را می دونن، هم دلم خنک بشه و بغل بشم، بوسیده بشم و ازشون بشنوم که چقدر دوستم دارند!!! همه همین کار را می کنیم. من هم برای دوستهام این کار را می کنم. اینجا مثل یه دفترچه یادداشت می مونه که من یادم باشه یه حسی را قبلاً داشتم و الانه که فراموش کردم و رشد تحلیل هام در قبال مسائل را به چشم ببینم. و همون دلیل اول... همین

*

امروز با ایمان (دکتر) قرار داشتم. چند تا نکته ی جالب گفت که خودم نمی دونستم. داشت نحوه ی دوست داشتن دختر ها را با پسرها مقایسه میکرد. می گفت دخترها فوق العاده نکته بین اند. وقتی میخواد یه ارتباطی شروع بشه{ منظور یه رابطه ی معمولی و سالمه که دو نفر همدیگرو دوست دارن } دخترها با عقل می سنجند همه چیز را. مثلاً میگن طرف زشته ولی مثلاً آخر بچه مایه است!! یا فلان موقعیت را برای من فراهم می کنه. یا مثلاً سطح فرهنگی، علایق و این کوفت و زهرمار هاش به من میخوره. بعد میرن تو فاز دوست داشتن. چون شخص دست کم 60/70 درصد نزدیک به ایده آل شونه. (حالا این ایده آل ها با هم فرق داره) وقتی کسی را دوست داشته باشن. کم کم اون دوست داشتنه تأثیر میزاره روی قوه ی منطق اولی که گفته بود طرف زشته! با خودشون میگن نه... ببین چشمهاش قشنگه ها! یا چه دستای نرمی داره مثلاً! و این دوست داشتن را هی بزرگ و بزرگ تر می کنن. ولی پسر ها این روند را برعکس طی می کنن. اول ـ به هر دلیلی ـ عاشق یه نفر میشن و فکر می کنن طرف حوری آسمونه. ایرادهاش را نمی بینن و میگن ببین چه چشمای نازی داره. وای قربون دست هاش برم. وای مثلاً چه ناز می بوسه... بعد که طرف همه چیز را براشون رو کرد و هیجان اول همه ی رابطه ها خوابید( یا به قول ایمان وقتی لخت اش را هم دید!! از زیر و بم اش خبر دار شد ((= )، تازه منطق شروع به فعالیت میکنه که این چرا تنبله. این چرا اینطور میخنده. شکم داره ها!! این چرا با دوستای من زیاد گرم میگیره. این چرا معدل اش پائینه!! این چرا نمی تونه برای خودش درآمد داشته باشه...

داشتم پیش خودم فکر می کردم برای همینه که خیانت تو آقایون بیشتره. برای همینه که همیشه باید با سرخاب سفیدآب گولشون زد. همیشه باید هات بود |:

بادی به غبغب انداختم و گفتم خوب مدل ما خیلی بهتره. (دوباره دارم تاکید میکنم که رابطه ی دو تا آدم سالم و بدون عقده های شخصیتی و مشکلات خاص، و نه کسایی که از روی تفنن رابطه ای را شروع کردن) قبل از اینکه این وابستگی ها شروع شه به اون چیزها فکر می کنیم و برای خودمون حل اش می کنیم یا اصلاً اون ارتباط را شروع نمی کنیم و طرف را میفرستیم دنبال نخود سیاه.

گفت آره. درست اش اینه. چون بعد از رد کردن مرحله ی دوم منطق جور دیگه ای تحلیل میکنه. این دفعه میاد واقعیات وجودی طرف را می بینه. که مثلاً: ببین این واقعاً زیبا حرف میزنه... این آدم تو شرایط مختلف آرامش اش را حفظ میکنه و از کوره در نمیره... این آدم مسئولیت پذیره... این آدم مهربونه و به من آرامش میده... اینه که دو نفر آدم را کنار همدیگه نگه میداره. هم منطق وجود داره. چسب محبت هم کنارشه.

