این را هم با توجه به چیزی که ازم خواست نوشتم. یکم زاغارت شده. چون عجله ای شد!
دانلود آهنگ این روزهای من
روز ـ خارجی ـ پشت سوله
(موسیقی ملایم سیگار! در پس زمینه)
ـ چته؟
ـ ...
ـ این لباس های سیاه و چشم های قرمز باد کرده...؟! اتفاقی افتاده برای کسی؟
ـ آره...
ـ چی شده؟ بهم بگو. من دوست تم
ـ یکی را دوست داشتم. خیلی دوستش داشتم... نه، فکر کنم عاشق اش بودم... (سکوت... به روبرو خیره میشه)
ـ خب؟
ـ مُرد... جمعه شب. تو یه تصاددف... مُرد.
ـ (وحشت زده، با چشمهای گشاد شده به اندازه ی یه قابلمه) چی؟؟؟ «ه» مُرد؟ یعنی چی. چی میگی؟
ـ «ه»؟
ـ آرررره...
ـ آها... «ه.ل» را میگی؟ رتبه ده کنکور هنر؟ دانشجو گرافیک هنرهای زیبا؟!
ـ آره...
ـ همونی که وقتی اسداللهی بهش نمره excellent میده برای این که ذوق زدگی اش را پنهان کنه میگفت من نمی فهمم این چرا به من E داده؟ من کارم همچین ام خوب نبود. ولی دائم این قضیه را تکرار میکرد؟
ـ آره...
ـ همون که از صدقه سری بابای دوست اش رفته تو صدا و سیما و لقب گرافیست چسبیده بغل اسم اش؟ همون گرافیست یه ترم ای یه؟
ـ آره بابا
ـ همون که خودش داره دائم درجا میزنه و هی به همه غر میزنه که شما موندین سر جاتون و هیچی نمی شید؟ همون که به همه میگه موج منفی تنبل؟
ـ آره ه ه
ـ همون که خیال میکنه خیلی گنده است و میگه برای هیچ کس به اندازه ی شیشه نوشابه ارزش قائل نیست و راجع به همه تحقیر آمیز صحبت می کنه؟
ـ اوهوم...
ـ همون که دوستی هاش بر اساس یه قالب شکل می گیره؟ هم رشته... هم دانشگاهی... همکلاسی... همکار... همسفر... همخوابه... همونی که اگه اون عامل را ازش بگیرن این دوستی هاش ادامه پیدا نمی کنه؟ همونی که یه دوست صمیمی بیشتر نداره که فقط هروقت بخواد دردل کنه میره سراغ اش؟
ـ آرررررره
ـ همونی که به آدما به چشم یه مَفر نگاه میکنه؟ وقتی نیاز داره باهاشون تماس میگیره؟ نیازش را که ارضاء کرد بر میگرده سراغ کارهاش؟ چون بلد نیست زندگی اش را بین نقش های مختلفی که داره تقسیم کنه؟ دوست. کارمند. دانشجو. عشق. عضو خانواده؟
ـ آره
ـ که همه ی این ایراداش به خاطر نداشتن برنامه ریزی یه. ولی در مورد همه این ایراد را می گیره که برای زندگی شون برنامه ریزی ندارن و زندگی بی هدف و فاجعه ای دارن؟
ـ آره
ـ همونی که برای زحمت هایی که مادرش براش کشیده هیچ ارزشی قائل نیست و همه اش را خلاصه می کنه تو یه کلمه «زن خانگی» بر وزن سگ خانگی! و فراموش میکنه خودش محتاج تک تک اون کارهاست که به شکل روتین براش انجام میشه، تا خودش مجبور به انجام اش نشه. انقدر که بهش عادت میکنه و به چشم اش نمیاد؟
ـ اوهوم
ـ همون که اون دفعه زحمت هایی که من برای تغییر زندگی ام کشیدم را مسخره کرد... بهم گفت در حد همون منشی و مربی سرویس مهد ام؟ همون که شعورش نرسید من مجبور به انجام خیلی کارها شدم. منم دلم میخواد تو زمینه ی رشته ی خودم کار کنم. ولی وقتی موقعیت و تایم اش را ندارم، وقتی نیاز مالی دارم باید انتهای توانم را بذارم بای تأمین اش؟
ـ آره دیگه
ـ همون که سه سال نیم با اون دختره بود و همه جوره بهش قول داد و باهاش بازی کرد. بعد یهو در عرض دوماه فهمید که طرف را دوست نداره و یکی نبود بگه تو این سه سال خواب بودی؟دختره دلش را زد و خیلی ناگهانی گذاشت اش کنار؟ و به زندگی و احساسات تباه شده ی اون فکر هم نکرد؟