خیلی ارتباط ها هست که توی مرحله دوم یا حتی اول قطع میشن. مثلاً دختری یه اشتباهی کرد و از روی حس های احمقانه ی تخ.می بدون توجه به عواطف اون پسر طفلکی و بدون توجه به اینکه مرحله ی اول چقدر برای خودش مهمه وارد یه دوستی میشه. مرحله اول منطقه... هرچی سعی میکنه طرف اش را تو همون قالب منطقی که برای خودش داره جا بده نمیشه. گاهی وقت هام تلاش نمی کنه!! طرف هیچ جوره نمیخوره، بنابراین این حتی به مرحله ی دوم هم نمیرسه. تصمیم میگیره کات کنه. پسر هم که تو مرحله ی اول، طفلکی ... بنابراین وقتی دختر ارتباط را تمام میکنه پسر کلی ضربه عشقی میخوره...! معمولاً ارتباط هایی که توسط دختر ها کات میشه تو این مرحله تموم میشه. یا مثلاً پسری بعد از یه دوره ی عاشقانه رمانتیک خفن تازه حس منطق اش فعال میشه. دختر به خیال مرحله اول وارد راند دو شده و داره همه چیزش را به پای طرف میریزه. طرف اگر آدم ناآگاهی باشه حتی کمی از اون محبت مرحله ی اول را قاطی تصمیمات اش نمی کنه. کم کم بی رحم تر میشه و صریح تر قضاوت میکنه. در صورتی که با کمی مدیریت میتونه این دوره را رد کنه. بنابراین یهو دافی یه عشقه جیگر قدیم، تبدیل به هیولایی میشه که داره آینده شو تباه میکنه. بنابراین باید هرچه سریع تر این کنه ی دست و پا گیر را حذف کنن. و این ارتباط نیز این گونه کات میشه...

داشتم فکر می کردم کاش قبل اینکه وارد این ارتباطات بشیم به این قضایا آگاه باشیم و وقتی بهش میرسیم مثل ناشی ها هنگ نکنیم که دیگه نتونیم کنترل اش کنیم و گند نزنیم تو ارتباط مون. که چیزی که مدت ها براش زحمت کشیدیم را به این راحتی خراب نکنیم.

 

بحث جالب بعدی....... این بود که وقتی ارتباطی تموم میشه آدم ها چند جور برخورد می کنن (تو دوران پس از تمام شدن ها!) یه سری شاکی میشن و میرن تو شکم طرف که گوه خوده پدرسوخته ی فلان ]...[ * و بییییییب! طرف را قهوه ای و زرد می کنند و تا مدت ها عصبانی ند و هی اذیت می کنن. بعضی ها التماس می کنند و غصه میخورند و همه اش خودشون را مقصر می دونن و هی میگن کاش فلان کار را میکردم و هی به خودشون زجر میدن. بعضی ها هم تمام حس هاشون را سرکوب می کنند و کم کم به یه بی تفاوتی میرسن، طرف را پیش خودشون نابود می کنن. (این منم!!!) و این بی تفاوتی تو همه چیزشون تاثیر میذاره. و یه سری از حس ها را کلاً نابود میکنن و تو روابط دیگه شون تأثیر میذاره.

به من گفت بعضی ها هستن وقتی دلیل خاصی برای رفتارشون ندارن برای تمام کردن ارتباطشون یه سری ایراد را مسلسل وار میگن و که تو اینی و تو اونی و تو به درد نمیخوری و میخوام تموم شه... تو فلج میشی. برای اینکه تا بخوای دلیل اول را پردازش کنی دومی روش اومده و تو لال میشی. و نمیفهمی چقدر این دلایل منطقی یه. اینکه تو خودت یه چیزی را تموم کنی یه جورایی آزار دهنده است و این که طرف ات چیزی را تمام کنه جور دیگه. هر کدوم یه سری حس برات باقی میذارن. شاید جایی که تو عامل نباشی دردناک تر باشه. چون آگاهی از دلایل اش برای تو نبوده. گیجی. گفت من دوست ندارم بگم یه ارتباط تموم شده، ولی اگر هم شده باشه تو این مزیت را داری که با عشق تمومش کنی. نباید خراب اش کنی چون اینطوری یه دوره از زندگی ات را نابود کردی. تو باید احساسات خوب ات برای خودت نگه داری و بپذیری که چیزی بوده که رد شده. تو اون موقع حس خوبی داشتی. نباید مشمئز شی از یادآوری خیلی چیزها. سخته. ولی باید پذیرفت. چون ممکن حالا حالاها فراموش نشه. فقط با خودت کنار بیا و موضع خودت را مشخص کن.

 

خوبیش اینه که خودش این تجربه را داره و کسی را دوست داشته که هنوز هم به یادشه. چون این چیزها فراموش شدنی نیست. می تونست با نفرت ویژگی های منفی طرف را ببینه. ولی الان خیلی بی طرفانه (نه بدون احساس) داره مثل بقیه خاطره هاش تعریفش میکنه. من که فقط به به و چه چه شنیدم ازش. خب من که داستان را می دونم اون دختر را قضاوت می کنم. ولی خودش اینکار را نمی کنه. بهش قبطه میخورم.

روز خوبی بود. کلی حرف زدیم. با بچه های علم و فرهنگ هم گپ زدیم و خندیدیم. بعد با دو تا دیگه از دوستاش پیاده اومدیم تا صادقیه و تو راه کلی از دستشون خندیدم. بعد اون رفت کلاس عرفان و ما نیز آمدیم خانه!

رسیدم و رفتم تو آشپزخانه آهنگ گذاشتم در حین درست کردن غذا - بعد از مدت ها - کلی رقصیدم. اصلاْ هم برام مهم نبود که دیگران راجع به این آشپزی چه فکردی میکنن. فقط لذت بردم و آرام شدم.

 الان دلم برات تنگ نشده. غصه هم نمیخورم. راحت ام. ولی می دونم دوستت دارم و آرام ام

 پنجشنبه 21 آبان1388
آرشیو اگر آرشیو بود، می شد با یه کلیک منو ببره به چند سال قبل. تا این بار نظر تازه ای راجع به دنیات بدم.

آرشیو اگر آرشیو بود، بهم ثابت میکرد که تو همونی که کمی عاقل تر شد. نه اینکه کس دیگه ای باشی که قسمتی از اون من قبلی را تو جیبت داشته باشی.

آرشیو اگر آرشیو بود، انقدر زنده و شاد نبود که من احساس کنم اون موقع زنده بودم الان مردم.

دیالوگ

 شنبه 16 آبان1388
با توضیحات باحال دکتر ایمان و ایراداتی که به این پستم گرفت، حذف اش کردم. توضیحات خنده داری بود. شاید در فرصتی مناسب گفتم اش.

این را هم با توجه به چیزی که ازم خواست نوشتم. یکم زاغارت شده. چون عجله ای شد!

دانلود آهنگ این روزهای من

روز ـ خارجی ـ پشت سوله

(موسیقی ملایم سیگار! در پس زمینه)

 

ـ چته؟

ـ ...

ـ این لباس های سیاه و چشم های قرمز باد کرده...؟! اتفاقی افتاده برای کسی؟

ـ آره...

ـ چی شده؟ بهم بگو. من دوست تم

ـ یکی را دوست داشتم. خیلی دوستش داشتم... نه، فکر کنم عاشق اش بودم... (سکوت... به روبرو خیره میشه)

ـ خب؟

ـ مُرد... جمعه شب. تو یه تصاددف... مُرد.

ـ (وحشت زده، با چشمهای گشاد شده به اندازه ی یه قابلمه) چی؟؟؟ «ه» مُرد؟ یعنی چی. چی میگی؟

ـ «ه»؟

ـ آرررره...