ـ آااا ررره
ـ همون که انقدر خودخواه بود که حوصله حل مشکلاتش را که روی زندگی دیگران تأثیر میذاشت را هم نداشت، برای همین به همه چیز پشت پا زد و همه چی را از سر خودش باز کرد تا مسئولیت کارهایی که کرده را به عهده نگیره؟ با نمیخوام و حال ندارم و خوشم میاد خودش را گول زد و بدبختی هاش را ریخت تو کیفی که روی دوش اشه تا چشم اش بهش نیفته؟
ـ اوهوم
ـ همونی که فکر میکنه اگر کسی راضی زندگی کنه و امیدوار باشه به بهبود زندگی اش و بعد تلاش کنه آدم احمقی یه. و آدمی که همون شرایط را داشته ولی همیشه خودش را شکنجه بده و از خودش و عالم آدم شاکی باشه خیلی فیلسوفه؟
ـ آره
ـ همون که همه اش زندگی یه سری هنرمند را مثال میزنه. ولی هنوز فرق نتونستن با نخواستن نمی فهمه...؟
ـ آررررررررررررره
ـ آره و زهرمار...
ـ ؟!!!!
ـ خب این همه ویژگی بهت گفتم که بفهمی مگه من خرم که از همچین آدمی خوشم بیاد... این ویژگی ها کجاش جذابه که باعث شه من عاشق اون «ه» بشم؟!!
ـ نمی دونم. من فقط فکر می کردم... راستی پس تو عاشق کی بودی؟
ـ اون عکاسه را یادته؟ همون که کلی خلاق بود و دلش میخواست عکاسی بخونه و عکاس بزرگی هم بشه. عکاس خبری...؟ همون که چشمهای قهوه ای روشن داشت. انقدر روشن که میشد تا تهش را خوند. همونی که پاک بود. همون که دستهاش شبیه من بود و همیشه دستش را کنار دستم نگه میداشت و یهو میگفت ببین این جای زخم کار توئه ها و من هیچوقت زیر بار نمی رفتم و اون شیطنت میکرد. همون که دردهام براش مهم بود و همیشه تلاش میکرد یه جوری بهم کمک کنه. همونی که زندگی اش را باهام تقسیم کرده بود و باهم کار می کردیم، درس می خوندیم، تفریح می کردیم. همونی که خودش خواست دوستم داشته باشه. نه بر اساس تکرار یا اصرار من. همونی که همیشه سعی می کردم خلاء های احساسی بزرگ زندگی اش را با محبت زیاد پر کنم. همون که برام مهم نبود قبلاً چی بوده و بعداً چی میخواد بشه. خودش، همون لحظه اش مهم بود و تلاش اش برای بهتر زندگی کردن و لذتی که از این روند می برد. همان که دانا و منطقی بود، انقدر که هیچوقت باهاش دعوام نمیشد. راجع هرچیزی با هم صحبت می کردیم. خونگرم بود و شوخ طبع. گاهی این شوخ طبعی اش به حماقت نزدیک میشد ولی من میشناختم اش و هیچوقت بابت رفتارش شرمنده نمی شدم. همون که عاشق یاد گرفتن بود. عاشق اصلاح و تغییر بود. در حد نرمال ایده آل گرا بود. انتظارات فانتزی از کسی نداشت. قالب زمان و موقعیت و ویژگی های شخصیتی را برای قضاوت کردن در نظر می گرفت. دایره ی دوستهاش وسیع بود و شده بود یکی از بهترین دوستهای دوستام. بخشنده بود. از اتفاقات جدید استقبال میکرد. به همه احترام میذاشت. خدا را باور داشت. اکتیو و شاد بود. به معنای واقعی کلمه مهربان و شیرین... هی...من عاشق اش بودم. یادته؟
ـ آره... یادمه
ـ الان می فهمی چرا؟ حق ندارم داغون باشم؟
ـ چرا... خیلی هم حق داری
ـ ...
ـ ...
ـ ...
ـ یه دونه ام برای من روشن کن...
(موسیقی ملایم سیگار در پس زمینه ـ دونفر روی سکوی لب سوله نشسته اند و به روبرو خیره شده اند)

![[ گلابتون ]](http://www.blogfa.com/photo/h/hozz.jpg)