ـ آها... «ه.ل» را میگی؟ رتبه ده کنکور هنر؟ دانشجو گرافیک هنرهای زیبا؟!

ـ آره...

ـ همونی که وقتی اسداللهی بهش نمره excellent میده برای این که ذوق زدگی اش را پنهان کنه میگفت من نمی فهمم این چرا به من E داده؟ من کارم همچین ام خوب نبود. ولی دائم این قضیه را تکرار میکرد؟

ـ آره...

ـ همون که از صدقه سری بابای دوست اش رفته تو صدا و سیما و لقب گرافیست چسبیده بغل اسم اش؟ همون گرافیست یه ترم ای یه؟

ـ آره بابا

ـ همون که خودش داره دائم درجا میزنه و هی به همه غر میزنه که شما موندین سر جاتون و هیچی نمی شید؟ همون که به همه میگه موج منفی تنبل؟

ـ آره ه ه

ـ همون که خیال میکنه خیلی گنده است و میگه برای هیچ کس به اندازه ی شیشه نوشابه ارزش قائل نیست و راجع به همه تحقیر آمیز صحبت می کنه؟

ـ اوهوم...

ـ همون که دوستی هاش بر اساس یه قالب شکل می گیره؟ هم رشته... هم دانشگاهی... همکلاسی... همکار... همسفر... همخوابه... همونی که اگه اون عامل را ازش بگیرن این دوستی هاش ادامه پیدا نمی کنه؟ همونی که یه دوست صمیمی بیشتر نداره که فقط هروقت بخواد دردل کنه میره سراغ اش؟

ـ آرررررره

ـ همونی که به آدما به چشم یه مَفر نگاه میکنه؟ وقتی نیاز داره باهاشون تماس میگیره؟ نیازش را که ارضاء کرد بر میگرده سراغ کارهاش؟ چون بلد نیست زندگی اش را بین نقش های مختلفی که داره تقسیم کنه؟ دوست. کارمند. دانشجو. عشق. عضو خانواده؟

ـ آره

ـ که همه ی این ایراداش به خاطر نداشتن برنامه ریزی یه. ولی در مورد همه این ایراد را می گیره که برای زندگی شون برنامه ریزی ندارن و زندگی بی هدف و فاجعه ای دارن؟

ـ آره

ـ همونی که برای زحمت هایی که مادرش براش کشیده هیچ ارزشی قائل نیست و همه اش را خلاصه می کنه تو یه کلمه «زن خانگی» بر وزن سگ خانگی! و فراموش میکنه خودش محتاج تک تک اون کارهاست که به شکل روتین براش انجام میشه، تا خودش مجبور به انجام اش نشه. انقدر که بهش عادت میکنه و به چشم اش نمیاد؟

ـ اوهوم

ـ همون که اون دفعه زحمت هایی که من برای تغییر زندگی ام کشیدم را مسخره کرد... بهم گفت در حد همون منشی و مربی سرویس مهد ام؟ همون که شعورش نرسید من مجبور به انجام خیلی کارها شدم. منم دلم میخواد تو زمینه ی رشته ی خودم کار کنم. ولی وقتی موقعیت و تایم اش را ندارم، وقتی نیاز مالی دارم باید انتهای توانم را بذارم بای تأمین اش؟

ـ آره دیگه

ـ همون که سه سال نیم با اون دختره بود و همه جوره بهش قول داد و باهاش بازی کرد. بعد یهو در عرض دوماه فهمید که طرف را دوست نداره و یکی نبود بگه تو این سه سال خواب بودی؟دختره دلش را زد و خیلی ناگهانی گذاشت اش کنار؟ و به زندگی و احساسات تباه شده ی اون فکر هم نکرد؟

ـ آااا ررره

ـ همون که انقدر خودخواه بود که حوصله حل مشکلاتش را که روی زندگی دیگران تأثیر میذاشت را هم نداشت، برای همین به همه چیز پشت پا زد و همه چی را از سر خودش باز کرد تا مسئولیت کارهایی که کرده را به عهده نگیره؟ با نمیخوام و حال ندارم و خوشم میاد خودش را گول زد و بدبختی هاش را ریخت تو کیفی که روی دوش اشه تا چشم اش بهش نیفته؟

ـ اوهوم

ـ همونی که فکر میکنه اگر کسی راضی زندگی کنه و امیدوار باشه به بهبود زندگی اش و بعد تلاش کنه آدم احمقی یه. و آدمی که همون شرایط را داشته ولی همیشه خودش را شکنجه بده و از خودش و عالم آدم شاکی باشه خیلی فیلسوفه؟

ـ آره

ـ همون که همه اش زندگی یه سری هنرمند را مثال میزنه. ولی هنوز فرق نتونستن با نخواستن نمی فهمه...؟

ـ آررررررررررررره

ـ آره و زهرمار...

ـ ؟!!!!

ـ خب این همه ویژگی بهت گفتم که بفهمی مگه من خرم که از همچین آدمی خوشم بیاد... این ویژگی ها کجاش جذابه که باعث شه من عاشق اون «ه» بشم؟!!

ـ نمی دونم. من فقط فکر می کردم... راستی پس تو عاشق کی بودی؟

ـ اون عکاسه را یادته؟ همون که کلی خلاق بود و دلش میخواست عکاسی بخونه و عکاس بزرگی هم بشه. عکاس خبری...؟ همون که چشمهای قهوه ای روشن داشت. انقدر روشن که میشد تا تهش را خوند. همونی که پاک بود. همون که دستهاش شبیه من بود و همیشه دستش را کنار دستم نگه میداشت و یهو میگفت ببین این جای زخم کار توئه ها و من هیچوقت زیر بار نمی رفتم و اون شیطنت میکرد. همون که دردهام براش مهم بود و همیشه تلاش میکرد یه جوری بهم کمک کنه. همونی که زندگی اش را باهام تقسیم کرده بود و باهم کار می کردیم، درس می خوندیم، تفریح می کردیم. همونی که خودش خواست دوستم داشته باشه. نه بر اساس تکرار یا اصرار من. همونی که همیشه سعی می کردم خلاء های احساسی بزرگ زندگی اش را با محبت زیاد پر کنم. همون که برام مهم نبود قبلاً چی بوده و بعداً چی میخواد بشه. خودش، همون لحظه اش مهم بود و تلاش اش برای بهتر زندگی کردن و لذتی که از این روند می برد. همان که دانا و منطقی بود، انقدر که هیچوقت باهاش دعوام نمیشد. راجع هرچیزی با هم صحبت می کردیم. خونگرم بود و شوخ طبع. گاهی این شوخ طبعی اش به حماقت نزدیک میشد ولی من میشناختم اش و هیچوقت بابت رفتارش شرمنده نمی شدم. همون که عاشق یاد گرفتن بود. عاشق اصلاح و تغییر بود. در حد نرمال ایده آل گرا بود. انتظارات فانتزی از کسی نداشت. قالب زمان و موقعیت و ویژگی های شخصیتی را برای قضاوت کردن در نظر می گرفت. دایره ی دوستهاش وسیع بود و شده بود یکی از بهترین دوستهای دوستام. بخشنده بود. از اتفاقات جدید استقبال میکرد. به همه احترام میذاشت. خدا را باور داشت. اکتیو و شاد بود. به معنای واقعی کلمه مهربان و شیرین... هی...من عاشق اش بودم. یادته؟

ـ آره... یادمه

ـ الان می فهمی چرا؟ حق ندارم داغون باشم؟

ـ چرا... خیلی هم حق داری

ـ ...

ـ ...

ـ ...

ـ یه دونه ام برای من روشن کن...

 

(موسیقی ملایم سیگار در پس زمینه ـ دونفر روی سکوی لب سوله نشسته اند و به روبرو خیره شده اند)

خمیازه ی وردست های شنبه نشین...

 پنجشنبه 30 مهر1388

نیازی نمی بینم راجع به چیزی که نوشتم توضیح بدم. پس فقط این را می گم که اگه حوصله ات نمی گیره نخون. چون شرو وره!

چاق شدم

کباب می خورم و ماهی و عدس پلو با ماست

یک لیوان آب، پر از یخ

پشت به آینه باسن ام را وجب می کنم

نیم رخ... شکم ام! گفته ند باید یک وجب عقب تر از سینه باشد!

فکر کنم حامله ام

نفس ام را حبس می کنم

زیر چشمی نگاهم کرد؟!!

بیخود

هیزی حق مطلق من است

همه هرهرهر خنده ی شادمانه می کنند

لاک قرمز، سیگار وینستون

چایی رنگ شاش خر

البته دور از جون جمع

لبخند کشـــــــــــــــــــدار می زنم

لبخند های کشـــــــــــدار پس می گیرم

ساخته شدم که بازیگر باشم

مادرزاد ختـــم روزگارم

همه باورم می کنند

حتی خودم

سیفون را می کشم

سوسک بدبخت دست پا زنان راهی خلا میشه

نشسته دست زیر گونه می زنم

باید یاد بگیرم نظراتم را برای خودم نگه دارم

دیگه حسودی هم نمی کنم به قد و هیکل دافی یه!

همون که با دستگاه برش پلاسمایی، ورق آهن یه میلی را مثل پنیر برید!

لکه ی زرد و سبز و بنفش روی بازوم را لیس می زنم

میگن آب دهن زخم ها رو خوب می کنه

نه البته کبودی را

و نه حتی زخم چرکی دلم را

اونو باید داغ بذارم

ناخون های پام را هم بگیرم

که مجبور نباشم هرروز جورابم را بدوزم

پشت کفشم هم پاره شده

امروز که هدفونم تو گوشم بود و رو سنگفرش خیابان می پریدم دیدمش

اومدی

مثلاً جدی

اما خنده دار

می ترسیدی به چشهام نگاه کنی

از بس گیجی

پشتم را بهت می کنم و هق هق می کنم

ناراحت نبودم، حدس می زدم. فکر می کردم آماده ام، دلتنگ نمیشم

اما شدم

تاریک

اونی که پشت خطه اگه برادره پس چرا انقدر رسمی؟

مهم نیست

مهم موزائیک های قلمبه قلمبه پیاده روئه که کف پامو قلقلک میده

یعنی الان ما قهریم؟

یعنی الان ما دشمنیم؟

یعنی تو نفهمی؟

مثل اینکه یه قطعه گم شده باشه ازت

اونی که تطبیق ات میده با شرایط...

به کودکی ات بر گشتی و خنده داری

احساس برتری می کنم

احساس بزرگی می کنم

میخندم، از بس دوست دارم

تو

رو

...

نــــه و خداحافظ

چقدر خوبه می دونم چی میخوام و دارم چیکار می کنم

سبک بر میگردم

روی نوک انگشتام

جست و خیز کنان

رومو بر می گردونم که از خیابان رد شم

اگزوز اتوبوس توی صورتم خودش را راحت میکنه

چه میشه کرد

زندگی یه


بعد نوشت:

اولش کاملاً مرموز بود. با اون مانتوی سدری جلو بسته و پاهایی به نازکی شاخه های درخت. آروم میومد و آروم می رفت. گاهی هم لبخند های ریز شیطنت آمیزی میزد. بعد که دوستم شد باز برام خاص بود. با اون موهای ساده ی بافته تا کمرش، چشم های کوچیکش که دم اش به سمت بالا کشیده شده بود و اونم خوب می دونست چطور آرایش اش کنه. یه موجود شاد دوست داشتنی. کم کم فهمیدم این خاص بودنش به خاطر ظاهرش نیست. چون این ظاهر به چشم کمتر کسی میاد و جزئیاته که تو چهره اش با ارزشه. بنابراین دایره ی دوستهاش خیلی گسترده نبود. نه که نتونه یا نخواد. فقط دوستی های معمولی براش زمان می برد. چون طول می کشید شناخته بشه. اصراری هم نداشت.

در یک کلام خاص بود.

روحیه اش خاص بود.

جسور. کاملاً خودخواه. بی رحم. بی وفا نسبت به پسرها. حساب گر. شوخ طبع. راحت. تازه اینکه بچه مایه هم نبود! :دی

وقتی کنارش بودم می شدم یه گوله انرژی. هیچ وقت اون دو سال کاردانی را فراموش نمی کنم. با اینکه بار علمی قابل توجهی نداشت، ولی شد یکی از بهترین دوره هام. دوستیم با ایمان را قطع کردم و خوشحال بودم (راستی اگر می خوندی اینجارو هنوز، می تونستم بهت بگم تولدت مبارک! :دی) وحشی و ناآرام بودم ولی راضی و شاد. دائم درحال تجربه ی چیزهای جدید و کارهای احمقانه.

چیزی تو وجودش بود که هیولای درونم را بیدار می کرد. هار بودم اون موقع ها و خیلی هم از خود راضی. مغزم کار می کرد. راجع دیگران راحت نظر میدادم. بدون این حس نفرت انگیز مهربانی تهوع آور که الان برگشته سراغم. اینکه همه ی آدم ها رو خوب بدونی و به همه حق بدی. شیطنت می کردیم و لذت می بردیم و می دونستیم این دقیقاً همون لحظه است. نه آینده ای داره و نه گذشته ای. دلم می خواست تمام کارهای امتحان نشده دنیا رو امتحان کنم.

گاهی فکر می کنم اگر جای دیگه ای به دنیا می اومدیم مستعد این بودیم که یه گروه تبهکاری راه بندازیم و ملت را تیغ بزنیم. اون از جذابیت و بازیگری اش استفاده می کرد و من هم کارهای پشتیبانی را انجام می دادم. مطمئن ام کارمون هم می گرفت و برای دستگیری مون جایزه میذاشتن.

خلاصه این روزها فقدان ات را احساس می کنم. شبی عزیزم. این روزهای نفرت انگیز یکنواخت. نیستی که من شیطنت کنم و تو شیطنت کنی و خوش باشیم.

فکر می کنم اگر الان دناگ و تو همکلاسی هام بودین احتمالاً دانشگاه را می ترکوندیم. با شناختی که از جفتتون دارم می دونم که دوستهای معرکه ای می شدید. شاید الان حتی به ذهن تون هم نرسه.

خلاصه ی کلام. دلم تنگ شده برای هیولای درونت، برای هیولای درونم. برای بالاو پائین، فراز نشیب. برای مسافرت. برای ساندویچی کنار دانشگاه. برای سیگار مور لای انگشتهای باریک ات. برای گربه هایی که غذامون را باهاشون تقسیم می کردیم. برای تاب سواری تو پارک. برای دیدن هر روزه ات

 پ.ن:باید مراقب اومدن آشغال کله ها باشم!

روزی شدم به سوله... سوله ریخت و به گ.ا رفت

 دوشنبه 20 مهر1388

دم در آقای حراستی جدید که یه جوونه همسن و سال خودمون خفت ام میکنه. ـ:خانوم؟ شما؟ دانشجوی اینجایی... مکالمه ی کسل کننده ی تکراری. باز قصه ی تکراری گم کردن کارت. همه اش بهونه ای یه برای درخواست همیشگی پوشیدن مقعنه و «بسیار خب!» الکی ما که یعنی بیلاخ بابا! نمی دونم چی تو مخشون پر می کنن که حتی جرأت نگاه کردن به چهره ام را هم نداره. و ماراتن من برای رسیدن به سالن ورزشی دانشگاه که به اندازه ی یک سفر درون شهری وقت میبره. بالاتر از سوله و خوابگاه های بچه ها. تربیت بدنی مون تو همین راه پاس میشه به قرآن. استرس ام بیخود بود. کلاس ام ساعت 8 نبود. 9 بود که شهناز جون ساعت 9.15 میاد سر کلاس. کلاس بعد تنظیم خانواده که تشکیل نمیشه. پس پیش به سوی سلف به صرف چای همراه با چند تا دافی خوشگل با دماغ های عملی و تماشای هیزی دوستان و سند بک ایت تو دم! بیرون بچه ها که دونه دونه می بینند ام سلام می کنند. ما نیز... با دخترهای ترم بالایی رفیق می باشم (به علت نزدیکی سن) ولی دیگه نمی خوام با پسرهاشون سلام علیک کنم. آشمال ها...! آدم نمی دونه چطور باید باهاشون برخورد کنه. یه جوری عجیبی بهم نگاه می کنن. احساس «آلین این ارت» بهم دست میده! به جاش ورودی های خودمون جدیداً رفتارشون دوستانه تر شده. خودشون سلام می کنن. خودشون لبخند می زنن. خودشون دستشون را دراز می کنن. کلن پسرها به صورت مسخره ای غیرقابل پیش بینی اند. هیچوقت از افکارشون سر در نمیاری. هاجر میاد میگه گلی کجایی بابا... میخواستیم تیم جستجو توی دانشگاه برات تشکیل بدیم (یا یه چیزی تو این مایه ها!!!) اشاره به پیچاندن کلاس ها توسط اینجانب.

باز گلی برای پنهان کردن حس های ناراحت کننده اش زیاد شوخی میکنه. زیاد میخنده. زیاد دوستانه میشه. بعد حالش از خودش بهم میخوره. وقتی میره جلوی آینه ی دستشویی می ایسته و شال خاکی اش را نگاه میکنه و احساس می کنه چقدر رنگ زشتیه ولی چقدر باهاش راحت ام و خودش هم آخر نمی فهمه بهش میاد یا نه. 

بعد تکرار می کنم بی حجاب بهتر از با شال. با شال بهتر از با مقنعه. تو کلاس گلشاهی خوابم گرفته بود که اومدم بیرون. آب میزنم به صورتم. با دوستانی که با گلشاهی کلاس ندارن گپ میزنم و بعد 20 مین بر میگردم سرکلاس.

وقتی داریم می ریم سمت سرویس عکاس باشی زنگ میزنه.

همرا کوله ام را میکشه... ــ: همرا !!؟ اقبال میپره نوک کفشم را لگد می کنه. یک لگد بهش می زنم. هاجر پائین شال ام را میکشه میگه دینگ دینگ. نمی فهمم چی میگم!

فکر می کنم اگر فردا اومد باهامون این شال ام سرم نباشه. شاید همون سبزه را بپوشم که می دونم بهم میاد. همون که جدیده و اون دفعه گفت: اِاِ؟ پس چرا من اینو ندیده بودم. یا اون قرمزه که میگه از همه بیشتر بهت میاد. یا آبی یه... نه شایدم اون سفیده...

تو سرویس آهنگ گوش میدم و همکلاسی باهام حرف میزنه و من به خط پهن زیر چشمش نگاه می کنم که با مداد دودی کشیده و به تخمه های آفتاب گردون که تند و تند بالا میندازه و مثل همیشه فکر می کنم اگر این خط را پشت چشم اش می کشید شاید انقدر زشت نمی شد و یهویی دلم میخواد بدونم بدون این خط همیشگی مضخرف چه شکلی می تونه باشه. صدا را زیاد می کنم. هوا تاریکه و باد پنجره میزنه موهامو پخش و پلا می کنه و هاجر هی نق میزنه که گلی خدا بگم چیکارت نکنه و زیر لب میخونه: همه اش دلم می گیره... همه اش تنم اسیره...